Just think about tomarrow...🙃
//ادامهی پارت قبلی//
بعداز نوازش آرومی، زیپ لباس عروست رو بالا کشید و تورو به سمت خودش برگردوند.
از نزدیک توی چشمات خیره شد و آروم لب زد:" من همیشه خوابِ این لحظه رو میدیدم... این که تو یه همچین لباس زیبایی بپوشی و... تا ابد مال خودم بشی...!"
○ف...فلیکس من... من خیلی میترسم... فکر نکنم بتونم انجامش بدم!
گونهت رو نوازش کرد و با همون صدای دیپ و عمیقش گفت:" چیو نمیتونی انجام بدی؟ فقط این که دستت رو توی دست من بزاری و توی سالن، بین جمعیت راه بری؟ ما که همیشه بین مردم این کار رو انجام میدادیم!"
خندهی آرومی کردی و گفتی:" هی! منظورم این نبود..."
_میدونم چه حسی داری. حتی منم استرس دارم! ولی بیا بدون فکر انجامش بدیم؛ مطمئنم هردوتامون خیلی واسه این موقعیت انتظار کشیدیم.
لبش رو کنار گوشت آورد و زمزمهوار ادامه داد:" به این فکر کن که وقتی فردا صبح از خواب بیدار بشی... توو بغلِ خودمی! الان واسه انجام دادنش انگیزهی بیشتری داری نه؟!"
دوباره خندیدی و خودت رو توی بغلش رها کردی؛ مثل هروقتی که به یه مکانِ امن نیاز داشتی...
چند دقیقه بعد، ازت جدا شد و بعداز بوسهی کوتاهی، گفت:" من میرم. توو این مدتی که داریم بزار بیان آرایشت کنن که آماده باشی. (چشمک کوچیکی زد.) پایین میبینمت؛ خب؟"
آروم سرت رو تکون دادی که از اتاق خارج شد...
پایان🌚🎀
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
بعداز نوازش آرومی، زیپ لباس عروست رو بالا کشید و تورو به سمت خودش برگردوند.
از نزدیک توی چشمات خیره شد و آروم لب زد:" من همیشه خوابِ این لحظه رو میدیدم... این که تو یه همچین لباس زیبایی بپوشی و... تا ابد مال خودم بشی...!"
○ف...فلیکس من... من خیلی میترسم... فکر نکنم بتونم انجامش بدم!
گونهت رو نوازش کرد و با همون صدای دیپ و عمیقش گفت:" چیو نمیتونی انجام بدی؟ فقط این که دستت رو توی دست من بزاری و توی سالن، بین جمعیت راه بری؟ ما که همیشه بین مردم این کار رو انجام میدادیم!"
خندهی آرومی کردی و گفتی:" هی! منظورم این نبود..."
_میدونم چه حسی داری. حتی منم استرس دارم! ولی بیا بدون فکر انجامش بدیم؛ مطمئنم هردوتامون خیلی واسه این موقعیت انتظار کشیدیم.
لبش رو کنار گوشت آورد و زمزمهوار ادامه داد:" به این فکر کن که وقتی فردا صبح از خواب بیدار بشی... توو بغلِ خودمی! الان واسه انجام دادنش انگیزهی بیشتری داری نه؟!"
دوباره خندیدی و خودت رو توی بغلش رها کردی؛ مثل هروقتی که به یه مکانِ امن نیاز داشتی...
چند دقیقه بعد، ازت جدا شد و بعداز بوسهی کوتاهی، گفت:" من میرم. توو این مدتی که داریم بزار بیان آرایشت کنن که آماده باشی. (چشمک کوچیکی زد.) پایین میبینمت؛ خب؟"
آروم سرت رو تکون دادی که از اتاق خارج شد...
پایان🌚🎀
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
- ۱۷.۶k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط