پارت
پارت: 7
اسم: رویایی ترسناک
شبِ بارانیِ پاییز بود و مدرسه بعد از ساعتها، مثل یک ساختمان مرده در سکوت فرو رفته بود.
سواری و تهیونگ بهخاطر تمرین نمایش مدرسه، دیرتر از بقیه مانده بودند. چراغهای کلاسها یکییکی خاموش شده بود و فقط نور زردِ ضعیفِ راهرو، روی کف خیس و براق میلرزید.
سواری با صدایی آرام گفت:
— «تهیونگ… مطمئنی کسی هنوز تو مدرسه نیست؟»
تهیونگ که داشت پوشههایش را جمع میکرد، شانه بالا انداخت.
— «نه. من آخرین نفر بودم. بیا زودتر بریم.»
اما درست وقتی این را گفت، از طبقهی بالا صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
هر دو خشکشان زد.
سواری آهسته زمزمه کرد:
— «شنیدی؟»
تهیونگ پلک زد.
— «شاید… موشه؟»
اما اینبار صدا تکرار شد.
تق… تق… تق…
مثل صدای کفشی که خیلی آرام از راهرو رد میشود.
آنها به سمت پلهها نگاه کردند. هیچکس نبود.
تهیونگ با خندهی عصبی گفت:
— «ببین، شاید نگهبانه…»
ولی ناگهان از بلندگوی قدیمیِ مدرسه، که سالها بود خراب اعلام شده بود، صدایی خشدار پخش شد:
«دانشآموزان… کلاس بعدی… در راهرو ۳…»
سواری قدمی عقب رفت.
— «این دیگه چیه؟!»
تهیونگ خواست جواب بدهد که چراغهای راهرو ناگهان خاموش شدند.
فقط تاریکی.
فقط نفسهای تندشان.
و بعد، از انتهای راهرو، نوری کمرنگ مثل یک شمع روشن شد…
و در آن نور، دختری با یونیفرم قدیمی مدرسه ایستاده بود.
سرش پایین بود و موهای بلندش صورتش را پوشانده بود.
سواری با صدایی لرزان گفت:
— «اون کیه؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون دختر، خیلی آهسته، سرش را بالا آورد.
چشمانش کاملاً سفید بود.
و با صدایی که انگار از زیر زمین میآمد، گفت:
— «شما… دیر کردید…»
سواری جیغ کوتاهی کشید و دست تهیونگ را گرفت.
— «بدو!»
آنها به سمت درِ خروجی دویدند، اما هرچه میدویدند، راهرو تمام نمیشد.
درها یکییکی باز میشدند و داخل هر کلاس، فقط صندلیهای خالی و تختههای پر از نامهای محو شده دیده میشد.
تهیونگ با نفسنفس گفت:
— «این راهرو… داره تکرار میشه!»
سواری برگشت و دید دختر پشت سرشان نیست…
بلکه در تمام شیشههای کلاسها دیده میشود، انگار از هر طرف آنها را نگاه میکند.
و بعد صدای نجوا آمد:
«کسی که آخرین بار از مدرسه بره… اینجا میمونه…»
در همان لحظه، چراغ اضطراری روشن شد.
تهیونگ و سواری بهزور خودشان را به درِ اصلی رساندند و بیرون پریدند.
باران به صورتشان کوبید، و آنها با وحشت به مدرسه نگاه کردند.
همهچیز عادی بود.
فقط یک چیز فرق داشت:
روی شیشهی درِ ورودی، با انگشت کسی نوشته شده بود:
«سواری و تهیونگ — کلاس هنوز تمام نشده.
اسم: رویایی ترسناک
شبِ بارانیِ پاییز بود و مدرسه بعد از ساعتها، مثل یک ساختمان مرده در سکوت فرو رفته بود.
سواری و تهیونگ بهخاطر تمرین نمایش مدرسه، دیرتر از بقیه مانده بودند. چراغهای کلاسها یکییکی خاموش شده بود و فقط نور زردِ ضعیفِ راهرو، روی کف خیس و براق میلرزید.
سواری با صدایی آرام گفت:
— «تهیونگ… مطمئنی کسی هنوز تو مدرسه نیست؟»
تهیونگ که داشت پوشههایش را جمع میکرد، شانه بالا انداخت.
— «نه. من آخرین نفر بودم. بیا زودتر بریم.»
اما درست وقتی این را گفت، از طبقهی بالا صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
هر دو خشکشان زد.
سواری آهسته زمزمه کرد:
— «شنیدی؟»
تهیونگ پلک زد.
— «شاید… موشه؟»
اما اینبار صدا تکرار شد.
تق… تق… تق…
مثل صدای کفشی که خیلی آرام از راهرو رد میشود.
آنها به سمت پلهها نگاه کردند. هیچکس نبود.
تهیونگ با خندهی عصبی گفت:
— «ببین، شاید نگهبانه…»
ولی ناگهان از بلندگوی قدیمیِ مدرسه، که سالها بود خراب اعلام شده بود، صدایی خشدار پخش شد:
«دانشآموزان… کلاس بعدی… در راهرو ۳…»
سواری قدمی عقب رفت.
— «این دیگه چیه؟!»
تهیونگ خواست جواب بدهد که چراغهای راهرو ناگهان خاموش شدند.
فقط تاریکی.
فقط نفسهای تندشان.
و بعد، از انتهای راهرو، نوری کمرنگ مثل یک شمع روشن شد…
و در آن نور، دختری با یونیفرم قدیمی مدرسه ایستاده بود.
سرش پایین بود و موهای بلندش صورتش را پوشانده بود.
سواری با صدایی لرزان گفت:
— «اون کیه؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون دختر، خیلی آهسته، سرش را بالا آورد.
چشمانش کاملاً سفید بود.
و با صدایی که انگار از زیر زمین میآمد، گفت:
— «شما… دیر کردید…»
سواری جیغ کوتاهی کشید و دست تهیونگ را گرفت.
— «بدو!»
آنها به سمت درِ خروجی دویدند، اما هرچه میدویدند، راهرو تمام نمیشد.
درها یکییکی باز میشدند و داخل هر کلاس، فقط صندلیهای خالی و تختههای پر از نامهای محو شده دیده میشد.
تهیونگ با نفسنفس گفت:
— «این راهرو… داره تکرار میشه!»
سواری برگشت و دید دختر پشت سرشان نیست…
بلکه در تمام شیشههای کلاسها دیده میشود، انگار از هر طرف آنها را نگاه میکند.
و بعد صدای نجوا آمد:
«کسی که آخرین بار از مدرسه بره… اینجا میمونه…»
در همان لحظه، چراغ اضطراری روشن شد.
تهیونگ و سواری بهزور خودشان را به درِ اصلی رساندند و بیرون پریدند.
باران به صورتشان کوبید، و آنها با وحشت به مدرسه نگاه کردند.
همهچیز عادی بود.
فقط یک چیز فرق داشت:
روی شیشهی درِ ورودی، با انگشت کسی نوشته شده بود:
«سواری و تهیونگ — کلاس هنوز تمام نشده.
- ۲۱۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط