ولی نه نباید جا بزنم کاره مهمی دارم یه تسویه حسابی که باید انجام ...
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁶²
ولی نه نباید جا بزنم کاره مهمی دارم یه تسویه حسابی که باید انجام بدم
یه کینه.......
یه انتقام قدیمی......
یه ترومای سنگین.........
یه خاطره تلخ و دردناک........
کتک......... کتک پشت کتک..........
اون باید تاوان پس میداد بخاطر کاری که کرده و بلایی که سرم اورد
باید پیداش میکردم اون حروم/زاده رو اون بیشرفو پیدا میکنم و بلایی سرش میاوردم که هر ثانیه مرگ و به زندگی ترجیح بده.........
نفهمیدم کی تپش قلبم اوج گرفت
نیم خیز شدم
دم..... بازدم...... دم..... بازدم......
اروم باش دختر........ اروم باش
باید قوی باشی....... قوی باش لعنتی
از این ضعیف بودنم حالم به هم میخورد نباید اینطوری باشم باید دوباره برگردم به ورژن قبلیم....
و حسم بهم میگه زیاد وقت ندارم......
با هر جون کندنی بود بلند شدم لباسامو با یه هودی و شلوارش و بوتای مشکیم عوض کردم
اروم اروم از پله ها رفتم پایین
ضعف داشتم اول باید یه چیزی میخوردم
رفتم سمت اشپزخونه هیچکس تو عمارد نبود.......
با درک مهم نیست......
نگاهم خورد به جزیره چند تا قرص بود و یه ساندویچ.......
یعنی کی گذاشته اینجا.....
لابد کاره جیمینه.... اره حتما کاره اونه
یهو صدای بسته شدن در اومد.....
هول شده رفتم سمت سالن و درو باز کردم......
یه نفر سریع سوار ماشین شد و رفت....
هع مگه میشه اون ماشین و صاحبشو نشناسم......
جونگکوک بود...... که با عجله رفت..
بیخیال....
رفتم سمت اشپزخونه و یکی از قرصا رو خوردم...
رفتم رو کاناپه نشستم... که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
سوهیون بود
ا/ت: بله
با نفس نفس گفت
سوهیون: ا....ا.... ا/ت به کمکت نیاز دارم
ا/ت: چرا مگه چیشده
سوهیون: بیا....... بیا فقط...
ا/ت: باشه اروم باش من الان میام فقط بگو چیشده
سوهیون: چند نفر بهم حمله کردن.......
تی... تیر خوردم لطفا خودتو برسون
با حرفی که زد از رو کاناپه بلند شدم و با سرعت رفتم سمت اتاق
ا/ت: باشه... باشه لوکیشن بفرست دارم میام
قطع کردم و سریع رفتم لباسمو عوض کردم
.....................
اصن نفهمیدم چطوری سوار ماشین شدم و اومدم سر لوکیشنی که فرستاده بود
تقریبا یه عمارت بود البته چندان شباهتی به عمارت نداشت انقد خراب بود
سریع رفتن سمت عمارته و درشو باز کردم
ا/ت: سوهیون.... سوهیون تو کجایی
سوهیون: من اینجام
با صداش که از پشت سرم می اومد برگشتم که.....
نگاهم خورد به تفنگی که دستش بود...
این مردک داره چه غلطی میکنه.....
سوهیون: اخی جا خوردی...... عیب نداره کم کم خودت همه چیو میفهمی
و قهقه ای سر داد
سوهیون: حیف که دستم بستس وگرنه همین الان میکشتمت
و پشت بند حرفش سریع سمتم اومد و دستمالی و میزاره رو دهنم......
فک کنم خیلی ماده بیهوشیه قوی بود چون....
چشمام رو هم افتاد و سیاهی مطلق.....
........
یهو با حس سردی زیادی چشمام باز شدد
و پشت سرهم نفس عمیق کشیدم
نگاهی به خودم انداختم رو صندلی بسته بودنم
𝙥𝙖𝙧𝙩⁶²
ولی نه نباید جا بزنم کاره مهمی دارم یه تسویه حسابی که باید انجام بدم
یه کینه.......
یه انتقام قدیمی......
یه ترومای سنگین.........
یه خاطره تلخ و دردناک........
کتک......... کتک پشت کتک..........
اون باید تاوان پس میداد بخاطر کاری که کرده و بلایی که سرم اورد
باید پیداش میکردم اون حروم/زاده رو اون بیشرفو پیدا میکنم و بلایی سرش میاوردم که هر ثانیه مرگ و به زندگی ترجیح بده.........
نفهمیدم کی تپش قلبم اوج گرفت
نیم خیز شدم
دم..... بازدم...... دم..... بازدم......
اروم باش دختر........ اروم باش
باید قوی باشی....... قوی باش لعنتی
از این ضعیف بودنم حالم به هم میخورد نباید اینطوری باشم باید دوباره برگردم به ورژن قبلیم....
و حسم بهم میگه زیاد وقت ندارم......
با هر جون کندنی بود بلند شدم لباسامو با یه هودی و شلوارش و بوتای مشکیم عوض کردم
اروم اروم از پله ها رفتم پایین
ضعف داشتم اول باید یه چیزی میخوردم
رفتم سمت اشپزخونه هیچکس تو عمارد نبود.......
با درک مهم نیست......
نگاهم خورد به جزیره چند تا قرص بود و یه ساندویچ.......
یعنی کی گذاشته اینجا.....
لابد کاره جیمینه.... اره حتما کاره اونه
یهو صدای بسته شدن در اومد.....
هول شده رفتم سمت سالن و درو باز کردم......
یه نفر سریع سوار ماشین شد و رفت....
هع مگه میشه اون ماشین و صاحبشو نشناسم......
جونگکوک بود...... که با عجله رفت..
بیخیال....
رفتم سمت اشپزخونه و یکی از قرصا رو خوردم...
رفتم رو کاناپه نشستم... که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم
سوهیون بود
ا/ت: بله
با نفس نفس گفت
سوهیون: ا....ا.... ا/ت به کمکت نیاز دارم
ا/ت: چرا مگه چیشده
سوهیون: بیا....... بیا فقط...
ا/ت: باشه اروم باش من الان میام فقط بگو چیشده
سوهیون: چند نفر بهم حمله کردن.......
تی... تیر خوردم لطفا خودتو برسون
با حرفی که زد از رو کاناپه بلند شدم و با سرعت رفتم سمت اتاق
ا/ت: باشه... باشه لوکیشن بفرست دارم میام
قطع کردم و سریع رفتم لباسمو عوض کردم
.....................
اصن نفهمیدم چطوری سوار ماشین شدم و اومدم سر لوکیشنی که فرستاده بود
تقریبا یه عمارت بود البته چندان شباهتی به عمارت نداشت انقد خراب بود
سریع رفتن سمت عمارته و درشو باز کردم
ا/ت: سوهیون.... سوهیون تو کجایی
سوهیون: من اینجام
با صداش که از پشت سرم می اومد برگشتم که.....
نگاهم خورد به تفنگی که دستش بود...
این مردک داره چه غلطی میکنه.....
سوهیون: اخی جا خوردی...... عیب نداره کم کم خودت همه چیو میفهمی
و قهقه ای سر داد
سوهیون: حیف که دستم بستس وگرنه همین الان میکشتمت
و پشت بند حرفش سریع سمتم اومد و دستمالی و میزاره رو دهنم......
فک کنم خیلی ماده بیهوشیه قوی بود چون....
چشمام رو هم افتاد و سیاهی مطلق.....
........
یهو با حس سردی زیادی چشمام باز شدد
و پشت سرهم نفس عمیق کشیدم
نگاهی به خودم انداختم رو صندلی بسته بودنم
- ۶.۴k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط