ﺯﻧﺪﮔﯽ

ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮐﻤﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﯾﻢ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﻓﻪﻫﺎ ﺑﯿﺮﻭﻧﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻣﺎ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ
ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ﻭ
ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺷﻐﻞ ﻣﺎ ﺷﺪ

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻧﺨﻨﺪﯼ
ﺯﺧﻢﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽﺧﻨﺪﻧﺪ...
دیدگاه ها (۱)

ﺁﻏﻮﺵ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗــــــﻮ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ …ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑﺎ...

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن و...

برایم مهم نیست چه میشودبه همه باورهایم سوگندهیچ چیز برایم مه...

سال که نو می شودهمان لباسهایم را تن می کنملباسهایی که بوی تو...

👌 داستان کوتاه پند آموز✍👌 داستان کوتاه پند آموز✍ﻋﺎﺭﻓﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط