الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت5️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی نوشته🗿)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو:*هنوز از تعریف مویچیرو ذوق کرده بود، اما سعی میکرد به روش نیاره.* 🙂
مویچیرو:*آروم به راهش ادامه داد.*
هانائو:*تو ذهنش: وای...مویچیروسان ازم تعریف کرد...🥹💖*
(چند دقیقه بعد...مهِ جنگل کمکم غلیظتر شد.🌫️)
هانائو: هه...؟
(چند لحظه بعد، مه انقدر زیاد شد که هانائو دیگه مویچیرو رو نمیدید.)
هانائو: مویچیرو-کون...؟😨🎀
[جوابی نیومد.]
هانائو: مویچیرو-کون؟!🥲💔
{ناخودآگاه چند قدم جلو رفت}
[همون موقع...یه دست آروم مچ دستش رو گرفت.]
هانائو: هه؟!😨🎀
مویچیرو: ...اینجام.
هانائو:*یه نفس راحت کشید.* اوه...فکر کردم گمتون کردم...🥲
مویچیرو: این مه خیلی غلیظه....اگه از هم جدا بشیم، پیدا کردن همدیگه سخت میشه.
هانائو:*سرشو آروم تکون داد.*
مویچیرو:*هنوز مچ دست هانائو رو گرفته بود تا راه رو نشونش بده.*
هانائو:*تو ذهنش: الان...الان مویچیروسان دستمو گرفته...؟!😳💖* *صورتش کمکم قرمز شد.*
مویچیرو:*بعد از چند قدم، تازه متوجه شد هنوز دست هانائو رو گرفته.*
مویچیرو: ...*آروم دستشو ول کرد.*
مویچیرو: ...ببخشید.
هانائو: ن...نه! اشکالی نداشت!😀💔
{هردوشون چند لحظه ساکت شدن.فقط صدای قدمهاشون بین مه شنیده میشد...🌫️}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎
به نظرتون مویچیروسان فقط برای اینکه تو مه گم نشن دست هانائو رو گرفت...یا یه دلیل دیگه هم داشت؟🤓🎀نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت5️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی نوشته🗿)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو:*هنوز از تعریف مویچیرو ذوق کرده بود، اما سعی میکرد به روش نیاره.* 🙂
مویچیرو:*آروم به راهش ادامه داد.*
هانائو:*تو ذهنش: وای...مویچیروسان ازم تعریف کرد...🥹💖*
(چند دقیقه بعد...مهِ جنگل کمکم غلیظتر شد.🌫️)
هانائو: هه...؟
(چند لحظه بعد، مه انقدر زیاد شد که هانائو دیگه مویچیرو رو نمیدید.)
هانائو: مویچیرو-کون...؟😨🎀
[جوابی نیومد.]
هانائو: مویچیرو-کون؟!🥲💔
{ناخودآگاه چند قدم جلو رفت}
[همون موقع...یه دست آروم مچ دستش رو گرفت.]
هانائو: هه؟!😨🎀
مویچیرو: ...اینجام.
هانائو:*یه نفس راحت کشید.* اوه...فکر کردم گمتون کردم...🥲
مویچیرو: این مه خیلی غلیظه....اگه از هم جدا بشیم، پیدا کردن همدیگه سخت میشه.
هانائو:*سرشو آروم تکون داد.*
مویچیرو:*هنوز مچ دست هانائو رو گرفته بود تا راه رو نشونش بده.*
هانائو:*تو ذهنش: الان...الان مویچیروسان دستمو گرفته...؟!😳💖* *صورتش کمکم قرمز شد.*
مویچیرو:*بعد از چند قدم، تازه متوجه شد هنوز دست هانائو رو گرفته.*
مویچیرو: ...*آروم دستشو ول کرد.*
مویچیرو: ...ببخشید.
هانائو: ن...نه! اشکالی نداشت!😀💔
{هردوشون چند لحظه ساکت شدن.فقط صدای قدمهاشون بین مه شنیده میشد...🌫️}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎
به نظرتون مویچیروسان فقط برای اینکه تو مه گم نشن دست هانائو رو گرفت...یا یه دلیل دیگه هم داشت؟🤓🎀نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۳۴۰
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط