قسܩـتـ نهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧

قسܩـتـ نهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
{موقعیت سر میز شام}
اِما: بابا بگو دیگه🙁
بابای جنی: نه دیگه نمیشه
راوی: بچه ها همزمان باهم اههه عی بابا
راوی: بابا ها همزمان باهم چه را همزمان گفتید
راوی: همه زدن زیر خنده🤣
بابای: جنی اههه( با لهن لرزون)
رومآ: بابا بابا حالت خوبه
بابای کلوریا: هئو سوپ (با لهن لرزیده)
بابای جنی: قرصام قرصام
مامان جنی: کمک کنید باباتون رو ببریم
جنی: من میرم ماشين رو بیارم
سوک :من میارم خواهر جان
شما اینجا بمونید اِما:منم میام
اون ؛منم میرم ماشين خودمو بیارم همه بریم
رومآ: صبر کنم منم بیام کلوریا :منم میام
راوی: همه جز رومیا و جنی و جیسو و کانگ رفتن
بابای سوک: بیاید کمک کنید ببریمش تو ماشين
راوی: از همه زودتر ماشين رومآ و اون و کلوریا رسید
بابای اون: حواستون باشه تا ماهم برسیم بیمارستان
اون: چشم بابا
مامان جنی: رومآ دخترم حواست به بابات باشه
کلوریا :باشه ما دیگه بریم
راوی: ماشين سوک و اِما اومد
بابای اون :همه تون برید تو ماشين سوک
شما ها با همین ماشين برید ماهم دوتا ماشين میشیم
سوک: چشم عمو ما رفتیم
جنی: سوک بیا پایین ما رانندگی میکنم
سوک: خواهر جان تو الان حالت خوب نیست لطفا
جیسو: راست میگه اونی
جنی: باشه باشه
راوی: جیسو و کانگ و رومیا و اِما عقب نشستن و جنی و سوک جلو نشستن
راوی ماشين یهو تکون خورد.......
ادامه دارد......🌤
دیدگاه ها (۰)

عامم یه دونه از این مردا پیلیز😌بـرو پایـینـ↻ایـنجـاجایـےبراے...

هعی حتما ورق بزن💔😃بـرو پایـینـ↻ایـنجـاجایـےبراےܩرورخـاطراتـ↻...

قسܩـتـ هشتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧رومآ:ولی از همه کوچیک تر پس...

قسܩـتـ هفتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت طبقه بالا}کلوریا: ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط