رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 19

تارا: مرتیکهههه خررر لاقل یه ندایی چیزی بده وقتی میای
تهیانگ: دلم میخاد بی صدا بیام مشکلیه... وارد اتاق شدمو در وبستم
تارا: اره.. بخدا یبار دیگه اینجوری کنی من سکته رو میزنم اون دنیا خرخره تو میگیرم ول نمیکنم
تهیانگ: بدون توجه به حرفاش سمتش قدم برمیداشتم... سوتی زدم.. خیلی سفیدی
تارا: ها چی... هاج و واج اینو گفتم تا به خودم اومدم فهمیدم جز یه سوتین و یه شلوار گشاد دیگه چیزی تنم نیست.. جیغی کشیدمو دستمو رو بدنم گذاشتم... منحرفففف بیشعورررر گمشووو بیرونننن
تهیانگ: انگار کنترل و افسار بدنم دست خودم نبود... جلوش وایستادم
تارا: شبیه ادمای که جادو شده بودن بود جلوم وایستاد... نمیدونم چرا ترسی توی وجودم ریشه زد.... برو بیرون
تهیانگ: انقدر جلو رفتم و عقب رفت که کمرش چسبید به کمد... یه دستمو کنار سرش به کمد تکیه دادمو توی صورتش خم شدم
تارا: تیشرتو جلوی بدنم گرفته بودمو از استرس توی مشتم مچالش کرده بودم.. چ.. چیکار میکنی
تهیانگ: حرکات بدنم حرفام هیچکدوم دست خودم نبود... موهاشو نوازش کردمو موهاشو دادم پشت گوشش... توی چشماش دقیق شدم... میدونستی چشمات خیلی خوشگلن
تارا: نه دیگه واقعا مطمئن شدم این یه بلای سرش اومده اخه این گولاخ اخلاق خشک گوشت تلخ. و چه به این حرفا... اب دهنمو قورت دادم... میگم تو سرت به تخت سنگی درختی جایی چیزی نخورده
تهیانگ: ابرو بالا انداختم... نه من سالم سالمم
تارا: اخه همچین حرفای از ادم گوشت تلخ و سالمی مثل تو بعیده بخدا
تهیانگ: صورتمو بردم جلوی صورتش فقط یه سانت فاصله صورتامون بود.... دوست نداری باهات اینجوری رفتار کنم
تارا: کلا چسبیده بودم به کمد.... نه... تو یکی اینجوری رفتار نکن که بخدا همینجا سکته رو میزنم
تهیانگ: لبامو بردم کنار گوشش و لب زدم... ولی من میخام همینجوری رفتار کنم... بعد بدون اینکه بهش فرصتی برای حرف زدن بدم خم شدم سمت گردنشو اروم لبامو روی شاهرگش گذاشتم... ضربان سریع قلبشو حس میکردم
تارا: ترسیده بودم... خدایا این باز چش شد... سعی میکردم هولش بدم ولی تکون نمیخورد... تهیانگ تورو ارواح خالت ولم کن.... ولی بدون توجه به حرفم شروع کرد به بوسیدن گردنم... همش ازش میخاستم ولم کنه و هولش میدادم ولی نه هول دادنام تاثیر داشت نه حرفام... انقدر پیش رفته بود که از ترس بغضم گرفته بود... وقتی دستش سمت بند سوتینم رفت اشکام چکیدن و با عاجز ترین حالتی که تا به امروز از خودم دیده بودم لب زدم.... تروخدا خواهش میکنم ولم کن... هیچ حرکتی نکرد و بعد چن لحظه ازم جدا شد... پاهام سست شد تیکم به کمد بود... دیگه نای حرف زدن و وایستادن نداشتم و سر خوردم و روی زمین نشستم و اشکام بیشتر از قبل ریختن
تهیانگ: وقتی اونجوری ازم خواهش کرد تازه به خودم اومدم و دیدم تو چه وضعی هستیم و داشتم چیکار میکردم... ازش جدا شدم که واسه اولین بار اشکاشو دیدم... سر خورد و رو زمین نشست و اشکاش شدت گرفت... لعنتی به خودم فرستادم و جلوش نشستم.. هی تارا...
تارا: خودمو عقب کشیدم.... توروخدا برو بیرون فقط برو بیرونننن
تهیانک: اخرش داد زد که به عمق ماجرا پی بردم.. از اونجای که تو اولین دیدار میخاستم بهش تجاوز کنم حتما هنوز همون ترس و الان داشت... کلافه نفسی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون... ترجیح دادم تنها باشه تایکم به خودش بیاد و اروم شه
تارا: میتونستم بگم خیلی ترسیده بودم... اگه زودتر به خودش نمیومد چی... اینبار دیگه واقعا بهم تجاوز میکرد... رفتارش یهوی باهام عوض میشد و مثل چند دقیقه پیش میزد به سرش و غیره... این حالاتش منو خیلی میترسوند اون اصلا این شکلی نبود... بزور بلند شدم... تیشرتو با هر بدبختی بود پوشیدم.. روی تخت دراز کشیدم که پلکای سنگین و خستم روی هم افتاد و خوابم برد...

« یک ماه بعد»
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 20« یک ماه بعد، از زبان تهیانگ» تهیانک: ا...

آیا خواسته ی زیادیستتتتتت😭😭🤣🤣🤣

# رز _ سیاه PART _ 18 تهیانگ: تو اتاق کارم نشسته بودمو مشغول...

# رز _ سیاه PART _ 17 تارا: یهو در بازشد و اومد داخل... یا ا...

این آرک خیلی خفنه😭✨️وای یه ادیت زده بودم گذاشتم توی تیک تاک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط