پارت سی و پنج

#پارت سی و پنج....

کارن: اشکال نداره میتونی بری ....فقط وای به حالت ببینم جای دیگه رفتی جانان ..
من: نه بابا من کجا رو دارم برم....
و چایی رو برداشتم و رفتم اتاقم...
پوف خدا حوصله ام سر رفت....این حوریه خانم هم نیسش یه خورده حرف بزنم باهاش حوصله ام سر نره...
بعد از اینکه چایی رو خوردم رو تخت دراز کشیدم و به آینده نا معلومم فکر کردم....تو همین بین بود که چشمم گرم شد و خواب رفتم...
#کارن
وای خدا از دست این جانان به خدا اگه تیام نیومده بود حتما یه بلایی سرش می اوردم ......
اه اه اه تو رو خدا ببین نیم وجب ادم منو به چه روزی انداخته بود تو حموم....
حالا که نشد تنبیه کنمش ولی برگشتم باید حالش رو جا بیارم.....باید از من حساب ببره خیر سرش اربابشم.....
اصلا انگار اون دختری که تو مجلس شهاب بود یکی دیگه بود نه این نیم وجب ادم با چهل متر زبون ....
اصلا از وجودش تو خونه راضی نیستم....
این زنا فقط بلدن خیانت کنن.....
اون از......
هیچی ولش کن ....
تیام بعد از این که صبحونه رو با ما خورد وکمی حرف زد رفت منم امروز روزه آفم بود تو بیمارستان ولی باید میرفتم شرکت....
رفتم بالا بعد از این که لباس پوشیدم و رفتم پایین .که دیدم کامین هم لباس پوشیده....
کارن: داری میری شرکت تو هم یا میری مطب....
کامین : نه بابا امروز وقت ندارم که برم شرکت کلی مریض دارم ولی اگه زود تموم شد یه سر بهت میزنم.....
کارن : باشه من بیمارستان نمی رم شرکتم تونستی بیا یه سر بزن... .آ راستی کامین سعی کن دیگه با جانان حرف نزنی اصلا خوش ندارم باهاش هم کلام بشی...دختره ی پرو...
کامین: وا داداش واسه چی دختر به این خوشگلی تو خونه دارم باهاش حرف نزنم بزار شاید تونستم مخش بزنم ما هم به یه همسر خوشگل رسیدیم از تو که ابی گرم نمیشه ....به خدا به مرد بودنت شک میکنم من ...والا به خدا من دیگه پیر پسر شدم .....تو چشماش ببین تا حالا همچین چیزی ندیده بودم..راستی اصلا این چرا اینجاست تو که خدمتکار زن نمی گرفتی چی شد جانان رو اوردی تو خونه اونم تمام وقت ......نکنه..
اخ که از حرفاش داشت دود از کله ام میزد بیرون...وسط حرفش پریدم و گفتم:
کامین خفه .....تو حق نزدیک شدن به جانان و هیچ دختری رو نداری ...فهمیدی چی گفتم ....جانان بنا به دلایلی مجبوره که اینجا باشه وگرنه من چندان مشتاق بودن اون نیستم...حالا هم برو مگه مریض نداشتی.
کامین چیزی نگفت و فقط شونه ای بالا انداخت میدونستم که تو مخش الان کلی سواله که میخواد راجب جانان بپرسه ولی من دوست نداشتم چیزی از جانان بدونه....
کامین و جانان از نظر شیطنت مثل هم بودن و نزدیکی اون ها به هم یعنی رو هوا رفتن خونه
اخ کاملا یادم رفت که باید برم شرکت.
سریع زدم از خونه بیرون و به نگهبان ها گفتم که مواظب باشن که جانان از خونه بیرون نیاد امروز حوریه خانم بهم زنگ زد وگفت .....
دیدگاه ها (۲۲)

#پارت سی و شش..... #کارنبه نگهبان ها گفتم که نزارن که جانان ...

#پارت سی و هفت..... #جانانچیزی نگفتم و برگشتم اون ها هم فک ک...

#پارت سی و چهار.... کارن: که اقای قطبی خوب دیگه چی جانان خ...

#پارت سی و سه...همین که در رو باز کردم اومدم برم بیرون خورد...

پارت۲۶

خرگوش قاتلپارت۷ویو کوک:کارای شرکت رو انجام میدادم که بابام ز...

بزار یچی بگم فشار بخورید-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط