اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۹
( از زبان راوی )
لیلی و انیا ، پشت سر جولیت در راهرو های قصر قدم میزدند .
لیلی مدام سعی داشت فرصتی گیر بیاره تا از جولیت سوال بپرسه اما اون مدام از این کار سر باز میزد .
بعد از مدتی پیاده روی ، لیلی دیگه طاقت نیورد .
با چند قدم سریع ، رو به روی جولیت ایستاد و راهشو سد کرد .
( علامت لیلی " ÷ " )
÷ صبر کن
( علامت جولیت " × " )
× باز داری چکار میکنی ؟
÷ باید ازت سوالی بپرسم
× الان نه
جولیت به دور و برش نگاهی انداخت تا مطمئن بشه کسی اونجا نیست . بعد اروم در گوشش گفت :
× هر چی سوال داری جواب میدم ، اما فعلا فقط دنبالم بیا
بعد دست لیلی رو گرفت و دنبال خودش کشید .
رسیدن به یه کتابخونه کوچک ، جولیت یکی از مجسمه های تزئینی داخل کتابخونه رو کمی به سمت چپ متمایل کرد .
کتابخونه کنار رفت و یک راه پله مخفی نمایان شد .
جولیت اون دو تا رو به داخل راهنمایی کرد و خودش هم بعد از بررسی اطراف ، دنبالشون رفت . در پشت سرشون بسته شد و کتابخونه به شکل قبلش برگشت ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده .
اما پشت اون کتابخونه ، جولیت ، لیلی و آنیا رو به مقصدی که فقط خودش ازش خبر داشت هدایت میکرد .
راهرو ایی بشدت باریک که به سمت پایین پله میخورد و پر از خاک بود ، اونجا هیچ روشنایی وجود نداشت و اونها تنها با یک تکه چوب که قسمت بالاشو اتیش زده بودند ، راه خود را پیدا میکردند .
لیلی با دست جلوی صورت خودشو پوشونده بود و آنیا مدام از شدت خاکی که اونجا جمع شده بود ، عطسه میکرد .
ادامه دارد .....
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و داخل کامنتا نظرتو بهم بگو 💫
پارت ۱۹
( از زبان راوی )
لیلی و انیا ، پشت سر جولیت در راهرو های قصر قدم میزدند .
لیلی مدام سعی داشت فرصتی گیر بیاره تا از جولیت سوال بپرسه اما اون مدام از این کار سر باز میزد .
بعد از مدتی پیاده روی ، لیلی دیگه طاقت نیورد .
با چند قدم سریع ، رو به روی جولیت ایستاد و راهشو سد کرد .
( علامت لیلی " ÷ " )
÷ صبر کن
( علامت جولیت " × " )
× باز داری چکار میکنی ؟
÷ باید ازت سوالی بپرسم
× الان نه
جولیت به دور و برش نگاهی انداخت تا مطمئن بشه کسی اونجا نیست . بعد اروم در گوشش گفت :
× هر چی سوال داری جواب میدم ، اما فعلا فقط دنبالم بیا
بعد دست لیلی رو گرفت و دنبال خودش کشید .
رسیدن به یه کتابخونه کوچک ، جولیت یکی از مجسمه های تزئینی داخل کتابخونه رو کمی به سمت چپ متمایل کرد .
کتابخونه کنار رفت و یک راه پله مخفی نمایان شد .
جولیت اون دو تا رو به داخل راهنمایی کرد و خودش هم بعد از بررسی اطراف ، دنبالشون رفت . در پشت سرشون بسته شد و کتابخونه به شکل قبلش برگشت ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده .
اما پشت اون کتابخونه ، جولیت ، لیلی و آنیا رو به مقصدی که فقط خودش ازش خبر داشت هدایت میکرد .
راهرو ایی بشدت باریک که به سمت پایین پله میخورد و پر از خاک بود ، اونجا هیچ روشنایی وجود نداشت و اونها تنها با یک تکه چوب که قسمت بالاشو اتیش زده بودند ، راه خود را پیدا میکردند .
لیلی با دست جلوی صورت خودشو پوشونده بود و آنیا مدام از شدت خاکی که اونجا جمع شده بود ، عطسه میکرد .
ادامه دارد .....
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و داخل کامنتا نظرتو بهم بگو 💫
- ۲۶۱
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط