[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part: 10
چویا به لباسای تو دست دازای نگاه کرد. تند تند پلک زد. دازای به قیافه ی گیج چویا خندید.
چویا:«ام... چیزه... ممم.... اینا... اندازه ی من نمیشه!»
دازای تعجب کرد. خنده ای استرسی کرد.
دازای:«یعنی اینقدر کوچولویی؟»
قهقهه اش بلند شد.
چویا یه مشت به عضوش زد که دازای صداش خفه شد. دستشو رو جایی که چویا ضربه زده بود گذاشت.
دازای:«کوتوله ی عوضی.... دردم گرفت!!»
چویا:«اخرین بارت باشه به من میخندی دراز!»
چویا لباسارو گرفت و پوشید. استین های هودی براش بزرگ بودن و میوفتادن. به دازای نگاه کرد که داره از درد به خودش میپیچه. لبخند کجی و تمسخر امیزی زد.
شلوار کاملا اندازش بود.
دازای بالاخره بلند شد و باهم از اتاق بیرون اومدن و رفتن به تراس بزرگ عمارت ، هومیکو اونجا بود. داشت با خودش حرف میزد.
چویا حرفاشو شنید.
_«چرا منو عاشق خودت کردی و رفتی؟ چرا من مجبورم اونو نگه دارم؟ چرا این زندگی من اینقدر افتضاحه..... من عاشقت بودم ولی تو نباید خودتو بخاطر من فدا میکردی...»
چویا تعجب کرد. هیچوقت هومیکو رو تو این حالت ندیده بود ، انگار داشت با ستاره ها حرف میزد.
هومیکو سرشو برگردوند و متوجه حضور دازای و چویا شد. دستشو سریع بالا اورد و اشک زیر چشماشو پاک کرد.... گریه کرده بود؟ اونم اون هومیکویی که همیشه خوشحاله؟
هومیکو:«او... سلام... کی اومدید.. ندیدمتون!» صداش همراه با بغض بود.
دازای:«اومدیم شهاب بارون رو ببینیم!»
هومیکو:«مثل من....» نگاهشو به ستاره ها داد. یدونه ستاره رد شد. هومیکو بدو بدو رفت پایین و سه تا فانوس اورد. به رنگای سیاه(دازای) ، قرمز(خودش) و ابی (چویا). بین هر سه تاشون پخش کر.  و بعد به هرکدوم یه کاغذ و خودکار داد.
هومیکو:«ارزوتو بنویس تو این کاغذ بعد فانوس رو روشن کن و بفرستش بره.... یه افسانه توی خاندان ماست... اگه میخوای امتحانش کن. من هرسال انجام میدم و خب همیشه ارزو هام براورده میشه!» لبخند چشم بسته ای زد میخواست خودشو خوشحال نشون بده ولی صداش و لبخندش بغض گرفته بود.
رو کاغذ ارزو هاشونو نوشتن و فانوس هارو روشن کردن و به هوا سپردن. فانوس ها دور شدن در حدی که نمیشد دیدشون که نیم ساعت بعد صدایی اروم اومد.
_«مامان... من خوابم نمیبره!»
یه بچه حداقل.... 4 ساله توی چارچوب در وایساده بود. اون گفت مامان؟ با چویا بود؟ یا با هومیکو؟
هومیکو:«الان بیام مامانی!»
چویا خشکش زد. هومیکو بچه داره؟ با کی؟ پدر اون بچه کیه؟
هومیکو رفت اون بچه رو بغل کرد و اومد پیش چویا.
هومیکو:«چویا.... این پسر من رایانه!»
اسمش رایان بود. چشمای قرمزی مثل هومیکو و موهایی قهوه ای / سیاه (رنگ موهای دازای معلوم نیست) مثل دازای.
چویا دستشو بالا اورد و با اون کوچولو دست داد. پوستش هم رنگ پوست دازای بود. سفید و نرم!
چویا:«سلام... کوچولو.... من چویا هستم از دیدنت خوشحالم رایان!»
رایان:«سلام چویا..... منم از دیدنت خوشحالم... اولین بارمه میبینمت!»
لحن حرف زدنش مثل ادم بزرگا بود.
هومیکو:«4 سالشه....»
مگه هومیکو 18 سالش نبود؟ چطور یه بچه ی 4 ساله داشت؟
دازای که تا اون موقع ساکت بود اومد جلو و رایانو گرفت و بغلش کرد.
رایان:«بابا....!»
چویا تند تند پلک زد. این بچه مال هومیکو و دازای بود؟ اما چطور؟ بغض سنگینی گلوی چویا رو گرفت و ناخودآگاه قطره اشکی از چشمش سر خورد.
دازای:«چویا...؟»
چویا دازایو پس زد و رفت پایین و از عمارت بیرون زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو خونه بود. زانو هاشو بغل کرده بود و گریه میکرد.
چویا:«چرا عاشق هرکسی میشم.... یا متاهله یا نامزد داره یا بچه داره؟»
بغض راه نفس کشیدن هم براش بسته بود. قلبش درد میکرد. دهنشو باز کرد که به خودش فحش بده ولی بغض راه گلوش رو بسته بود صدایی بیرون نمیومد.
.
.
.
.
.
ادامه؟
دیدگاه ها (۱۳)

⭕هشدار اسپویل⭕.. . . . .. . . . . . . . .. . . . . . . . اقا...

[•] عمارت عشق [•] part: 11گریه میکرد و به خودش فحش میداد. نه...

یه معرفی کنم؟ 😃✨خب اسمم تو واقعیت مرسانا هستش 🤦‍♀️ اهل عراقم...

[•] عمارت عشق [•] part:  9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط