تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لحظات پیش در آن نبود، درِ سنگین ون را با یک حرکتِ تند باز کرد. رو به دختر کرد و با لحنی سرد، جدی و دستوری که هیچ جای بحثی باقی نمی‌گذاشت، گفت: سوار شو. همین حالا!
دختر، مبهوت و وحشت‌زده، نگاهی به عمارت و بعد به چهره‌ی دگرگون‌شده‌ی همسرش انداخت.. به سختی و با کمک دستِ تهیونگ، پایش را روی رکاب گذاشت و در حالی که دلشوره‌اش به اوج رسیده بود، در دلِ تاریکِ ون جا گرفت.
یون‌وو در حالی که پشت فرمان ون چنگ زده بود، نگاه مضطربی به آینه انداخت و با صدایی که از هیجان می‌لرزید به کانگ‌هو گفت: فکر می‌کنی چقدر وقت داریم؟ این بار وومین خیلی عصبانیه هرچی باشه هم گروه هاشو از دست داده
کانگ‌هو در حالی که با عجله اسلحه و تجهیزاتش را چک می‌کرد، با لحنی عصبی و پر از استرس پاسخ داد: نمی‌دونم یون‌وو! فقط برون. تازه اون هیچی بدون هم گروه هاش نیست
ات که در صندلی عقب نشسته بود، درست کنار تهیونگ با چشمانی خیس از اشک و بغضی که راه گلویش را بسته بود، به دیوار بلند عمارت که در تاریکی شب محو می‌شد خیره شد. با صدایی لرزان و در میان گریه نالید: من نمی‌آم... من نمی‌خوام عمارت رو ول کنم! اینجا خونه‌ی منه، من از اینجا تکون نمی‌خورم!
تهیونگ در حالی که کنار او نشست، با چهره‌ای که از شدت خشم سرخ شده بود اما صدایی که به طرز ترسناکی خونسرد به نظر می‌رسید، رو به زنش کرد و گفت: بریم و لجبازی نکن! وو‌مین نقشه‌اش رو عملی کرده و دارن با آدم‌هاش می‌ریزن اینجا. من نمی‌تونم اجازه بدم تو و جون پسرمون رو به خاطر چند تا دیوار سنگی به خطر بندازم.
او سپس با نگاهی تند به یون‌وو اشاره کرد که تند تر برود ون با صدای جیغ لاستیک‌ها، دلِ شب را شکافت و از میان دروازه‌های بزرگ عمارت بیرون زد.
دختر حامله با صدای که بفض درونش وجود داشت گفت: مگه شما از وومین می‌ترسین ؟... چرا داریم فرار میکنم ؟..
تهیونگ ولی اما جدی نگاهش سمت همسرش کشیده شد ولی نه برای سخن بلکه برای چرم غزه رفتن .. کانگ هو بجای تهیونگ با صدای محکم جواب داد : با پدر جی معامله کرده درسته که همه چیو از دست داد ولی این ما رو بیشتر میترسونه ما هم نقشه های خودمو نرو داریم خواهر جون فقد تا جای مهم شما سه خانم ها رو میرسونیم بقیش با ما ..
یونهی گهوه دستی جیهو را تکان داد سپس با احتیاط دستش را دورش گذاشت و گاه ات سمت آن گهواره کشیده شد قلبش درد می‌گرفت ولی چیز مهمی نبود که .. مثل همیشه تو عمارت باغی منتظر برادر عزیزش و شوهر اخموش میشد ...
ون با تکانی شدید از حرکت ایستاد و گرد و غبار جاده در نور چراغ‌ها رقصید. یون‌وو و کانگ‌هو مثل دو سایه‌ی چابک و جدی از ماشین بیرون پریدند. یون‌وو در حالی که اطراف را با نگاهی شکاک می‌پایید، رو به یونهی کرد و با لحنی که هیچ جای تردیدی باقی نمی‌گذاشت، گفت: یونهی! بشین پشت فرمان. می‌تونی تا روستای خاله جانگ رانندگی کنی؟..
یونهی با دستانی لرزان و چشمانی که از وحشت گرد شده بود، پته‌پته‌کنان گفت: آره... آره، می‌تونم!...
دختر که دیگر تحمل این همه ابهام را نداشت، با بغضی که در گلویش می‌شکست، چنگ زد و آستین کت تهیونگ را با تمام توان گرفت. لرزش بدنش حتی از روی لباس سفیدش هم پیدا بود. با صدایی که به سختی از میان هق‌هق بیرون می‌آمد، نالید: تهیونگ تو نمایی؟... می دانم اولین بار نیست ولی...
تهیونگ که تا آن لحظه مثل مجسمه‌ای سنگی بود، با شنیدن صدای لرزان همسرش،. چرخید و با عشقی عمیق و غم‌آلود به چشمان گریان او خیره شد. با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ دختر می‌نشست، زمزمه کرد: هی هی ... تپل خانم اینجوری نکن به بچه هم استرس میدی چیزی نیست که این بار هم در هر دفه دیگه با یونهی. اجوما میری ولی من فردا صبح میام پیشت... دخترک با بغض سرش را پایین انداخت ... تهیونگ خواست به همسرش کمی دلگرمی بدهد
از ون پیاده شد و با احتیاط، دست دختر را گرفت و کمک کرد تا از ماشین پایین بیاید. آن‌ها میان درختان انبوه و تاریک حاشیه جاده ایستادند؛ جایی که سایه‌ی شاخه‌ها مثل دست‌هایی سیاه روی پیراهن سفید دختر می‌افتاد.
نگاهی به جاده‌ی پشت سر انداخت، انگار منتظر رسیدن طوفانی بود که وومین به راه انداخته بود. و این بیشتر او را می‌ترساند... سمت دخترک حامله چرخید ..
دیدگاه ها (۰)

با دستانی گرم و لرزان، صورت ظریف و خیس از اشک ات را قاب گرفت...

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در یک...

تهیونگ با همان اخم غلیظ و چهره‌ای که هیچ نوری از مهربانیِ لح...

همان‌طور که با خنده و کل‌کل به سمت میز شام می‌رفتند، دختر با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط