دو سه ماه گذشت و بهار اومده بود. هوا ملایم شده بود و درخت
دو سه ماه گذشت و بهار اومده بود. هوا ملایم شده بود و درختها پر از برگ و شکوفه بودن. تهیونگ و آسا تصمیم گرفتن چند روزی برای استراحت برن یه جای آروم، توی جنگلی سرسبز نزدیک قصر.
اونجا پر از درخت، گل، و صدای پرندهها بود. خیلی آروم و قشنگ. با هم قدم میزدن و از طبیعت لذت میبردن. آسا لبخند میزد و هر از گاهی یه شاخه شکوفه رو میگرفت تو دستش.
تهیونگ بهش نگاه کرد و گفت:
«خوبه که اومدیم. اینجا خیلی قشنگه.»
آسا گفت:
«آره، واقعاً آرومه. کاش همیشه اینجوری باشه.»
کنار یه دریاچه کوچیک نشستند. آفتاب ملایم بود و نسیم آرومی میوزید. تهیونگ چند لحظه به آسا نگاه کرد. بعد آروم جلو رفت، صورتش رو نزدیک کرد و لبهای آسا رو بوسید.
آسا اول جا خورد ولی چیزی نگفت.
تهیونگ آروم گفت:
«دوستت دارم.»
آسا لبخند زد و فقط تو چشماش نگاه کرد.
هیچی نگفت، ولی تهیونگ میدونست اونم همین حس رو داره.
همینطور کنار هم نشسته بودن، توی سکوت، کنار دریاچهای که فقط صدای پرندهها توش میپیچید.
اونجا پر از درخت، گل، و صدای پرندهها بود. خیلی آروم و قشنگ. با هم قدم میزدن و از طبیعت لذت میبردن. آسا لبخند میزد و هر از گاهی یه شاخه شکوفه رو میگرفت تو دستش.
تهیونگ بهش نگاه کرد و گفت:
«خوبه که اومدیم. اینجا خیلی قشنگه.»
آسا گفت:
«آره، واقعاً آرومه. کاش همیشه اینجوری باشه.»
کنار یه دریاچه کوچیک نشستند. آفتاب ملایم بود و نسیم آرومی میوزید. تهیونگ چند لحظه به آسا نگاه کرد. بعد آروم جلو رفت، صورتش رو نزدیک کرد و لبهای آسا رو بوسید.
آسا اول جا خورد ولی چیزی نگفت.
تهیونگ آروم گفت:
«دوستت دارم.»
آسا لبخند زد و فقط تو چشماش نگاه کرد.
هیچی نگفت، ولی تهیونگ میدونست اونم همین حس رو داره.
همینطور کنار هم نشسته بودن، توی سکوت، کنار دریاچهای که فقط صدای پرندهها توش میپیچید.
- ۷.۰k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط