#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_35
·
·
·
دکتر با نگاهی جدی به ا/ت گفت : " خب طبق حرفایی که گفته شد.... "
کوک : " بگو "
دکتر : " قلب خانم ا/ت ضعیفه.. درد شدید قفسه سینش واسه همین بوده! "
کوک : " چی.. "
ا/ت چیزی نمیگفت فقط به نقطهای نامعلوم خیره شده بود .
دکتر : " قلب ضعیفشون در آینده مشکلساز میشه.! شاید موقع زایمان تحمل نداشته باشه و جونشون رو از دست بدن.. "
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد.. شکه گفت : " دکتر چی میگی "
دکتر : " حقیقته.. قلب ایشون ضعیف کارم میکنه وــ... "
که اینطور.. ا/ت حرفش رو قطع کرد و با لبخندی گفت : " مهم نیست دکتر ، مهم نیست.. بچه فقط مهمه! "
دکتر : " خانم ا/ت… بههرحال حواستون به خودتون باشه . شاید همین زودیا وقتش باشه.! "
ا/ت سرش رو به معنی باشه تکون داد .
وقتی برگشتن به عمارت ، کوک فقط غمگین به ا/ت نگاه میکرد .
حتی نصفه شب
وقتی ا.ت خواب بود رفت بالا سرش و بهش خیره ناگه میکرد.
کوک تو ذهنش گفت : " ا/ت.. این یعنی چی؟؟ الان بهخاطر تو حتی نمیخوام اون بچه به دنیا بیاد.. "
[ پسرمون چه عاشق شده🫠 ]
روز ها در پی هم میگذشتند..
و بالأخره اون شب فرا رسید .
ا/ت با دردهایی که شروعشدن ، کوک رو خبر کردن .
به سمت بیمارستان راهی شدن..
طی راه ، کوک به دکتر زنگ زد و گفت : " الو دکتر.. همهچیز ، رو آمادهکن.. ما داریم میایم باشه . "
و گوشی رو قطع کرد و فقط سریعتر رانندگی کرد .
وقتی رسیدن بیمارستان ، ا/ت رو بردن داخل .
همون دکتر اونروز که به کوک گفت قلب ا/ت ضعیفه ، همون دکتر به عنوان دستیار و یکی دیگه هم دکتر اصلی .
کوک پشت در اتاق هی راه میرفت..
تهیونگ هم خودشو رسوند پیش کوک .
یکم طولانی شد..
کوک صبرش به سر رسید و رفت سمت در که تهیونگ نگهش داشت ، ولی کوک هی تقلا میکرد…
کوک : " ته... ولم کن.. ولم کن.. اگه واسه ا/ت اتفاقی بیوفته اینجا رو به آتیش میکشم.! "
تهیونگ : " لعنتی نمیتونی بری توی اتاق . شرایط رو بدتر میکنی! "
کوک اشک تو چشماش حلقه زده بود و گفت : " باید پیشش باشم ولم کن.. "
·
·
·
#پارت_35
·
·
·
دکتر با نگاهی جدی به ا/ت گفت : " خب طبق حرفایی که گفته شد.... "
کوک : " بگو "
دکتر : " قلب خانم ا/ت ضعیفه.. درد شدید قفسه سینش واسه همین بوده! "
کوک : " چی.. "
ا/ت چیزی نمیگفت فقط به نقطهای نامعلوم خیره شده بود .
دکتر : " قلب ضعیفشون در آینده مشکلساز میشه.! شاید موقع زایمان تحمل نداشته باشه و جونشون رو از دست بدن.. "
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد.. شکه گفت : " دکتر چی میگی "
دکتر : " حقیقته.. قلب ایشون ضعیف کارم میکنه وــ... "
که اینطور.. ا/ت حرفش رو قطع کرد و با لبخندی گفت : " مهم نیست دکتر ، مهم نیست.. بچه فقط مهمه! "
دکتر : " خانم ا/ت… بههرحال حواستون به خودتون باشه . شاید همین زودیا وقتش باشه.! "
ا/ت سرش رو به معنی باشه تکون داد .
وقتی برگشتن به عمارت ، کوک فقط غمگین به ا/ت نگاه میکرد .
حتی نصفه شب
وقتی ا.ت خواب بود رفت بالا سرش و بهش خیره ناگه میکرد.
کوک تو ذهنش گفت : " ا/ت.. این یعنی چی؟؟ الان بهخاطر تو حتی نمیخوام اون بچه به دنیا بیاد.. "
[ پسرمون چه عاشق شده🫠 ]
روز ها در پی هم میگذشتند..
و بالأخره اون شب فرا رسید .
ا/ت با دردهایی که شروعشدن ، کوک رو خبر کردن .
به سمت بیمارستان راهی شدن..
طی راه ، کوک به دکتر زنگ زد و گفت : " الو دکتر.. همهچیز ، رو آمادهکن.. ما داریم میایم باشه . "
و گوشی رو قطع کرد و فقط سریعتر رانندگی کرد .
وقتی رسیدن بیمارستان ، ا/ت رو بردن داخل .
همون دکتر اونروز که به کوک گفت قلب ا/ت ضعیفه ، همون دکتر به عنوان دستیار و یکی دیگه هم دکتر اصلی .
کوک پشت در اتاق هی راه میرفت..
تهیونگ هم خودشو رسوند پیش کوک .
یکم طولانی شد..
کوک صبرش به سر رسید و رفت سمت در که تهیونگ نگهش داشت ، ولی کوک هی تقلا میکرد…
کوک : " ته... ولم کن.. ولم کن.. اگه واسه ا/ت اتفاقی بیوفته اینجا رو به آتیش میکشم.! "
تهیونگ : " لعنتی نمیتونی بری توی اتاق . شرایط رو بدتر میکنی! "
کوک اشک تو چشماش حلقه زده بود و گفت : " باید پیشش باشم ولم کن.. "
·
·
·
- ۴۳۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط