همان شب، اتاق ا.ت

همان شب، اتاق ا.ت

ا.ت روی تخت نشسته بود. کتابی توی دستش بود، اما نگاهش به کت روی صندلی بود.

"شاید برای اولین بار، یک شیطان آرزو کند که فرشته بود."

معنی‌اش چیست؟

آرزو کند که فرشته بود یعنی چه؟

یعنی...

در زدند.

یک بار. کوتاه.

ا.ت نفسش را حبس کرد. «بله؟»

در باز شد. سباستین. با یک فنجان چای و یک بشقاب کوچک.

«بیسکویت،» گفت و بشقاب را روی میز گذاشت. «فکر کردم شاید گرسنه باشید.»

ا.ت به بیسکویت نگاه کرد. «این چندمین بار است که برایم چیزی می‌آوری؟»

«نمی‌دانم. حساب ندارم.»

«داری لطف می‌کنی، سباستین؟»

سباستین به چشمانش نگاه کرد. همان نگاه. اما این بار، چیز دیگری توش بود. چیزی شبیه... ضعف؟

«نه،» گفت و صدایش آرام بود. «لطف نمی‌کنم. فقط... نمی‌خواهم تنها باشید.»

ا.ت چیزی نگفت.

سباستین به سمت در رفت. اما جلوی در ایستاد. برنگشت.

«ا.ت.»

«بله؟»

«قولی که ندادم...»

مکث.

«قولی که ندادم، حالا می‌دهم.»

ا.ت صبر کرد.

سباستین برگشت. نگاهش کرد. چشم‌های قرمز در نور شمع می‌درخشیدند.

«قول می‌دهم که همیشه بیایم. هر جا که باشید. هر وقت که صدایم کنید. حتی اگر سیل بگوید نرو.»( آی خدااا دارم اینو با آهنگ fourth of July گوش میکنم و مینویسم انقدر بهش میاد و قشنگ میشه)

ا.ت نفسش را بیرون داد. نمی‌دانست کی حبس کرده بود.

«و اگر سیل بگوید برو خودتو بکش؟»

سباستین لبخند زد. همان لبخند کوچک. همان لبخند واقعی.

«آن موقع... از شما می‌پرسم که نظرتان چیست.»

و در بسته شد.

ا.ت به در نگاه کرد. به چای. به بیسکویت. به کت روی صندلی.

صورتش داغ بود.

اما این بار، لبخند زد.

و با خودش گفت: «شیطان لعنتی...»

اما ته دلش، خوشحال بود.

---

پ.ن.

سه روز بعد، صبحانه.

سیل پشت میز نشسته بود و روزنامه می‌خواند.

ا.ت وارد شد.

سباستین کنار دیوار ایستاده بود. لبخند همیشگی.

سیل بدون اینکه نگاهش را بلند کند: «ا.ت. صورتت قرمز است.»

ا.ت نشست. «هوای اتاق گرم بود.»

سیل نگاهش را بلند کرد. نگاه سرد. اما لب‌هایش... لب‌هایش داشت کمی خم می‌شد.

«اتاق تو سردترین اتاق عمارت است.»

ا.ت نگاهش را به سباستین انداخت. سباستین داشت چای می‌ریخت.

«شوفاژ را روشن کردم،» ا.ت گفت.

سیل روزنامه را بست. «سباستین. شوفاژ اتاق ا.ت را ببر.»

سباستین ابرویی بالا انداخت. «چرا، ارباب من؟»

«چون اگر باز هم بگوید «هوای اتاق گرم بود»، من مجبور می‌شوم خودم بروم چک کنم.»

ا.ت و سباستین هر دو نگاهشان را به سیل دوختند.

سیل با خونسردی کامل چایش را نوشید و گفت: «و من از گرما متنفرم.»

ا.ت صورتش را با دست پوشاند.

اما این بار، حتی سعی نکرد بهانه بیاورد.

فقط خندید.

و سباستین، از گوشه چشم، لبخند زد.

---

پایان واقعی‌

😂(این بار جدی. مگر اینکه دوباره بگین ادامه.) 😂

---

تقدیم به

همهٔ فرشته‌هایی که سقوط کرده‌اند، اما هنوز می‌توانند پرواز کردن را به یاد بیاورند.

مخصوصاً وقتی یک شیطان دستشان را می‌گیرد.

و قول می‌دهد که همیشه بیاید.
دیدگاه ها (۴)

---ا.ت همان جا ایستاد.راهرو خالی بود.دستمال سفید توی دستش بو...

قسمت ۱۵ قلب های شکسته «نمی‌دانم. هنوز تصمیم نگرفتم.»آنها چند...

حیحیحیحیحی پارت جدید خوشحال باشین ---صبح بود.نه آن صبح آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط