سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 81
از راه جنگل به قصر برگشتن........جیمین انگستانش را میان انگشت های معشوقش قفل کرد لبخند زیبایی بر روی لب های او نقش بست بود که الویز تا بحال مانندش را ندیده بود دندون های بالایی اش که موقع لبخند نمایان میشدن گونه هایش که به شکل غنچه جمع میشدن و چشمانش که با آن لبخند به شکل خطی صاف در می آمد تمام آن ابهت را از بین میبرد
و تنها لبخند زیباش به یاد ماندنی میشد الویز متقابلا لبخند زد و دستش را محکم تر گرفت و
و با قدم های آهسته در کنارم هم راه روی قصر را طی میکرد هر از گاهی با لبخند به هم نگاه میکرد......در کمال تعجب هیچ یک از افراد قصر آن جا نبودن با صدای فردی هر دو آن ها ایستادن
ماتیاس : عالیجناب باید چیزی رو بهتون بگم
جیمین بدون اینکه از حرکت بیسته گفت
جیمین : نه ماتیاس الان کار دارم
ماتیاس که قدمی عقب تر از آنها بود با اصرار گفت
ماتیاس : ولی خیلی مهم عالیجناب
جیمین نفس عمیقی کشید و ایستاده با نگاه عصبی اش به ماتیاس چشم دوخت او سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت
الویز : اشکالی نداره برو.....شب میبینمت
بعد با لبخند و چشمانی که همراهش میخندیدن از جیمین جدا شد و به سمته اقامت گاه قدم برداشت
جیمین : اومیدوار دلیل خوبی برای این کارت داشته باشی
ماتیاس : گستاخی مرا ببخشید ولی ژنرال ریچی خواستار دیدار با شما هستن
جیمین : توی جلسه سلطنتی دیدمش اما چیزی رو مطرح نکرد...دلیل این ملاقات یهویی چیه ؟
ماتیاس : اطلاعی ندارم
.........
کمی بر روی صندلی اش جا به جا شد و پاش رو آن یکی پاش انداخت
و با چهره خنثی به مردی میان سالی که تقریبا نصف موهای سرش سفید شده بود خیره شد
جیمین : یعنی میخواهید از مقاماتون کناره گیری کنید و پسرتون رو جوز مقامات بشه دلیل این کناره گیری یهویی چیه شما مورد اعتمادترین فرد پدرم بودین ......مرد میان سالی که گذر سنش هنوزم هم با اقتدارش کم نکرده بود گفت
ژ/ریچی : من دیگر خیلی خسته شدم و میخواهم استراحت کنم....مطمئن باشید پسرم آدریانو هم مورد اعتمادترین فردی شما در قصر خواهد شد
جیمین : باش به تصمیمت احترام میزارم.....ولی رفتن از کشور کار درستی نیست
ژنرال ریچی لبخند غمگینی زد و سرش را بلند کرد و به پادشاه گه دست به سینه نشست بود نگاه کرد
ژ/ریچی : این کاریه که باید سال ها پیش میکردم باید دختر و پسرمو برمیداشتم میرفتم....ولی من توی این ده سال حتا نتونستم توی چشمای دخترم نگاه کنم
پارت 81
از راه جنگل به قصر برگشتن........جیمین انگستانش را میان انگشت های معشوقش قفل کرد لبخند زیبایی بر روی لب های او نقش بست بود که الویز تا بحال مانندش را ندیده بود دندون های بالایی اش که موقع لبخند نمایان میشدن گونه هایش که به شکل غنچه جمع میشدن و چشمانش که با آن لبخند به شکل خطی صاف در می آمد تمام آن ابهت را از بین میبرد
و تنها لبخند زیباش به یاد ماندنی میشد الویز متقابلا لبخند زد و دستش را محکم تر گرفت و
و با قدم های آهسته در کنارم هم راه روی قصر را طی میکرد هر از گاهی با لبخند به هم نگاه میکرد......در کمال تعجب هیچ یک از افراد قصر آن جا نبودن با صدای فردی هر دو آن ها ایستادن
ماتیاس : عالیجناب باید چیزی رو بهتون بگم
جیمین بدون اینکه از حرکت بیسته گفت
جیمین : نه ماتیاس الان کار دارم
ماتیاس که قدمی عقب تر از آنها بود با اصرار گفت
ماتیاس : ولی خیلی مهم عالیجناب
جیمین نفس عمیقی کشید و ایستاده با نگاه عصبی اش به ماتیاس چشم دوخت او سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت
الویز : اشکالی نداره برو.....شب میبینمت
بعد با لبخند و چشمانی که همراهش میخندیدن از جیمین جدا شد و به سمته اقامت گاه قدم برداشت
جیمین : اومیدوار دلیل خوبی برای این کارت داشته باشی
ماتیاس : گستاخی مرا ببخشید ولی ژنرال ریچی خواستار دیدار با شما هستن
جیمین : توی جلسه سلطنتی دیدمش اما چیزی رو مطرح نکرد...دلیل این ملاقات یهویی چیه ؟
ماتیاس : اطلاعی ندارم
.........
کمی بر روی صندلی اش جا به جا شد و پاش رو آن یکی پاش انداخت
و با چهره خنثی به مردی میان سالی که تقریبا نصف موهای سرش سفید شده بود خیره شد
جیمین : یعنی میخواهید از مقاماتون کناره گیری کنید و پسرتون رو جوز مقامات بشه دلیل این کناره گیری یهویی چیه شما مورد اعتمادترین فرد پدرم بودین ......مرد میان سالی که گذر سنش هنوزم هم با اقتدارش کم نکرده بود گفت
ژ/ریچی : من دیگر خیلی خسته شدم و میخواهم استراحت کنم....مطمئن باشید پسرم آدریانو هم مورد اعتمادترین فردی شما در قصر خواهد شد
جیمین : باش به تصمیمت احترام میزارم.....ولی رفتن از کشور کار درستی نیست
ژنرال ریچی لبخند غمگینی زد و سرش را بلند کرد و به پادشاه گه دست به سینه نشست بود نگاه کرد
ژ/ریچی : این کاریه که باید سال ها پیش میکردم باید دختر و پسرمو برمیداشتم میرفتم....ولی من توی این ده سال حتا نتونستم توی چشمای دخترم نگاه کنم
- ۱۲.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط