⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p19
از آخرین باری که جیمین رو دیده بود، سه روز گذشته بود.
دیگه نه توی خیابون دیده بودش، نه توی پارک، نه هیچ جای دیگه.
کمکم با خودش فکر کرد شاید دیگه هیچوقت نبینتش.
...
بعد از تموم شدن کلاسها، نینا و یوری از دانشگاه بیرون اومدن.
یوری گفت:
«من باید برم پیش خواهرم، تو مستقیم میری خونه؟»
«آره، مامانم گفته زود برگردم.»
«باشه، فردا میبینمت.»
«مواظب خودت باش.»
از هم جدا شدن.
نینا هدفونش رو گذاشت و آروم به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.
...
همون موقع...
چند خیابون اونطرفتر...
جیمین روی پشتبوم ساختمونی ایستاده بود.
نگاهش روی خیابونهای پایین میچرخید.
کنارش همون فرمانده ایستاده بود.
«قربان، هنوز هم میخواین فقط زیر نظرش داشته باشیم؟»
«آره.»
«ولی امروز یه خبر رسید.»
جیمین نگاهش رو از خیابون گرفت.
«چه خبری؟»
«یکی از خونآشامهای تبعیدشده از مرز رد شده.»
برای اولین بار، حالت صورت جیمین عوض شد.
«مطمئنی؟»
«نگهبانها ردش رو از دست دادن.»
چند ثانیه سکوت شد.
«اسمش؟»
«کای.»
جیمین آروم نفسش رو بیرون داد.
«پس بالاخره برگشت...»
«فکر میکنین هدفش همون دختره؟»
جیمین بدون تردید گفت:
«اگه فهمیده باشه اون کیه... بله.»
فرمانده با نگرانی پرسید:
«دستور؟»
«همهی افرادمون رو از اطرافش دور کنید.»
«چی؟ ولی شما خودتون گفتین ازش محافظت کنیم.»
«اگر افراد من اطرافش باشن، کای میفهمه که اون همون انسانیه که دنبالشه.»
فرمانده سرش رو پایین انداخت.
«متوجه شدم.»
جیمین نگاهش رو به سمت خیابون دوخت؛ همون سمتی که نینا بیخبر از همهچیز، منتظر اتوبوس ایستاده بود.
زیر لب گفت:
«از اینجا به بعد... خودم ازش محافظت میکنم.»
از لبهی پشتبوم پایین پرید... نه برای حمله، نه برای ربودن...
بلکه چون میدونست وقت زیادی باقی نمونده است.
p19
از آخرین باری که جیمین رو دیده بود، سه روز گذشته بود.
دیگه نه توی خیابون دیده بودش، نه توی پارک، نه هیچ جای دیگه.
کمکم با خودش فکر کرد شاید دیگه هیچوقت نبینتش.
...
بعد از تموم شدن کلاسها، نینا و یوری از دانشگاه بیرون اومدن.
یوری گفت:
«من باید برم پیش خواهرم، تو مستقیم میری خونه؟»
«آره، مامانم گفته زود برگردم.»
«باشه، فردا میبینمت.»
«مواظب خودت باش.»
از هم جدا شدن.
نینا هدفونش رو گذاشت و آروم به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.
...
همون موقع...
چند خیابون اونطرفتر...
جیمین روی پشتبوم ساختمونی ایستاده بود.
نگاهش روی خیابونهای پایین میچرخید.
کنارش همون فرمانده ایستاده بود.
«قربان، هنوز هم میخواین فقط زیر نظرش داشته باشیم؟»
«آره.»
«ولی امروز یه خبر رسید.»
جیمین نگاهش رو از خیابون گرفت.
«چه خبری؟»
«یکی از خونآشامهای تبعیدشده از مرز رد شده.»
برای اولین بار، حالت صورت جیمین عوض شد.
«مطمئنی؟»
«نگهبانها ردش رو از دست دادن.»
چند ثانیه سکوت شد.
«اسمش؟»
«کای.»
جیمین آروم نفسش رو بیرون داد.
«پس بالاخره برگشت...»
«فکر میکنین هدفش همون دختره؟»
جیمین بدون تردید گفت:
«اگه فهمیده باشه اون کیه... بله.»
فرمانده با نگرانی پرسید:
«دستور؟»
«همهی افرادمون رو از اطرافش دور کنید.»
«چی؟ ولی شما خودتون گفتین ازش محافظت کنیم.»
«اگر افراد من اطرافش باشن، کای میفهمه که اون همون انسانیه که دنبالشه.»
فرمانده سرش رو پایین انداخت.
«متوجه شدم.»
جیمین نگاهش رو به سمت خیابون دوخت؛ همون سمتی که نینا بیخبر از همهچیز، منتظر اتوبوس ایستاده بود.
زیر لب گفت:
«از اینجا به بعد... خودم ازش محافظت میکنم.»
از لبهی پشتبوم پایین پرید... نه برای حمله، نه برای ربودن...
بلکه چون میدونست وقت زیادی باقی نمونده است.
- ۱۳۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط