زمرد های صورتی پارت⁶
زمرد های صورتی پارت⁶
انیا : آنیا گشنشه
بکی : خب بیاین بریم اتاق هامون رو انتخاب کنیم
انیلا : خب اون اتاق مال ما
بکی : پس اون یکی هم مال ما
انیا: آنیا هم اونو انتخاب میکنه
لیلی: پس اونم واسه ما
دمیتریوس: اونوقت چرا باید دخترا تصمیم بگیرن؟
لوکاس و لوکا و دامیان: منم موافقم
انیلا رفت و روبروی دمیتریوس وایساد
انیلا: به خاطر اینکه چ چسبیده به را ما تصمیم میگیریم
دمیتریوس : و کی همچین حرفی زده؟
انیلا: من همچین حرفی زدم حرفی داری؟
دمیتریوس : نه اگه تو اینو گفته باشی!
انیلا:خوبه پس هرچی که ما گفتیم درسته و حرف نباشه
دمیتریوس: قبوله
دامیان: چیییی داری میگی دمیتریوس؟؟🗿
دمیتریوس : همین که گفتم
دامیان:😤😮💨
آقای هندرسون: بچه ها لطفاً پروژه هاتون رو شروع کنید
دامیان : خب گوش کن کله صورتی ، من مینویسم و تو هم عکس میگیری !
انیا: باشه قبوله
دامیان : خب بیا بریم تو جنگل و شروع کنیم
ویو دامیان °^
همین طوری رفتیم تو جنگل و شروع به نوشتن کردم و اونم داشت عکس میگرفت واقعا کارش تو عکس گرفتن حرف نداشت عکسای خیلی خوبی گرفته بود
همین طوری داشتیم پیش میرفتیم که یهو پاش گیر کرد و با کله افتاد تو گل
دامیان : حالت خوبه ؟ چیزیت که نشد ؟(با نگرانی)
انیا: آنیا ...هق.... حالش...هق...خوبه ...هقققق.....هققققق
دامیان : از گریه کردنت هم معلومه وایسا ببینم چی شده «دقیقا شبیه کلاس اول که اومد از من معذرت خواهی کنه شده چیکار کنم گریش بند بیاد ؟»
انیا: آنیا...هق....گریه....نمی...هق....کنه
دامیان : وایسا ببینم....«چه زخم بزرگی ...نباید بزرگش کنم و نگران بشه» میتونی راه بری بزار کمکت کنم بلند شی
انیا: ولی .... هق ....هنوز....هق... تحقیق..... تموم....هق.... نشده
دامیان: تو ، تو این وضعیت به فکر تحقیقی ؟ تحقیق بره به درک اگه پات عفونت کنه چی؟(با داد )
انیا: آنیا ... فقط....هققققق... میخوا....میخواست ....هققق....کمک....کنه....ههققققققق.....هققققققققق
دامیان 🍅: باشه من معذرت میخوام گریه نکن الان میریم تو چادر بیا بریم
انیا اولین قدم رو که برداشت معلوم بود خیلی درد داره ولی از ترس اینکه سرش دوباره داد بزنم چیزی بهم نگفت وای باورم نمیشه آخه تو این وضعیت که داره درد میکشه به فکر تحقیق خب منم از اعصبانیت روش داد زدم آخه .... ولی کار اشتباهی بود
ویو نویسنده °^
دامیان وقتی دید آنیا به زور میتونه قدم برداره پرنسسی بغلش کرد و قیافه این دو بزرگوار: رب گوجه فرنگی طبیعت 🍅
انیا: « پسر دوم نگران آنیا شده !»
رسیدن به چادر و ......
انیا : آنیا گشنشه
بکی : خب بیاین بریم اتاق هامون رو انتخاب کنیم
انیلا : خب اون اتاق مال ما
بکی : پس اون یکی هم مال ما
انیا: آنیا هم اونو انتخاب میکنه
لیلی: پس اونم واسه ما
دمیتریوس: اونوقت چرا باید دخترا تصمیم بگیرن؟
لوکاس و لوکا و دامیان: منم موافقم
انیلا رفت و روبروی دمیتریوس وایساد
انیلا: به خاطر اینکه چ چسبیده به را ما تصمیم میگیریم
دمیتریوس : و کی همچین حرفی زده؟
انیلا: من همچین حرفی زدم حرفی داری؟
دمیتریوس : نه اگه تو اینو گفته باشی!
انیلا:خوبه پس هرچی که ما گفتیم درسته و حرف نباشه
دمیتریوس: قبوله
دامیان: چیییی داری میگی دمیتریوس؟؟🗿
دمیتریوس : همین که گفتم
دامیان:😤😮💨
آقای هندرسون: بچه ها لطفاً پروژه هاتون رو شروع کنید
دامیان : خب گوش کن کله صورتی ، من مینویسم و تو هم عکس میگیری !
انیا: باشه قبوله
دامیان : خب بیا بریم تو جنگل و شروع کنیم
ویو دامیان °^
همین طوری رفتیم تو جنگل و شروع به نوشتن کردم و اونم داشت عکس میگرفت واقعا کارش تو عکس گرفتن حرف نداشت عکسای خیلی خوبی گرفته بود
همین طوری داشتیم پیش میرفتیم که یهو پاش گیر کرد و با کله افتاد تو گل
دامیان : حالت خوبه ؟ چیزیت که نشد ؟(با نگرانی)
انیا: آنیا ...هق.... حالش...هق...خوبه ...هقققق.....هققققق
دامیان : از گریه کردنت هم معلومه وایسا ببینم چی شده «دقیقا شبیه کلاس اول که اومد از من معذرت خواهی کنه شده چیکار کنم گریش بند بیاد ؟»
انیا: آنیا...هق....گریه....نمی...هق....کنه
دامیان : وایسا ببینم....«چه زخم بزرگی ...نباید بزرگش کنم و نگران بشه» میتونی راه بری بزار کمکت کنم بلند شی
انیا: ولی .... هق ....هنوز....هق... تحقیق..... تموم....هق.... نشده
دامیان: تو ، تو این وضعیت به فکر تحقیقی ؟ تحقیق بره به درک اگه پات عفونت کنه چی؟(با داد )
انیا: آنیا ... فقط....هققققق... میخوا....میخواست ....هققق....کمک....کنه....ههققققققق.....هققققققققق
دامیان 🍅: باشه من معذرت میخوام گریه نکن الان میریم تو چادر بیا بریم
انیا اولین قدم رو که برداشت معلوم بود خیلی درد داره ولی از ترس اینکه سرش دوباره داد بزنم چیزی بهم نگفت وای باورم نمیشه آخه تو این وضعیت که داره درد میکشه به فکر تحقیق خب منم از اعصبانیت روش داد زدم آخه .... ولی کار اشتباهی بود
ویو نویسنده °^
دامیان وقتی دید آنیا به زور میتونه قدم برداره پرنسسی بغلش کرد و قیافه این دو بزرگوار: رب گوجه فرنگی طبیعت 🍅
انیا: « پسر دوم نگران آنیا شده !»
رسیدن به چادر و ......
- ۷۳۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط