____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸²

دستمو روی موهاش کشیدم و گفتم:
+همیشه پیشتم فسقلی

حتی هیچ کدوم از درها رو نبسته بودم...
که همون لحظه مری و تهیونگ هراسون وارد خونه شدن
و با رایا توی بغل من مواجه شدن...
مری ترسیده و رنگ پریده اومد سمت رایا
=هی تو خوبی؟(ترسیده)

رایا آروم از بغلم بیرون اومد و گفت:
-آ..آره الان بهترم
=چی شده بود؟
^اهه مری کشتی بچه رو حالا خودش میگه

مری محکم رایا رو بغل کرد و گفت:
=فکر نمیکردم اینقدر بهت وابسته باشم یوبوست

رایا خنده‌ای کرد و گفت:
-منم همینطور شتر

و بعد مری انگار برق‌گرفته‌ها رایا رو از بغلش بیرون آورد
نگاهی به من انداخت و بعد به رایا
انگشتشو سمت رایا گرفت و بعد سمت من..

و بعد نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت:
=تو هم به همون چیزی که من فکر میکنم، فکر میکنی؟
^قطعا(خنده)

بعد مری آروم به شونه رایا زد و گفت:
=اصلا میخواستی بهم بگییی؟

رایا تک‌خنده‍‌ای کرد و گفت:
-برای همین دیوونه بازی‌هات نگفتم دیگههه

در میون خنده همه من میدونستم این قرار نیست به یه چیز ساده ختم بشه...
شخصی که نمیدونستیم کیه حالا داشت کل زندگیمونو تهدید میکرد
...
دیدگاه ها (۱۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط