هر چه شکفتم تو ندیدی مرارفتی و افسوس نچیدی مراماندم و پژم

هر چه شکفتم تو ندیدی مرارفتی و افسوس نچیدی مراماندم و پژمرده شدمریختم تا که به دامان تو آویختم تا که به دامان تو آویختم دامن خود را متکان ای عزیزاین منم ای دوست به خاکم مریزوای مرا ساده سپردی به بادحیف که نشناخته بردی ز یاد همسفر بادم از آن پس مدام میگذرم بی خبر از بام وشام میرسم اما به تو روزی دگرپنجره را باز گذاری اگرپنجره را باز گذاری اگر...
دیدگاه ها (۱)

هرچه شکفتم تو ندیدی مرا رفتی و افسوس نچیدی مرا ماندم و پژمرد...

هر چه شکفتم تو ندیدی مرارفتی و افسوس نچیدی مراماندم و پژمرده...

شعری ازاستاد شفیعی کدکنیهرچه شگفتم توندیدی مرا!رفتی وافسوس ن...

بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غز...

شانس من تو زندگی :))🥴🥴😕😕😂😂

خنده های شیرین..

خنده های شیرین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط