«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۳

بلند هق هق کردم.

دست روی موهام کشید و با درد گفت جانم

صداي در اومد.

هول ازم جدا شد و پشتش رو نگاه کرد.

پرستار بود..

نگاهی انداخت و رفت.

بابا باید میرفت

اگه رایان و نفس میدیدنش و اینکه..حتی یه روز پیر نشده بود قضیه

جمع شدني نبود.

با بغض دردناکي گفتم برو..

صورتم رو گرفت و با درد گفت تنهات بذارم؟ داغون :گفتم تنها نیستم.. بابا رایان و...

چشماي پردردش رو بست.

تند گفتم: عاشقتم.. عاشق تو و مامان

نگام کرد و دستامو بوسید و با درد :گفت ما هم عاشقتيم..خيلي خيلي

زیاد..

سرمو بوسید

با لذت چشمامو بستم و گفتم مرسي که اومدي..مرسی که اینجایی.. واقعا بهت نیاز داشتم ..بابا...ممنونم...

با غم گفت رایان و نفس خيلي خوبن..خوشحالم که داریشون.. نمیدونی چطور نگرانت بودن به زور چند دقیقه معطلشون

کردم تا بیام و ببینمت..

لرزون گفتم همیشه مراقبم بودي نه؟

با بغض گفت: همیشه..

اشکم جاري شد.

غمگین گفت: تایکا....بابا... فقط ميخواستيم عادي بزرگ شي حتي

باورت نمیشه که دوری از تو چقدر برامون سخت بوده..تو که میدوني

نه؟ تو که ازمون ناراحت نیستی؟

نه؟ تو که ازمون ناراحت نيستي؟ صداش از درد و بغش میلرزید

با گریه گفتم میدونم میدونم و میفهمم...ممنونم..

تند اشکم رو پاک کرد و گفت: خوب من همه کار برات میکنم تا قلبت

اروم شه .دخترکم.. اسمش چی بود؟

تو چشماش نگاه کردم.

بابامايكل اسم مردي که اینطور قلب دخترم رو تسخیر کرده؟ چشمامو بستم و اشکم جاري شد و به زور گفتم هریسون.. كنت وی

هریسون

نفسش رو خیلی شدید بیرون داد و گفت: کنت؟

تند سر تکون دادم و گفتم یه کنت انگلیسی دوره پادشاهي هنري

هشتم..

گنگ گفت:چي از سر گذروندي؟ با غم نگاش کردم و گفتم میشه چیزی ازش پیدا کرد؟ اسم و رسم دار

بودن... خيلي عمارت بزرگی داشتن.

متفکر و گرفته گفت: شاید بشه چیزی ازش پیدا کرد. اما... تایکا خيلي سال گذشته...

از اشتیاق انگار بخش دوم جمله شو نشنیدم و گفتم میشه؟ بابا مايكل من هركاري بتونم برات میکنم فعلا تو باید استراحت کني

عزیزم.

و كمك كرد دراز بکشم

پردرد خودمو گوله کردم

دل نگران و اشفته بلند شد و دستی به موهام کشید و سرمو بوسید

و رفت.

نااميدي دردناکي تمام وجودم رو پر کرده بود..

هق هق کردم

نه..

من باید برگردم این درست نیست که اون کتاب لعنتي فقط يه بار

بتونه منو ببره..

حالم خيلي بد بود..خيلي بد..

چرخیدم و به قطره هاي سرم که فرو میریخت چشم دوختم. چشمامو بستم که اشکی از دو چشمم سر خورد روي بالشت.

درد قلبم لحظه اي رهام نمیکرد..

دلم براي وی خيلي تنگ شده بود..

رفتنم برای اون چطور بود؟ یه دفعه از جلوي چشماش غیب شده

بودم؟بودم؟

چشمام بیحال و سنگین شده بودن و ناگذیر گذاشتم ببرتم..

وی رو میدیدم وسط جنگل تاريك..

گنگ به اطرافش نگاه میکرد

مارگارت با شنل بلند کلاه دار رفت سمتش...

دستش رو سمت وی گرفت و گفت خوش اومدي عزيز دلم... وی با لبخند دست توی دستش گذاشت.. انگشتر فیروزه ای دست وی رو فشرد و گفت:هیچ وقت از دستت

درش نیار.هیچ وقت.

وی گنگ گفت: من کیم؟

مارگارت بهش لبخند زد و گفت: وی... وی هریسون.. صاحب تمام دارايي هاي كنت هریسون بزرگ وی گم شده کنت.. به خونه خوش

اومدي.. با دست به پشتش اشاره کرد.

عمارت بزرگ و سفید هریسون

وی زل زد به عمارت

یه دفعه با درد خيلي شديدي تو سینه ام از خواب پریدم.

بیمارستان.

تو بیمارستان بودم.

درمونده خیره به پنجره لرزون دراز کشیدم. جملات وی و مارگارت مدام توی سرم تکرار میشدن
دیدگاه ها (۳)

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴; من كيم؟ پسر گمشده کنت اتاق...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴ یه جورایی ناپدید شدنم تو او...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۲به زور چشمامو باز کردم احساس...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۱به زحمت برگشتم و برش داشتم ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط