کنار خیابان ایستاده بودم و با تکیه به تیرک برق داشتم تریل
کنار خیابان ایستاده بودم و با تکیه به تیرک برق داشتم تریلی حامل شهدای گمنام را نظاره میکردم ... مردم دور تا دور تریلی جمع شده بودند و با حرکت آرام خود پیکر شهدا که چیزی جز بقایای استخوانهای شکسته نبود ، را همراهی میکردند و هرکس به لحنی و زبانی زمزمه ای به لب داشت... من نیز در افکار خودم غوطه ور بو دم و نم نم اشکی نیز گونه هایم را نوازش میداد ، که ناگهان حضور شخصی را نزد خودم حس کردم او بی درنگ و بدون مقدمه رو به من کرده و گفت : مسخره بازی در آوردن ، جنگ سالهاست که تموم شده حالا یه مشت استخون شکسته را برداشتن و راه افتادن تو این شهر و اون شهر و نشون مردم میدن ... معلوم نیست چی از جون این مردم میخوان ؟ .... ادامه داد و ادامه داد و من نیز حرفش را قطع نکردم تا هرچه میخواهد بگوید ... حرفهاش که تموم شد گفتم تا حالا شنیدی یه نفر به یه نفر میگه برو نمیخوام قیافتو ببینم چون هر وقت قیافتو میبینم یاد بدهکاریهام می افتم ؟ ! ! ...آن شخص که ظاهرا کمی از سوالم تعجب کرده بود با تأمل کوتاهی گفت : آره خیلی این ضرب المثلو شنیدم ، حالا منظورتون چیه؟ ! ! بلافاصله سرم را به سمت تریلی حامل شهدا گرفتم و در حالیکه با دستم نیز به همان سو اشاره میکردم جواب دادم : واقعیتش اینه که من با دیدن قیافه این شهدا که یه مشت استخون بیشتر نیستن یاد بدهکاریهام می افتم ، مکث کوتاهی کردم و گفتم لابد اینها هم میخوان ما به یاد بدهکاریهامون بیفتیم ...
او که جملات مرا با چشمان اشک آلودم در تناقض میدید گیج و مبهوت نگاهی به من کرد و البته لبخندی زد و حرفم را تأیید نمود ، من نیز آه سردی کشیدم و ادامه دادم : آره باید اینها را بهمون نشون بدن که یادمون نره بهشون بدهکاریم ... باید ببینیمشون که یادمون بیاد همه چیزمون را مدیونشون هستیم ، باید یادمون بیاد که امروز اگه عزت و غیرت و آزادی و امنیت و آرامش داریم مدیونشون هستیم و ................... او که با شنیدن این جملات سخت در فکر فرو رفته بود سرش را پائین انداخت و برای مدتی چیزی نگفت ... دقایقی بعد وقتی سرش را بالا گرفت چشمانش غرق در اشک بود ، آرام و آهسته دستش را به شانه ام زد و در حایکه به سمت تریلی حامل پیکر مطهر شهدا میرفت ، رو به من گفت آره ... درسته واقعا بدهکاریم .
او که جملات مرا با چشمان اشک آلودم در تناقض میدید گیج و مبهوت نگاهی به من کرد و البته لبخندی زد و حرفم را تأیید نمود ، من نیز آه سردی کشیدم و ادامه دادم : آره باید اینها را بهمون نشون بدن که یادمون نره بهشون بدهکاریم ... باید ببینیمشون که یادمون بیاد همه چیزمون را مدیونشون هستیم ، باید یادمون بیاد که امروز اگه عزت و غیرت و آزادی و امنیت و آرامش داریم مدیونشون هستیم و ................... او که با شنیدن این جملات سخت در فکر فرو رفته بود سرش را پائین انداخت و برای مدتی چیزی نگفت ... دقایقی بعد وقتی سرش را بالا گرفت چشمانش غرق در اشک بود ، آرام و آهسته دستش را به شانه ام زد و در حایکه به سمت تریلی حامل پیکر مطهر شهدا میرفت ، رو به من گفت آره ... درسته واقعا بدهکاریم .
- ۵۲۴
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط