سناریو:مرگ پنهان/پارت²
سناریو:مرگ پنهان/پارت²
هاتسومه:معرفی میکنم،زندگی بین!
ایزوکو:زندگی بین؟
هاتسومه:آره؛زندگی بین
سرو:حالا کارش چیه؟
هاتسومه:نشون میده چند سال دیگه عمر میکنی
همه:چییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!!!
هاتسومه:ببینید
هاتسومه رفت و روی دستگاه-
(+عزیزکم اسمش زندگی بینه!!!)
(-ببخشید ببخشید.)
رفت و روی زندگی بین وایساد. بعد خم شد و یکی از دکمه ها رو فشار داد. یهو دستگ- زندگی بین شروع کرد نور پخش کردن. بعد چند ثانیه آروم نور ها از بین رفتن و روی سر هاتسومه عدد ۶۰ ضاحر شد. چشمای همه از حدقه در اومد که هاتسومه با لبخند قدرتمندی گفت"دیدین؟عدد بالای سر من ۶۰ شد. یعنی بدن من به صورت طبیعی تا ۶۰ سال دیگه عمر میکنه. البته جدا از وقایع یا پدیده های طبیعی و اتفاقات یهویی."
یهو صورت هاتسومه وا رفت و گفت"البته ۶۰ سال آنچنان زیاد نیست. به هر حال. کی میخواد امتحان کنه؟" بچه ها یکم شک کردن. کامیناری گفت"راستش، اینکه بفهمم کی قراره بمیرم،حس خوبی بهم منتقل نمیکنه" باکوگو که تا الان به دیوار تکیه داده و بود و با دستای ضربدری نگاه میکرد، پوزخندی زد و گفت"تچ. گربه های ترسو. خیلی خب. من اول میرم" باکوگو رفت و روی دستگاه وایساد. هاتسومه دکمه رو زد و دستگاه روشن شد. همه نگران بودن. به خصوص ایزوکو. شاید،حتی خود باکوگو. یکم نگرانی تو نگاهش دیده میشد.
دستگاه بعد چند ثانیه،خاموش شد و بالای سر باکوگو عدد ۶۹ ضاحر شد. همه یه نفس راحت کشیدن. باکوگو لبخند قدرتمندی زد که کریشیما گفت"باکو داداش نگرانمون کردی(حاجی مگه قرار بود قورتش بده؟😐)"
(+ده آخه نفله به تو چه!)
(-بنده نویسنده هستما)
(+هرکی میخوای باش!)
(بااااشه. ولی هر بلایی تو داستان سرت اومد بدون تقصیر خودته)
خلاصه.
یهو هاتسومه گفت"خب. کی میخواد نفر بعدی باشه؟" ولی صدایی از کسی در نیومد. هاتسومه با لبخند گفت"خیلی خب. هروقت آماده شدین بیاید. عجله ای نیست. و اگه اومدین و دیدین نیستم فقط دکمه ها رو از چپ به راست به ترتیب بزنید. حالا؛کارمون اینجا تمومه. بیاید برگردیم به کلاس"
همه سمت کلاس راه افتادن؛ ولی هیچکس خبر نداشت،این دستگاه قراره چه اتفاقی رو به ارمغان بیاره...
***
هاتسومه:معرفی میکنم،زندگی بین!
ایزوکو:زندگی بین؟
هاتسومه:آره؛زندگی بین
سرو:حالا کارش چیه؟
هاتسومه:نشون میده چند سال دیگه عمر میکنی
همه:چییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!!!
هاتسومه:ببینید
هاتسومه رفت و روی دستگاه-
(+عزیزکم اسمش زندگی بینه!!!)
(-ببخشید ببخشید.)
رفت و روی زندگی بین وایساد. بعد خم شد و یکی از دکمه ها رو فشار داد. یهو دستگ- زندگی بین شروع کرد نور پخش کردن. بعد چند ثانیه آروم نور ها از بین رفتن و روی سر هاتسومه عدد ۶۰ ضاحر شد. چشمای همه از حدقه در اومد که هاتسومه با لبخند قدرتمندی گفت"دیدین؟عدد بالای سر من ۶۰ شد. یعنی بدن من به صورت طبیعی تا ۶۰ سال دیگه عمر میکنه. البته جدا از وقایع یا پدیده های طبیعی و اتفاقات یهویی."
یهو صورت هاتسومه وا رفت و گفت"البته ۶۰ سال آنچنان زیاد نیست. به هر حال. کی میخواد امتحان کنه؟" بچه ها یکم شک کردن. کامیناری گفت"راستش، اینکه بفهمم کی قراره بمیرم،حس خوبی بهم منتقل نمیکنه" باکوگو که تا الان به دیوار تکیه داده و بود و با دستای ضربدری نگاه میکرد، پوزخندی زد و گفت"تچ. گربه های ترسو. خیلی خب. من اول میرم" باکوگو رفت و روی دستگاه وایساد. هاتسومه دکمه رو زد و دستگاه روشن شد. همه نگران بودن. به خصوص ایزوکو. شاید،حتی خود باکوگو. یکم نگرانی تو نگاهش دیده میشد.
دستگاه بعد چند ثانیه،خاموش شد و بالای سر باکوگو عدد ۶۹ ضاحر شد. همه یه نفس راحت کشیدن. باکوگو لبخند قدرتمندی زد که کریشیما گفت"باکو داداش نگرانمون کردی(حاجی مگه قرار بود قورتش بده؟😐)"
(+ده آخه نفله به تو چه!)
(-بنده نویسنده هستما)
(+هرکی میخوای باش!)
(بااااشه. ولی هر بلایی تو داستان سرت اومد بدون تقصیر خودته)
خلاصه.
یهو هاتسومه گفت"خب. کی میخواد نفر بعدی باشه؟" ولی صدایی از کسی در نیومد. هاتسومه با لبخند گفت"خیلی خب. هروقت آماده شدین بیاید. عجله ای نیست. و اگه اومدین و دیدین نیستم فقط دکمه ها رو از چپ به راست به ترتیب بزنید. حالا؛کارمون اینجا تمومه. بیاید برگردیم به کلاس"
همه سمت کلاس راه افتادن؛ ولی هیچکس خبر نداشت،این دستگاه قراره چه اتفاقی رو به ارمغان بیاره...
***
- ۲۲۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط