𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:53
رانندگی در سکوت ادامه داشت..
بعد یک ساعت به عمارت مین رسیدند و هردو پیاده شدند.. سمت ورودی عمارت رفتند و داخل شدند.
آنا روی مبل روی شکمش دراز کشیده بود و با گوشی اش مشغول بود.
جونگکوک نزدیک تر شد
-فکر نمیکنی این مدل خوابیدن برای یک زن حامله بده؟
دختر با شنیدن صدای جونگکوک دستپاچه شد و با حالت درستی روی مبل نشست و رو به آن دو مرد کرد.. با دیدن تهیونگ، دوباره یاد حرف هایی که از بحث هوسوک و یونگی شنیده بود افتاد.
+شاید هم بچه ای وجود نداره، کوکی
~تو چی داری میگی.. معلومه حامله ام
جونگکوک جلو تر آمد و دو طرف صورت آنا را سفت و با یک دستش گرفت.
-هم من و هم تو خیلی خوب میدونیم اون شب اتفاقی نیوفتاد.. پس دروغ گفتن رو بس کن، آنا
دختر دست جونگکوک را پس زد، فکش از فشار درد گرفته بود.
~انقدر از حقیقت فرار نکن، جئون.. من حامله ام و تو هم باید اینو قبول کنی.
در همین حین تهیونگ بالاخره حرف زد.
+پس حاضر شو.. میریم بیمارستان
دختر با شنیدن این جمله خشکش زد.
~چی؟.. ا.. الان؟
-چرا ترسیدی؟ جن دیدی؟
آنا به تهیونگ و بعد به جونگکوک نگاه کرد.
~من.. من مشکلی ندارم.. میتونیم.. میتونیم بریم..
جئون با بی حسی به آنا نگاه میکرد.
-همین الان حاضر شو.. با تهیونگ میریم..
دختر چیزی نگفت و فقط سمت اتاقش برای آماده شدن رفت.
جونگکوک رفتن او را تماشا کرد.. آن استرس و حس لعنتی در قلبش تمامی نداشت.
دستی روی شانه اش حس کرد و رویش را برگرداند. تهیونگ بود.
+من پیشتم.. نگران چیزی نباش، سنجاقکم
پسر سر تکان داد.. ولی آنا که پشت دیوار برای گوش دادن حرف های آنها ایستاده بود شنید..
~سنجاقکم؟ اه.. چقدر چندش..
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۰)

درخواستی✨🎀

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:52بعد کمی انتظار بالاخره پسر آمد و وارد ماشین شد...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:51دختر به اتاقش رفت.. جلوی آینه ایستاد و به چهره...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:2+چرا این کارو کردم...گاد...پسرک از روی تخت با خ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:38~مستر کیم؟ مرد نزدیک تر شد و از پله ها بالا آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط