𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕
تهیونگ به عمارت آمده بود.
الین در باغ نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد.
صدایی آشنا شنید.
«الین؟»
سرش را برگرداند.
«تهیونگ.»
تهیونگ کنارش نشست.
«چطوری؟»
الین شانهای بالا انداخت.
«خوبم.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
«الین.»
«هوم؟»
«چی شده؟»
الین به او نگاه کرد.
چشمهایش سرخ بود.
تهیونگ دستش را گرفت.
«الین، بهم بگو.»
الین نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ... من فکر کردم...»
«چی؟»
«فکر کردم یه چیزی هست.»
صدایش لرزید.
«بین من و جونگکوک.»
تهیونگ چیزی نگفت.
الین ادامه داد:
«ولی... اون سرده.»
اشکی از چشمش پایین آمد.
«مثل یه دیوار.»
نگاهش را پایین انداخت.
«من نمیدونم باید چیکار کنم.»
تهیونگ دستش را کمی فشار داد.
«الین، تو نمیتونی کسی رو عوض کنی.»
مکث کرد.
«اگه خودش نخواد...»
الین آرام گفت:
«میدونم.»
اشکش را پاک کرد.
«میدونم، ولی...»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط او را در آغوش گرفت.
الین سرش را روی شانهی برادرش گذاشت.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد الین آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«من... فکر میکنم...»
نتوانست جملهاش را تمام کند.
تهیونگ دستش را فشرد.
«میدونم.»
و دوباره سکوت بینشان نشست.
سکوتی که این بار، بیشتر از هر کلمهای حرف داشت.
شرط:
لایک:𝟓𝟎
کامنت:𝟑𝟎
بازنشر:𝟐𝟓
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕
تهیونگ به عمارت آمده بود.
الین در باغ نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد.
صدایی آشنا شنید.
«الین؟»
سرش را برگرداند.
«تهیونگ.»
تهیونگ کنارش نشست.
«چطوری؟»
الین شانهای بالا انداخت.
«خوبم.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
«الین.»
«هوم؟»
«چی شده؟»
الین به او نگاه کرد.
چشمهایش سرخ بود.
تهیونگ دستش را گرفت.
«الین، بهم بگو.»
الین نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ... من فکر کردم...»
«چی؟»
«فکر کردم یه چیزی هست.»
صدایش لرزید.
«بین من و جونگکوک.»
تهیونگ چیزی نگفت.
الین ادامه داد:
«ولی... اون سرده.»
اشکی از چشمش پایین آمد.
«مثل یه دیوار.»
نگاهش را پایین انداخت.
«من نمیدونم باید چیکار کنم.»
تهیونگ دستش را کمی فشار داد.
«الین، تو نمیتونی کسی رو عوض کنی.»
مکث کرد.
«اگه خودش نخواد...»
الین آرام گفت:
«میدونم.»
اشکش را پاک کرد.
«میدونم، ولی...»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط او را در آغوش گرفت.
الین سرش را روی شانهی برادرش گذاشت.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد الین آرام گفت:
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«من... فکر میکنم...»
نتوانست جملهاش را تمام کند.
تهیونگ دستش را فشرد.
«میدونم.»
و دوباره سکوت بینشان نشست.
سکوتی که این بار، بیشتر از هر کلمهای حرف داشت.
شرط:
لایک:𝟓𝟎
کامنت:𝟑𝟎
بازنشر:𝟐𝟓
- ۲.۰k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط