پرده، اندکی‌ کنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت

پرده، اندکی‌ کنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت

رازی‌ به‌ اسم‌ درخت، رازی‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازی‌ به‌ اسم‌ انسان

.رازی‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ که‌ می‌دانی.

و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمی‌ این‌ سوی‌ پرده‌ ماند با بهتی‌ عظیم‌ به‌ نام‌ زندگی، که‌ هر سنگ‌ریزه‌اش‌

به‌ رازی‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌ای‌ رازی‌ می‌چکید
دیدگاه ها (۲۰)

دلم تنگ است در سینه ای دوست چنانکه بر نمیتابد قفس را دلم ت...

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد این موج عاشق کار با ساحل ندار...

تو را به زلالی اشکها قسم. تو را به آلاله ها قسم. به تقدیس...

چنان دوست میدارمت که اگر در کنارم بودی تورا با همه اجزایت ...

مادرم نیست

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰باران شروع به باریدن کرده بود و را...

ادامه دالههههههههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط