پارت آخر

پارت آخر
خیلی ترسیدیم اما زیاد اهمیت ندادیم،من رفتم سرویس بهداشتی تا یه آبی بزنم به صورتم دستام از ترس میلرزید اومدم بیرون بعد برقا رفت منم ترسیدم همه ی بچه ها زنگ زدن به پدر و مادرشون رفتن فقط منو دینا و آنیسا موندیم منم زنگ زدم به مامانم اومدن رفتم خونه ولی هنوز یادمون نرفته اون اتفاق.

اگه دوست دارین از زندگی خودم رمان درست کنم بگید❤
دیدگاه ها (۵)

بچم تولدشه چشم حسود کور برم اسفند دود کنم تا چشم نخورده🥺🧿🧿🧿🧿...

بدترین پیام 😂😐چه گوهی بخورم هالا

پارت ۴تقصیر من بود کل این بازیه مسخره منم رفتم سر کلاس و منم...

پارت 2گفتم چیکار میکنین و بعد دینا گفت داریم بازی چارلی میکن...

#قمار_سرنوشت پارت²⁷تهیونگ بود × تو چیکارشی هاته یه نگاه به م...

Part1عشق من ویو هانا صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم ساعت ۵ اخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط