بیاعتماد
#بیاعتماد_29
+بورامممممم...
کوک تروخدا ولم کن...
میخوام برم پیش دخترم...
بهت میگم ولم کننن....
کانیا فقط دست و پا میزد تا بزارن یک بار دیگه صورت کبود دخترشو ببینه...
انقد خودشو به در و دیوار زمین کوبیده بود که همجاش کبود شده بود...
ولی الان خودش مهم نیس...
مهم دخترشه که بی جون رو تخت بیمارستان افتاده...
درسته...
مُردن همینقدر راحت و بی اختیاره...
کسی چه میدونه.. شاید اینم یه امتحان دیگس..
کوک ناراحت تر همه حتی نمیدونست چطور باید کانیا رو آروم کنه...
فقط اونو محکم گرفته بود تا بیشتر از این به خودش آسیب نرسونه...
لحظه ای کانیا از دست و پا زدن دست کشید و به روبهرو خیره شد...
کوک فک کرد اتفاقی واسش افتاده ولی.. ولی این حال اون بخاطر این بود که پارچه ی سفید روی صورت دخترشو دیده بود...
کانیا خیلی آروم از بغل کوک خودشو آزاد کرد و به سمت تخت دخترش قدم برداشت...
با هق هق پارچه رو از روش کنار زد به صورتش خیره شد...
+چطور.. چطور تونستی انقد راحت تنهامون بزاری.. هاا....
اشکاش حتی به هم مهلت نمیدادن و پشت سر هم سرازیر میشدن...
+مگ..مگه بهم قول ندادی که همیشه پیشم میمونی..!
تو..تو مگه ازم یه خواهر کوچولو نخواستی...
پلکاشو به هم فشرد تا اشکایی که تو چشماش حلقه زده بریزه، چون میخواست برای لحظات آخر صورت دخترشو واضح ببینه...
+بورام... بورام مگه چی واست کم گذاشتیم که از پیشمون رفتی؟!..
جونگ کوک به سمتش اومد و همینجوری که سعی در مخفی کردن اشکاش داشت گفت:
-کانیا...
تا خواست چیز دیگه ای بگه
کانیا چشماشو بست و تو بغلش فرود اومد...
+بورامممممم...
کوک تروخدا ولم کن...
میخوام برم پیش دخترم...
بهت میگم ولم کننن....
کانیا فقط دست و پا میزد تا بزارن یک بار دیگه صورت کبود دخترشو ببینه...
انقد خودشو به در و دیوار زمین کوبیده بود که همجاش کبود شده بود...
ولی الان خودش مهم نیس...
مهم دخترشه که بی جون رو تخت بیمارستان افتاده...
درسته...
مُردن همینقدر راحت و بی اختیاره...
کسی چه میدونه.. شاید اینم یه امتحان دیگس..
کوک ناراحت تر همه حتی نمیدونست چطور باید کانیا رو آروم کنه...
فقط اونو محکم گرفته بود تا بیشتر از این به خودش آسیب نرسونه...
لحظه ای کانیا از دست و پا زدن دست کشید و به روبهرو خیره شد...
کوک فک کرد اتفاقی واسش افتاده ولی.. ولی این حال اون بخاطر این بود که پارچه ی سفید روی صورت دخترشو دیده بود...
کانیا خیلی آروم از بغل کوک خودشو آزاد کرد و به سمت تخت دخترش قدم برداشت...
با هق هق پارچه رو از روش کنار زد به صورتش خیره شد...
+چطور.. چطور تونستی انقد راحت تنهامون بزاری.. هاا....
اشکاش حتی به هم مهلت نمیدادن و پشت سر هم سرازیر میشدن...
+مگ..مگه بهم قول ندادی که همیشه پیشم میمونی..!
تو..تو مگه ازم یه خواهر کوچولو نخواستی...
پلکاشو به هم فشرد تا اشکایی که تو چشماش حلقه زده بریزه، چون میخواست برای لحظات آخر صورت دخترشو واضح ببینه...
+بورام... بورام مگه چی واست کم گذاشتیم که از پیشمون رفتی؟!..
جونگ کوک به سمتش اومد و همینجوری که سعی در مخفی کردن اشکاش داشت گفت:
-کانیا...
تا خواست چیز دیگه ای بگه
کانیا چشماشو بست و تو بغلش فرود اومد...
- ۱۱.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط