سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۹ — طعمِ شیرینِ اعتراف، و وعدهیِ فرداها! 🍥🍅✨️🫦🤌🏻🌒🌉🫂
لحظه، کش میآمد.
زمان، انگار که ایستاده باشد.
لبهای ساسوکه، نرم و گرم، روی لبهای ناروتو.
یه حسِ آشنا، اما عمیقتر از همیشه.
یه حسِ تعلق.
یه حسِ رسیدن.
ناروتو، اولش با چشمهایِ بازِ شوکهاش به ساسوکه نگاه میکرد، اما با اولین لمسِ لبها، چشماش آروم بسته شد.
تمامِ وجودش، غرقِ این حسِ شیرین شده بود.
یه جور حسِ پرواز.
یه حسِ رهایی.
انگار که تمامِ دنیا، فقط همین پلِ تاریک، همین دو نفر، و همین بوسهیِ طولانی و پر از احساس رو میشناخت.
ساسوکه، با شارینگانی که حالا از شدتِ عشق میسوخت، اما همچنان با لطافتِ تمام، ناروتو رو توی آغوشش میفشرد.
انگار که میترسید این رویایِ زیبا، با کوچکترین تکونی، مثلِ حبابِ صابون بترکد.
دستش رو آروم رویِ گونهیِ ناروتو کشید.
یه لمسِ پر از مهر.
یه لمسِ پر از حسرتِ سالها دوری و تردید.
حس میکرد که تمامِ خستگیهاش، تمامِ دردهاش، داره با این بوسه از وجودش بیرون میره.
ناروتو، که حالا دیگه کاملاً به حسِ بوسه عادت کرده بود، آروم دستهاش رو دورِ گردنِ ساسوکه حلقه کرد.
یه فشارِ ملایم.
یه دعوت.
یه همراهی.
طعمِ لبهایِ ساسوکه، یه طعمِ خاص بود.
کمی تلخ، مثلِ قهوهیِ دیشبش، اما با یه شیرینیِ عمیق که فقط میتونست مالِ خودِ ساسوکه باشه.
یه شیرینیِ ناشی از عشق.
وقتی بالاخره، آروم از هم فاصله گرفتن، نفسنفس میزدن.
چشمهاشون به هم گره خورد.
چشمهایِ آبیِ ناروتو، حالا پر از اشکهایِ شوق بود.
چشمهایِ قرمزِ ساسوکه، هنوز برقِ عشق رو داشتن.
ناروتو، با صدایی که از شدتِ هیجان، کمی لرزش داشت، زیرِ لب زمزمه کرد:
«ساسوکه…»
ساسوکه، با لبخندی که دیگه هیچ اثری از سردیِ گذشته توش نبود، آروم پیشونیش رو به پیشونیِ ناروتو چسبوند.
«ناروتو…»
یه سکوتِ طولانی و پر از حرف بینشون حاکم شد.
نه سکوتی که آدم رو آزار بده.
نه.
یه سکوتِ آرامشبخش.
یه سکوتِ پر از قول.
پر از آینده.
ساسوکه، آروم از ناروتو فاصله گرفت.
اما نه اونقدر زیاد که حسِ نزدیکی از بین بره.
دستش رو هنوز رویِ گونهیِ ناروتو نگه داشته بود.
«باید… باید برگردیم. همه منتظرن.»
صداش آروم بود، اما قاطع.
انگار که تمامِ تردیدهاش رو برایِ همیشه کنار گذاشته باشه.
ناروتو، با یه لبخندِ بزرگ و معصوم، سرش رو تکون داد.
«آره… ولی…»
مکث کرد.
یه نگاهِ شیطنتآمیز به ساسوکه انداخت.
«ولی این اتفاق، اینجا، بینِ ما میمونه، درسته؟»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، یه چشمکِ بامزه زد. 😉
ساسوکه، با دیدنِ این شیطنتِ ناروتو، یه لبخندِ بزرگ زد.
یه لبخندِ واقعی.
یه لبخندِ عاشق.
«معلومه که آره، احمق.»
ولی لحنش، اصلاً هم عصبانی نبود.
برعکس، پر از مهربونی بود.
دستِ ناروتو رو گرفت.
یه گرهیِ محکم.
یه پیوندِ جدید.
همینطور که دست تو دستِ هم، از پل پایین میرفتن، صدایِ خندههاشون با صدایِ جشن قاطی شد.
اما این بار، خندههایِ ساسوکه، دیگه تنها نبود.
خندههاش، با ناروتو، طعمِ دیگهای داشت.
طعمِ عشق.
طعمِ شروعِ یه فصلِ جدید. 🍥🍅✨️🫦🤌🏻🌒🌉🫂
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۹ — طعمِ شیرینِ اعتراف، و وعدهیِ فرداها! 🍥🍅✨️🫦🤌🏻🌒🌉🫂
لحظه، کش میآمد.
زمان، انگار که ایستاده باشد.
لبهای ساسوکه، نرم و گرم، روی لبهای ناروتو.
یه حسِ آشنا، اما عمیقتر از همیشه.
یه حسِ تعلق.
یه حسِ رسیدن.
ناروتو، اولش با چشمهایِ بازِ شوکهاش به ساسوکه نگاه میکرد، اما با اولین لمسِ لبها، چشماش آروم بسته شد.
تمامِ وجودش، غرقِ این حسِ شیرین شده بود.
یه جور حسِ پرواز.
یه حسِ رهایی.
انگار که تمامِ دنیا، فقط همین پلِ تاریک، همین دو نفر، و همین بوسهیِ طولانی و پر از احساس رو میشناخت.
ساسوکه، با شارینگانی که حالا از شدتِ عشق میسوخت، اما همچنان با لطافتِ تمام، ناروتو رو توی آغوشش میفشرد.
انگار که میترسید این رویایِ زیبا، با کوچکترین تکونی، مثلِ حبابِ صابون بترکد.
دستش رو آروم رویِ گونهیِ ناروتو کشید.
یه لمسِ پر از مهر.
یه لمسِ پر از حسرتِ سالها دوری و تردید.
حس میکرد که تمامِ خستگیهاش، تمامِ دردهاش، داره با این بوسه از وجودش بیرون میره.
ناروتو، که حالا دیگه کاملاً به حسِ بوسه عادت کرده بود، آروم دستهاش رو دورِ گردنِ ساسوکه حلقه کرد.
یه فشارِ ملایم.
یه دعوت.
یه همراهی.
طعمِ لبهایِ ساسوکه، یه طعمِ خاص بود.
کمی تلخ، مثلِ قهوهیِ دیشبش، اما با یه شیرینیِ عمیق که فقط میتونست مالِ خودِ ساسوکه باشه.
یه شیرینیِ ناشی از عشق.
وقتی بالاخره، آروم از هم فاصله گرفتن، نفسنفس میزدن.
چشمهاشون به هم گره خورد.
چشمهایِ آبیِ ناروتو، حالا پر از اشکهایِ شوق بود.
چشمهایِ قرمزِ ساسوکه، هنوز برقِ عشق رو داشتن.
ناروتو، با صدایی که از شدتِ هیجان، کمی لرزش داشت، زیرِ لب زمزمه کرد:
«ساسوکه…»
ساسوکه، با لبخندی که دیگه هیچ اثری از سردیِ گذشته توش نبود، آروم پیشونیش رو به پیشونیِ ناروتو چسبوند.
«ناروتو…»
یه سکوتِ طولانی و پر از حرف بینشون حاکم شد.
نه سکوتی که آدم رو آزار بده.
نه.
یه سکوتِ آرامشبخش.
یه سکوتِ پر از قول.
پر از آینده.
ساسوکه، آروم از ناروتو فاصله گرفت.
اما نه اونقدر زیاد که حسِ نزدیکی از بین بره.
دستش رو هنوز رویِ گونهیِ ناروتو نگه داشته بود.
«باید… باید برگردیم. همه منتظرن.»
صداش آروم بود، اما قاطع.
انگار که تمامِ تردیدهاش رو برایِ همیشه کنار گذاشته باشه.
ناروتو، با یه لبخندِ بزرگ و معصوم، سرش رو تکون داد.
«آره… ولی…»
مکث کرد.
یه نگاهِ شیطنتآمیز به ساسوکه انداخت.
«ولی این اتفاق، اینجا، بینِ ما میمونه، درسته؟»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، یه چشمکِ بامزه زد. 😉
ساسوکه، با دیدنِ این شیطنتِ ناروتو، یه لبخندِ بزرگ زد.
یه لبخندِ واقعی.
یه لبخندِ عاشق.
«معلومه که آره، احمق.»
ولی لحنش، اصلاً هم عصبانی نبود.
برعکس، پر از مهربونی بود.
دستِ ناروتو رو گرفت.
یه گرهیِ محکم.
یه پیوندِ جدید.
همینطور که دست تو دستِ هم، از پل پایین میرفتن، صدایِ خندههاشون با صدایِ جشن قاطی شد.
اما این بار، خندههایِ ساسوکه، دیگه تنها نبود.
خندههاش، با ناروتو، طعمِ دیگهای داشت.
طعمِ عشق.
طعمِ شروعِ یه فصلِ جدید. 🍥🍅✨️🫦🤌🏻🌒🌉🫂
- ۲.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط