#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی پات پیچ خورده و نمیتونی راه بری اون میبینه و کولت میکنه)
سونگمین/ا.ت
برای رفتن به پیاده روی ساعت ۷ صبح بلند شدی و لباس هایی که از شب قبل برای امروز انتخاب کرده بودی رو پوشیدی از خونه بیرون رفتی.
درحالی که تو پارک قدم میزدی به زندگیت و اتفاق های این مدت فکر کردی..
به اینکه نزدیک یک ساله که با سونگمین قرار میزاری و تو این مدت اون خیلی خوب ازت مراقبت کرده و زندگیت از وقتی که سونگمین اومده، خیلی بهتر از قبل شده..
شاید تا قبل از آشنایی با سونگمین یه دختر افسرده و خسته بودی که بیشتر وقتش رو تو اتاقش صرف گریه کردن میکرد، اما حالا با حضور سونگمین توی زندگیت؛ با هدف و امید زندگی میکنی.
حتی الان بخاطر حرفا و نگرانی های اون پسر راجب به سلامتیت از خوابت زده بودی و اومده بودی پیاده روی!
کلن از وقتی که با سونگمین آشنا شدی، زندگیت رنگ و رو گرفت و نسبت به قبل خیلی بهتر شد..طوری که گاهی وقتا فکر میکنی سونگمین، فرشتهایه که خدا برات فرستاده تا ازت مراقبت کنه..!
همون طور که قدم میزدی و هوای تازه صبح رو تنفس میکردی، ناگهان پات توی یه گودال کوچیک فرو رفت و بعد از اون درد شدیدی رو تو ناحیه مچ پات احساس کردی.
بخاطر درد پات روی زمین نشستی و با دستت مچ پات رو گرفتی..
تو همین مدت کوتاه پات ورم کرده بود و از این شرایط میتونستی متوجه بشی که پات پیچ خورده!
نگاهی به دور و ورت کردی اما کسی نبود. کسی نبود که کمکت کنه تا بلند بشی..
برای همین سعی کردی از توان باقی مونده خودت استفاده کنی.
یه دستت رو گذاشتی روی زمین و تمام وزنت رو انداختی روی پای سالم و دستت و سعی کردی بلند بشی..تقریبا موفقدشده بودی تا اینکه با فرو رفتن یه سنگ ریزه تو دستت تعادلت رو از دست دادی و زمانی که داشتی میافتادی زمین، دست هایی دور کمرت حلقه شد و مانع برخوردت با زمین شد..
سرت رو چرخوندی و با دیدن چهره نگران و عصبی سونگمین کمی جا خوردی.
اون اینجا بود..ولی از کجا فهمیده بود؟ کم کم دارم به اینکه اون پسر واقعا یه موجود ماوراییه باور پیدا میکنم!
ا.ت: سونگمین..
سونگمین: اومدی پیاده روی واسه اینکه مراقب سلامتیت باشی یا اینکه بیای و به خودت صدمه بزنی؟
ا.ت: ببخشید ولی باور کن این گودال رو اینجا ندیدم!
سونگمین: چطور ممکنه؟ یعنی وقتی راه میری به جلو پات نگاه نمیکنی؟
ا.ت: خب من داشتم فکر میکردم، از کجا میدونستم یه همچین گودالی وسط یه زمین صاف هست؟
سونگمین: میشه بگی به چی داشتی فکر میکردی که اینطوری حواست پرت شد؟
ا.ت: به تو!
سونگمین: چی؟
ا.ت: داشتم به تو فکر میکردم متوجه این گودال نشدم پس اگه افتادم زمین تقصیر توعه چون اومدی تو ذهنم.
سونگمین: هی تو نمیتونی اینو بندازی گردن من!
ا.ت: چرا میتون...
اون پسر بدون اینکه اجازه بده حرف بزنی کمکت کرد تا بلند بشی و زمانی که روی پاهات ایستادی، جلوت وایساد و دستاتو دور گردنش حلقه کرد و تورو کول کرد..
ا.ت: این واقعا خجالت اوره..ولی م نداشتم حرف میزدم که اینکارو کردی نمیتونستی یکم صبر کنی؟
سونگمین: اگه قرار بود صبر کنم تا شب همینجا موندگارت میشدیم.
ا.ت: هییی
سونگمین: مگه دروغ میگم؟
ا.ت: نه ولی خب نگو
سونگمین: چرا؟
ا.ت: دوست ندارم اینو از تو بشنوم..
سونگمین: باشه
درحالی که راه میرفت و با دستاش زیر پاهات رو گرفته بود تا نیوفتی نگاهی به نیم رخ چهرهاش کردی..
پوست صافی که داشت باعث شد تا ناخودآگاه بوسه کوچیکی رو گونش بزاری.
سونگمین: این واسه چی بود؟
ا.ت: تشکر
سونگمین: ....
ا.ت: سونگمین!؟
سونگمین: بله؟
ا.ت: من خیلی دوست دارم
سونگمین: باورم نمیشه که دارم اینو میگم اما من مهیای دوست دارم.
دیگه هیچ کدومتون چیزی نگفتید تا وقتی که برسید خونه.
زمانی که رسیدید(خونه هاتون جدا از همه ولی الان سونگمین بردن خونه خودش.) اون در رو باز کرد و بعد وارد شد.
تورو برد سمت مبل و گذاشتت روش و بعد رفت تا باند برای بستن پات بیاره..
کمی بعد سونگمین با یه جعبه کوچیک تو دستش اومد سمتت و نشست روی زمین و شروع کرد به بستن پات..
سونگمین: من الان پات رو میبندم اما فردا باید بریم دکتر تا مطمئن بشم که چیز جدی نیست.
بعد از بستن پات کنارت نشست و تلویزیون رو روشن کرد و باهم فیلم دیدید البته موقع فیلم دیدن کمی از خوراکی هاش هم بهت داد..🫠🙄
End.
(عکسای جدیدشون❌
دلیل مرگ استی(از جمله خودم)✅)
موضوع:(وقتی پات پیچ خورده و نمیتونی راه بری اون میبینه و کولت میکنه)
سونگمین/ا.ت
برای رفتن به پیاده روی ساعت ۷ صبح بلند شدی و لباس هایی که از شب قبل برای امروز انتخاب کرده بودی رو پوشیدی از خونه بیرون رفتی.
درحالی که تو پارک قدم میزدی به زندگیت و اتفاق های این مدت فکر کردی..
به اینکه نزدیک یک ساله که با سونگمین قرار میزاری و تو این مدت اون خیلی خوب ازت مراقبت کرده و زندگیت از وقتی که سونگمین اومده، خیلی بهتر از قبل شده..
شاید تا قبل از آشنایی با سونگمین یه دختر افسرده و خسته بودی که بیشتر وقتش رو تو اتاقش صرف گریه کردن میکرد، اما حالا با حضور سونگمین توی زندگیت؛ با هدف و امید زندگی میکنی.
حتی الان بخاطر حرفا و نگرانی های اون پسر راجب به سلامتیت از خوابت زده بودی و اومده بودی پیاده روی!
کلن از وقتی که با سونگمین آشنا شدی، زندگیت رنگ و رو گرفت و نسبت به قبل خیلی بهتر شد..طوری که گاهی وقتا فکر میکنی سونگمین، فرشتهایه که خدا برات فرستاده تا ازت مراقبت کنه..!
همون طور که قدم میزدی و هوای تازه صبح رو تنفس میکردی، ناگهان پات توی یه گودال کوچیک فرو رفت و بعد از اون درد شدیدی رو تو ناحیه مچ پات احساس کردی.
بخاطر درد پات روی زمین نشستی و با دستت مچ پات رو گرفتی..
تو همین مدت کوتاه پات ورم کرده بود و از این شرایط میتونستی متوجه بشی که پات پیچ خورده!
نگاهی به دور و ورت کردی اما کسی نبود. کسی نبود که کمکت کنه تا بلند بشی..
برای همین سعی کردی از توان باقی مونده خودت استفاده کنی.
یه دستت رو گذاشتی روی زمین و تمام وزنت رو انداختی روی پای سالم و دستت و سعی کردی بلند بشی..تقریبا موفقدشده بودی تا اینکه با فرو رفتن یه سنگ ریزه تو دستت تعادلت رو از دست دادی و زمانی که داشتی میافتادی زمین، دست هایی دور کمرت حلقه شد و مانع برخوردت با زمین شد..
سرت رو چرخوندی و با دیدن چهره نگران و عصبی سونگمین کمی جا خوردی.
اون اینجا بود..ولی از کجا فهمیده بود؟ کم کم دارم به اینکه اون پسر واقعا یه موجود ماوراییه باور پیدا میکنم!
ا.ت: سونگمین..
سونگمین: اومدی پیاده روی واسه اینکه مراقب سلامتیت باشی یا اینکه بیای و به خودت صدمه بزنی؟
ا.ت: ببخشید ولی باور کن این گودال رو اینجا ندیدم!
سونگمین: چطور ممکنه؟ یعنی وقتی راه میری به جلو پات نگاه نمیکنی؟
ا.ت: خب من داشتم فکر میکردم، از کجا میدونستم یه همچین گودالی وسط یه زمین صاف هست؟
سونگمین: میشه بگی به چی داشتی فکر میکردی که اینطوری حواست پرت شد؟
ا.ت: به تو!
سونگمین: چی؟
ا.ت: داشتم به تو فکر میکردم متوجه این گودال نشدم پس اگه افتادم زمین تقصیر توعه چون اومدی تو ذهنم.
سونگمین: هی تو نمیتونی اینو بندازی گردن من!
ا.ت: چرا میتون...
اون پسر بدون اینکه اجازه بده حرف بزنی کمکت کرد تا بلند بشی و زمانی که روی پاهات ایستادی، جلوت وایساد و دستاتو دور گردنش حلقه کرد و تورو کول کرد..
ا.ت: این واقعا خجالت اوره..ولی م نداشتم حرف میزدم که اینکارو کردی نمیتونستی یکم صبر کنی؟
سونگمین: اگه قرار بود صبر کنم تا شب همینجا موندگارت میشدیم.
ا.ت: هییی
سونگمین: مگه دروغ میگم؟
ا.ت: نه ولی خب نگو
سونگمین: چرا؟
ا.ت: دوست ندارم اینو از تو بشنوم..
سونگمین: باشه
درحالی که راه میرفت و با دستاش زیر پاهات رو گرفته بود تا نیوفتی نگاهی به نیم رخ چهرهاش کردی..
پوست صافی که داشت باعث شد تا ناخودآگاه بوسه کوچیکی رو گونش بزاری.
سونگمین: این واسه چی بود؟
ا.ت: تشکر
سونگمین: ....
ا.ت: سونگمین!؟
سونگمین: بله؟
ا.ت: من خیلی دوست دارم
سونگمین: باورم نمیشه که دارم اینو میگم اما من مهیای دوست دارم.
دیگه هیچ کدومتون چیزی نگفتید تا وقتی که برسید خونه.
زمانی که رسیدید(خونه هاتون جدا از همه ولی الان سونگمین بردن خونه خودش.) اون در رو باز کرد و بعد وارد شد.
تورو برد سمت مبل و گذاشتت روش و بعد رفت تا باند برای بستن پات بیاره..
کمی بعد سونگمین با یه جعبه کوچیک تو دستش اومد سمتت و نشست روی زمین و شروع کرد به بستن پات..
سونگمین: من الان پات رو میبندم اما فردا باید بریم دکتر تا مطمئن بشم که چیز جدی نیست.
بعد از بستن پات کنارت نشست و تلویزیون رو روشن کرد و باهم فیلم دیدید البته موقع فیلم دیدن کمی از خوراکی هاش هم بهت داد..🫠🙄
End.
(عکسای جدیدشون❌
دلیل مرگ استی(از جمله خودم)✅)
- ۵۹۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط