Dark romance
Dark romance
Last part
کوک
شیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و بمب دودی پرت کردیم تا بقیه رو فراری بدیم
افراد مارکوس رو اوردن و پرتش کردن جلوی من و ایلیان
کوک: به به..اقای مارکوس سالواتور!.. از این طرفا
ایلیان: پارسال دوست امسال اشنا اقای سالواتور..چطور جرعت کردی از پشت بهم خنجر بزنی؟!
مارکوس: شما..تو اینجا چیکار میکنی؟! *با بهت به کوک و ایلیان خیرع شدم*
ایلیان: *با پشت تفنگم کبوندم تو شقیقه اش* از تو نامید شدم دوست قدیمی
*ایرلند*
*عمارت ایلیان*
ا/ت
بقیه با مارکوس برگشتن کره و منم یک جور بتید ایلیان رو ترک میکردم پس مجبور شدم براش نامه بنویسم
کوک پشت عمارت با ماشین اومده بود تا برگردیم کره
*نشستم پشت میز ارایشم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن
*ایلیان عزیز
من به عنوان جاسوس وارد خونه تو شدم و خودمو به جای دوست دختر مجازیت پنهان کردم درحالی که من همسر جونگ کوکم و ازش بچه دارم یعنی خواهم داشت
ازت معذرت میخوام که با احساسات بازی کردم
میدونم روزای خوبی باهم گذروندیم ولی قلب من به کس دیگه ای تعلق داره و از صمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنه
امیدوارم به اون کسی که عاشقشی برسی
کارت دعوت یادت نره
بابت همچی هم ممنونم
دوست تو ات*
ا/ت:*نامه رو گذاشتم رو تخت و وسایل هامو پرت کردم برای کوک و خودمم پریدم بغلش*
کوک؛ بلاخره تموم شد *تند تند بوسیدن*
ا/ت: دل منم برات تنگ شده بود..ایلیان چیشد؟!
کوک: تو زیرزمین عمارت داره اب خنک میخوره..نینی من چطوره؟
ا/ت: میخواد پولای باباش رو تموم کنه *خنده*
کوک: همین الان؟
ا/ت: دلش بستنی میخواد
کوک: حتما..تو راه برات میگیرم * در سمت شاگرد رو باز کردم* اول خانوما
ا/ت: *خنده* سرمو تکیه دادم به صندلی..بلاخره به خونه برگشتم!
کوک: *دستشو گرفتم و بوسیدم* خوش اومدی..
*پایان*
Last part
کوک
شیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و بمب دودی پرت کردیم تا بقیه رو فراری بدیم
افراد مارکوس رو اوردن و پرتش کردن جلوی من و ایلیان
کوک: به به..اقای مارکوس سالواتور!.. از این طرفا
ایلیان: پارسال دوست امسال اشنا اقای سالواتور..چطور جرعت کردی از پشت بهم خنجر بزنی؟!
مارکوس: شما..تو اینجا چیکار میکنی؟! *با بهت به کوک و ایلیان خیرع شدم*
ایلیان: *با پشت تفنگم کبوندم تو شقیقه اش* از تو نامید شدم دوست قدیمی
*ایرلند*
*عمارت ایلیان*
ا/ت
بقیه با مارکوس برگشتن کره و منم یک جور بتید ایلیان رو ترک میکردم پس مجبور شدم براش نامه بنویسم
کوک پشت عمارت با ماشین اومده بود تا برگردیم کره
*نشستم پشت میز ارایشم و یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن
*ایلیان عزیز
من به عنوان جاسوس وارد خونه تو شدم و خودمو به جای دوست دختر مجازیت پنهان کردم درحالی که من همسر جونگ کوکم و ازش بچه دارم یعنی خواهم داشت
ازت معذرت میخوام که با احساسات بازی کردم
میدونم روزای خوبی باهم گذروندیم ولی قلب من به کس دیگه ای تعلق داره و از صمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنه
امیدوارم به اون کسی که عاشقشی برسی
کارت دعوت یادت نره
بابت همچی هم ممنونم
دوست تو ات*
ا/ت:*نامه رو گذاشتم رو تخت و وسایل هامو پرت کردم برای کوک و خودمم پریدم بغلش*
کوک؛ بلاخره تموم شد *تند تند بوسیدن*
ا/ت: دل منم برات تنگ شده بود..ایلیان چیشد؟!
کوک: تو زیرزمین عمارت داره اب خنک میخوره..نینی من چطوره؟
ا/ت: میخواد پولای باباش رو تموم کنه *خنده*
کوک: همین الان؟
ا/ت: دلش بستنی میخواد
کوک: حتما..تو راه برات میگیرم * در سمت شاگرد رو باز کردم* اول خانوما
ا/ت: *خنده* سرمو تکیه دادم به صندلی..بلاخره به خونه برگشتم!
کوک: *دستشو گرفتم و بوسیدم* خوش اومدی..
*پایان*
- ۱۰.۳k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط