پارت یکم
"پارت یکم"
___________________
پروانه های درونمون
ویوی شینوبو*
صبحی بارونی بود پنجره اتاقم باز بود و سردیش رو روی تنم احساس می کردم
خیلی خوابم میومد ولی خوب...خیلی هم کار داشتم واسه همین تنبلی هم کنار گذاشتم و بلند شدم گفتم
:یه روز خسته کننده ی دیگه اههه
خودمو جمع و جور کردم و رفتم هاوریم رو پوشیدم به سمت آشپزخانه رفتم آئویی اونجا بود و پنکیک به نظر خوشمزه ای درست کرده بود بهش گفتم: خسته نباشی آئویی
لخندی زدو گفت خواهش می کنم شینوبو چان امم راستش آقای تمیوکا سان زنگ زده بودن باشما کار داشتن.
گفتم :با من چی کار داشت؟
آئویی : امم راستش نپرسیدم خانم ولی گفتن بیدارشدین بهشون زنگ بزنین
حرفشو زده و نزده قطع کردم و بااینکه یه تیکه پنکیک تو دهنم بود به سمت تلفن رفتم و شمارش رو گرفتم.....
ویوی گیو*
داشتم مدیتیشن می کردم که صدای زنگ تلفن به گوشم رسید با آرامش بلند شدم و رفتم گوشی رو برداشتم
ش.و: الو سلام تمیوکا سان
گ.و: سلام کوچو خوبی؟
ش.و: امم مرسی جانم زنگ زده بودی ، معموریتی هست ؟
گ.و : آ نه فقط میگم میای رستوران باهم شب شام بخوریم؟
ش.و : اول کمی تعجب کرد و گونه هاش سرخ شد اما تحمل کردو گفت باشه حتما ساعت چند؟
گ.و:امم هشت و نیم خوبه؟
ش.و:ا..اره خوبه.
گ.و:پس میام دنبالت
شینوبو که اینه لبو شده بود از خجالت گفت
ش.و: اا باشه دیگه خدافظ.
گ.و: خدافظ کوچو....
.
.
.
.
.
.
می دونم کم بود ولی اگه حمایت خوبی نشه نمی زارم
____________🎀⭐️🧚♀️
بابای گلا🧸
شبتون بخیر🪷🌷
___________________
پروانه های درونمون
ویوی شینوبو*
صبحی بارونی بود پنجره اتاقم باز بود و سردیش رو روی تنم احساس می کردم
خیلی خوابم میومد ولی خوب...خیلی هم کار داشتم واسه همین تنبلی هم کنار گذاشتم و بلند شدم گفتم
:یه روز خسته کننده ی دیگه اههه
خودمو جمع و جور کردم و رفتم هاوریم رو پوشیدم به سمت آشپزخانه رفتم آئویی اونجا بود و پنکیک به نظر خوشمزه ای درست کرده بود بهش گفتم: خسته نباشی آئویی
لخندی زدو گفت خواهش می کنم شینوبو چان امم راستش آقای تمیوکا سان زنگ زده بودن باشما کار داشتن.
گفتم :با من چی کار داشت؟
آئویی : امم راستش نپرسیدم خانم ولی گفتن بیدارشدین بهشون زنگ بزنین
حرفشو زده و نزده قطع کردم و بااینکه یه تیکه پنکیک تو دهنم بود به سمت تلفن رفتم و شمارش رو گرفتم.....
ویوی گیو*
داشتم مدیتیشن می کردم که صدای زنگ تلفن به گوشم رسید با آرامش بلند شدم و رفتم گوشی رو برداشتم
ش.و: الو سلام تمیوکا سان
گ.و: سلام کوچو خوبی؟
ش.و: امم مرسی جانم زنگ زده بودی ، معموریتی هست ؟
گ.و : آ نه فقط میگم میای رستوران باهم شب شام بخوریم؟
ش.و : اول کمی تعجب کرد و گونه هاش سرخ شد اما تحمل کردو گفت باشه حتما ساعت چند؟
گ.و:امم هشت و نیم خوبه؟
ش.و:ا..اره خوبه.
گ.و:پس میام دنبالت
شینوبو که اینه لبو شده بود از خجالت گفت
ش.و: اا باشه دیگه خدافظ.
گ.و: خدافظ کوچو....
.
.
.
.
.
.
می دونم کم بود ولی اگه حمایت خوبی نشه نمی زارم
____________🎀⭐️🧚♀️
بابای گلا🧸
شبتون بخیر🪷🌷
- ۱.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط