بعد از از بزرگترن جنگ ها ه با گرگها داشتدبالاخر
بعد از يكى از بزرگترين جنگ هايى كه با گرگها داشتيد،بالاخره به قصر برگشتى.
مشغول ضدعفونى كردن زخمِ روىِ پهلوت بودى كه،حضورِ شخصى رو احساس كردى.
بدونِ اينكه واكنشى نشون بدى،به ادامه كارت مشغول شدى و تقريبا تو سى ثانيه،به سرعت از روىِ تخت بلند و سمتِ پرده قدم برداشتى.
با شدت پرده رو عقب كشيدى و دستهات رو،دورِ گردنِ مردِ مقابلت حلقه و اون رو به ديوارِ پشت سرش كوبيدى:
"اينجا،تو اتاقِ من چه غلطى ميكنى جیمین؟فكر ميكردم به اندازه كافى كتكت زدم!اما مثلِ اينكه برات كافى نبوده،عوضى!"
مردِ مقابلت،نيشخندى زد:
"نه،كافى نبوده!اومدم تا بازم با دستهاىِ خوشگلت بهم يه درسِ درست و حسابى بدى،مار كوچولو!"
چند ثانيه تنها به چهره خونسرد،نيشخندِ كم رنگ و اون چهره مضحكش نگاه كردى.
مشغول ضدعفونى كردن زخمِ روىِ پهلوت بودى كه،حضورِ شخصى رو احساس كردى.
بدونِ اينكه واكنشى نشون بدى،به ادامه كارت مشغول شدى و تقريبا تو سى ثانيه،به سرعت از روىِ تخت بلند و سمتِ پرده قدم برداشتى.
با شدت پرده رو عقب كشيدى و دستهات رو،دورِ گردنِ مردِ مقابلت حلقه و اون رو به ديوارِ پشت سرش كوبيدى:
"اينجا،تو اتاقِ من چه غلطى ميكنى جیمین؟فكر ميكردم به اندازه كافى كتكت زدم!اما مثلِ اينكه برات كافى نبوده،عوضى!"
مردِ مقابلت،نيشخندى زد:
"نه،كافى نبوده!اومدم تا بازم با دستهاىِ خوشگلت بهم يه درسِ درست و حسابى بدى،مار كوچولو!"
چند ثانيه تنها به چهره خونسرد،نيشخندِ كم رنگ و اون چهره مضحكش نگاه كردى.
- ۴.۹k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط