انقدر پشت نقاب ماندیم

انقدر پشت نقاب ماندیم

کہ گم شدیم

حالا ھیچ کس اشنا نیست

غریبہ ھایے ھستیم

نشستہ بر سوگ تنهایے
دیدگاه ها (۱)

کجای این شهر قدم می زنی که من درونم زلزله ای رخ داده آرام تر...

مشغول مردنیمشایدسالهاست که مرده ایمدر خواب،در بیداری،میان کو...

خیلی!خیلی !خیلی زودمی خواستم قبل از همهقبل از هر چیزی بیدار ...

آنقدری که از تمام زندگی عکس داریمذره ای خودش را نداریمشاید د...

دیگه کسی رو نمیشه جدی گرفت، کسی اونقدر واقعی نیست که بوی مون...

رمان: فراموش شدهفصل ۷: فرار و خاکسترعمارت شروع به سوختن کرد؛...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

حسلم سررفت گفتم بیام تک پارتی بنویسم

سیلام

پارت ۲۱ — «انتقام جونگکوک»رها هنوز پشت مبل قایم شده بود.رها:...

شاید کمتر کسی باشد که در کودکی، خودش را تخلیه نکرده باشد، با...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

رومان روز برفی (پارت10)از زبان ات صبح شدجونگ کوک کلی گشت اما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط