تک پارتی تام
تک پارتی تام
در اتاق باز شد و نوری زرد به داخل اتاق نفوذ کرد. سرمو بالا اوردم و هیکل جذاب تام رو دیدم. هرچند دیگه مثل قبل برام جذاب نیست.. نگاهی بهش انداختم..مثل همیشه بود، کت شلوار مشکی، عطر همیشگیشTom ford nior..و..یه اسلحه..
با دیدن اسلحه نتونستم سکوت کنم..دست خودم نبود.. کلمات به زور به زبونم میومد..درحالی که نمیدونستم دارم چی میگم، گفتم..
+اون کارات بس نبود..الان میخوای بکشیم..
ولی اینسری چیزی نگفت...عجیب بود..تام همیشه یه جواب او آستینش داشت..حتی اگه جواب تو آستینش نبود، از پاچش در میورد... ولی اینبار فقط سکوت کرد.. تنها سکوتی که برام آرامش بخش نبود..
یهو زانو زد..باورم نمیشه..اون همه غرور و تکبر هم همراه باهاش رو زمین پخش شد..
سرشو بالا اورد و حالا متوجه گریه هاش شدم...من یه زمانی دوستش داشتم..البته الان هم دارم..ولی بازم برام غیر قابل باور بود که داره گریه میکنه..
دست های لرزونشو بالا آورد و دست هامو گرفت..دست هاش از یخ هم سرد تر بودن..برعکس من..
-م..من خیلی متاسفم...قول میدم تو دنیای دیگه به عنوان به انسان عادی به دنیا بیام...
هیچوقت فکر نمیکردم همچین حرفی رو از یه روان پریش بشونم..البته اون عمل مغز هم روش تأثیر خیلی زیادی گذاشته بود..
ناگهان گریه کردم.اینم دست خودم نبود..
اسلحه رو بالا برد کنار سرش قرار داد..درحالی که داشتم داد میزدم و التماس میکردم..باز هم به حرفم گوش نکرد...و ماشه رو کشید...
با شنیدن صدای تیر ناخودآگاه ساکت شدم..هیچی نمیتونستم بگم..پس تنها کاری که میتونستم رو انجام دادم..
اسلحه رو از دستش درحالی که رو زمین دراز کشیده بود برداشتم..و دقیقا کار تام رو انجام دادم..اینسری
سر اسلحه گرفتن دستم نلرزید..
ثانیه ای نکشید که کنار تام افتادم..
+قول میدم تو دنیای دیگه هم پیدات کنم..
نگاهی به تام انداختم..و لبخندی که روی لباش شکوفا شده بود رو دیدم، لبخندی که هر چند وقت یکبار میدیدم..
مثل یه پدیده نایاب و زیبا بود...حاظرم برای دیدن دوبارش هزاران سال صبر کنم.
نویسنده ویو:
و درست در یک لحظه چشم های هردوتا شون بسته شد..ولی اینبار برای همیشه...
به نظر من تو دنیای دیگه دوتا گربه میشن..چیزی که دوتا شون دوست داشتن...ولی این پایان براشون بهترین پایان بود...پایانی که سزاوار هر دو هست.
در اتاق باز شد و نوری زرد به داخل اتاق نفوذ کرد. سرمو بالا اوردم و هیکل جذاب تام رو دیدم. هرچند دیگه مثل قبل برام جذاب نیست.. نگاهی بهش انداختم..مثل همیشه بود، کت شلوار مشکی، عطر همیشگیشTom ford nior..و..یه اسلحه..
با دیدن اسلحه نتونستم سکوت کنم..دست خودم نبود.. کلمات به زور به زبونم میومد..درحالی که نمیدونستم دارم چی میگم، گفتم..
+اون کارات بس نبود..الان میخوای بکشیم..
ولی اینسری چیزی نگفت...عجیب بود..تام همیشه یه جواب او آستینش داشت..حتی اگه جواب تو آستینش نبود، از پاچش در میورد... ولی اینبار فقط سکوت کرد.. تنها سکوتی که برام آرامش بخش نبود..
یهو زانو زد..باورم نمیشه..اون همه غرور و تکبر هم همراه باهاش رو زمین پخش شد..
سرشو بالا اورد و حالا متوجه گریه هاش شدم...من یه زمانی دوستش داشتم..البته الان هم دارم..ولی بازم برام غیر قابل باور بود که داره گریه میکنه..
دست های لرزونشو بالا آورد و دست هامو گرفت..دست هاش از یخ هم سرد تر بودن..برعکس من..
-م..من خیلی متاسفم...قول میدم تو دنیای دیگه به عنوان به انسان عادی به دنیا بیام...
هیچوقت فکر نمیکردم همچین حرفی رو از یه روان پریش بشونم..البته اون عمل مغز هم روش تأثیر خیلی زیادی گذاشته بود..
ناگهان گریه کردم.اینم دست خودم نبود..
اسلحه رو بالا برد کنار سرش قرار داد..درحالی که داشتم داد میزدم و التماس میکردم..باز هم به حرفم گوش نکرد...و ماشه رو کشید...
با شنیدن صدای تیر ناخودآگاه ساکت شدم..هیچی نمیتونستم بگم..پس تنها کاری که میتونستم رو انجام دادم..
اسلحه رو از دستش درحالی که رو زمین دراز کشیده بود برداشتم..و دقیقا کار تام رو انجام دادم..اینسری
سر اسلحه گرفتن دستم نلرزید..
ثانیه ای نکشید که کنار تام افتادم..
+قول میدم تو دنیای دیگه هم پیدات کنم..
نگاهی به تام انداختم..و لبخندی که روی لباش شکوفا شده بود رو دیدم، لبخندی که هر چند وقت یکبار میدیدم..
مثل یه پدیده نایاب و زیبا بود...حاظرم برای دیدن دوبارش هزاران سال صبر کنم.
نویسنده ویو:
و درست در یک لحظه چشم های هردوتا شون بسته شد..ولی اینبار برای همیشه...
به نظر من تو دنیای دیگه دوتا گربه میشن..چیزی که دوتا شون دوست داشتن...ولی این پایان براشون بهترین پایان بود...پایانی که سزاوار هر دو هست.
- ۳.۶k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط