صبح با نور کمرنگی از پنجره‌ی اتاق سوآ سر زد. شب سختی گذشت

صبح با نور کمرنگی از پنجره‌ی اتاق سوآ سر زد. شب سختی گذشته بود، اما چشم‌هاش حتی لحظه‌ای بسته نشده بودن. سرش کمی درد می‌کرد و بینی‌اش هنوز کمی می‌سوخت. با صدای آرام تق‌تق ظرف‌ها، از رخت‌خواب بلند شد.

بی‌صدا در اتاق رو باز کرد.

بوی نان تُست و تخم‌مرغ نیمرو توی خونه پیچیده بود. شوگا با چشمانی خسته، بدون اینکه حتی متوجه بشه، داشت تخم‌مرغ‌ها رو توی ماهیتابه می‌چرخوند. صورتش کمی رنگ‌پریده بود، موهاش شلخته‌تر از همیشه.

سوآ آروم نزدیک شد.
شوگا حس کرد کسی پشت سرشه. برگشت… و برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد.

بدون هیچ کلمه‌ای، فقط بشقاب صبحونه رو برداشت و گذاشت روی میز. صندلی رو کشید عقب.
– بیا بشین.

سوآ بی‌صدا نشست. یک قاشق برداشت. سعی کرد چیزی بگه، ولی گلوی خشک‌ش اجازه نمی‌داد.

شوگا با صدایی گرفته گفت:
– این تخم‌مرغ‌ها رو همیشه خودم برای… برای خودم درست می‌کردم. ولی امروز، فقط واسه تو پختم.

سوآ آهسته گفت:
– من… من دیشب خیلی فکر کردم…

شوگا:
– منم.
مکثی کرد و بعد با صدای آهسته ادامه داد:
– تو جای کسی رو نگرفتی. من… اشتباه کردم که هیچ‌وقت باهات حرف نزدم. ولی باور کن، از روز اولی که دیدمت… از اون لحظه که گفتی "من یه بابا می‌خوام"… من واقعاً… تو رو دخترم دونستم.

چشمای سوآ پر اشک شد.
– حتی اگه یکی دیگه رو داشتی؟

شوگا لبخند تلخی زد.
– من فقط یک دختر دارم… اونم تویی.

سوآ با صدایی لرزون گفت:
– پس… می‌تونم بازم بهت بگم بابا؟

شوگا نفس عمیقی کشید، از پشت میز بلند شد، دور میز اومد و کنار سوآ زانو زد.
– تو هیچ‌وقت لازم نبوده اجازه بگیری.

سوآ با بغض گفت:
– بابا...

شوگا بغلش کرد. محکم. همون‌طور که باید، همون‌طور که همیشه باید می‌کرد.

و برای اولین بار، هر دوشون حس کردن خونه واقعاً خونه‌ست.
دیدگاه ها (۱)

هوای صبح، کمی خنک‌تر از روزهای قبل بود. سوآ، با کوله‌اش روی ...

کلاس شلوغ بود، ولی بین اون‌همه صدا، سکوت بین سوهو و سوآ از ه...

صبح، مثل یک مهمان ناخوانده، بی‌سر و صدا از پنجره‌ها خزید توی...

صدای بسته شدن در ورودی خونه، مثل مهر تأییدی بود بر تموم شدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط