#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت

#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت
#پارت‌دوازدهم
🌿.

از صدای فریادهای ممتد پدر از خواب پریده و وحشت زده از اتاق بیرون دویدم. پوست آفتاب سوخته پدر زیر محاسن کوتاه و جو گندمی‌اش غرق چروک شده و همچنانکه گوشی موبایل در دستش میلرزید، پشت سر هم فریاد میکشید.
لحظاتی خیره نگاهش کردم تا بلاخره موقعیت خودم را یافتم و متوجه شدم چه میگوید. داشت با محمد حرف میزد، از برگشت بار خرمایش به انبار می‌خروشید و به انباردار و راننده گرفته تا کارگر و مشتری بد و بیراه میگفت. به قدری با حال بدی از خواب بیدار شده بودم، که قلبم به شدت می‌تپید و پاهایم سُست بود. بیحال روی مبل کنار اتاق نشستم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم که عقربه هایش به عدد هشت نزدیک می‌شد.ظاهرا صدای پدر تا حیاط هم رفته بود که مادر را سراسیمه از زیرزمین به اتاق کشاند. همزمان تلفن پدر هم تمام شد و مادر با ناراحتی اعتراض کرد: "چه خبره عبدالرحمن؟!!! صبح جمعه اس، مردم خوابن! ملاحظه آبروی خودتو نمیکنی، ملاحظه بچه هاتو نمیکنی، ملاحظه این مستأجر رو بکن!"
پدر موبایلش را روی مبل کنار من پرت کرد و باز فریاد کشید: "کی ملاحظه منو میکنه؟!!! این پسرات که معلوم نیس دارن چه غلطی تو انبار میکنن، ملاحظه منو میکنن؟!!! یا اون بازاری مفت خور که خروس خون بار خرما رو پس میفرسته درِ انبار، ملاحظه منو میکنه؟!!!" مادر چند قدم جلو آمد و میخواست پدر را آرام کند که با لحنی ملایم دلداریاش داد: "اصلا حق با شماس! ولی من میگم ملاحظه مردم رو بکن! وگرنه همین مستأجری که انقدر واسش ذوق کردی،
میذاره میره..."
پدر صورتش را در هم کشید و با لحنی زننده پاسخ داد: تو که عقل تو سرت نیس! یه روز غر میزنی مستأجر نیار، یه روز غر میزنی که حالا نفس نکش که مستأجر داریم!"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏻بہ‌قلم فاطمہ‌ولی‌نژاد
دیدگاه ها (۱)

#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت #پارت‌سیزدهم🌿. در چشمان مادر بغض تلخی ته ...

#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت #پارت‌چهاردهم🌿.که پدر با عصبانیت به میان ...

#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت #پارت‌یازدهم🌿.باز هم صبر کردم، اما داخل ن...

#جان‌شیعہ‌‌اهل‌سنت #پارت‌دهم🌿.صبح شنبه اول مهر ماه سال 91 فر...

پارت ۶ساعت ۸ صبح_جونگکوک:از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم ب...

star key ring:2

At the half of heavenPart 7ویو فلیکس از وقتی که پدر زنگ زد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط