Part¹
Part¹
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
سوجین با دهن پر درحالی که داشت یه لقمه دیگه با خیار شور میگرفت گفت
& خیلیم بد نیست فقط گاهی احساس میکنی خیارشورو نمیتونی گاز بزنی و سیب زمینی طعم گچ پودر شده میده
دوباره به ظرف غذا نگاهی انداختم و با کج شدن صورتم سینی رو به جلو هدایت کردم
+ من که اشتها ندارم اگه خواستی میتونی مال منم بخوری
& تو با این ناز نازی بازی هایی که درمیاری آخرشم نه از کتک های هجو میمیری نه از دق کردن تو اینجا فقط بخاطر سوءتغذیه...
+ هوم.. یه مرگ بی ریا و ساده بخاطر سوءتغذیه چه حقیرانه!..
کافی رو که خوردم با سوجین از خفت خانه خارج شدیم و راهی مدرسه شدیم..
مدرسه هم دسته کمی از پرورشگاه نداشت فقط به شیوه جدید و متفاوتی حال بهم زن بود؛ اما قسمت خوبش غذاهای خوش عطر و طعمی بود که برای نهار بهمون میدادن
بعد از مدرسه همیشه با سوجین به پارک کنار مدرسه میرفتیم تا از اونجا انعکاس شفق خورشید و روی دریای نیلی رنگ نزدیکش ببینیم.. یه جورایی پاتقمون همون پارک با خزل های رنگارنگ برگ درختا با چمن های خشک و آسمون همیشه ابیش بود.. اینجا بهتر و بیشتر از هرجای دیگهای دید وسیع تر و بهتری نسبت به کرانه های آسمون داشت و دریایهی اینجا همیشه نیلی رنگ بود درست برعکس زندگی ما اینجا آسمون صافی داشت و هیچ کدوم از درختا و گل ها پژمرده یا خشک نشده بودن..
& غذاهای مدرسه عااالیه اونقدر که حتی با فکر کردن بهشونم سیر میشم
چپ چپ نگاهش کردم
& چیه خب خوشمزه هست
نگاهمون رو به عروسی خورشید روی دل دریا دادیم و لذت بردیم
& خیلی خوشحالم که امروز جمعه ست و دوروز تعطیل داریم
پوزخندی زدم
+ اینو کسی میگه که تمام طول هفته رو سخت کار میکنه و آخر هفته ها برای ریلکس کردن به جزیره میره نه آدمایی مثل من و تو که روز تعطیل و کاریشون حتی به اندازه یه نخ سوزن از هم تفاوت نداره
خندید
& راست میگیا
تا ساعت هشت اونجا وقت سپری کردیم ولی بعد راه بزرگترین سیاه چاله کره زمین رو که توش بیش از صد میلیون نفر بدون جلیقه نجات غرق شده بودن رو در پیش گرفتیم
& یونا اون امیلی نیست داره با دو می یاد سمتمون
نگاهی به طول حیاط انداختم امیلی با پاهای کوچیکش دوان دوان به سمتمون میومد
+ چرا خودشه.. نکنه اتفاق بدی افتاده؟!
با نگرانی به سمتش دوییدیم و خودشو انداخت تو بغلم
: یونا.. یونا فردا.. فردا صبح قراره یه خانواده بیاد.. اونا قراره یه دختربچه با خودشون ببرن
.............
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
سوجین با دهن پر درحالی که داشت یه لقمه دیگه با خیار شور میگرفت گفت
& خیلیم بد نیست فقط گاهی احساس میکنی خیارشورو نمیتونی گاز بزنی و سیب زمینی طعم گچ پودر شده میده
دوباره به ظرف غذا نگاهی انداختم و با کج شدن صورتم سینی رو به جلو هدایت کردم
+ من که اشتها ندارم اگه خواستی میتونی مال منم بخوری
& تو با این ناز نازی بازی هایی که درمیاری آخرشم نه از کتک های هجو میمیری نه از دق کردن تو اینجا فقط بخاطر سوءتغذیه...
+ هوم.. یه مرگ بی ریا و ساده بخاطر سوءتغذیه چه حقیرانه!..
کافی رو که خوردم با سوجین از خفت خانه خارج شدیم و راهی مدرسه شدیم..
مدرسه هم دسته کمی از پرورشگاه نداشت فقط به شیوه جدید و متفاوتی حال بهم زن بود؛ اما قسمت خوبش غذاهای خوش عطر و طعمی بود که برای نهار بهمون میدادن
بعد از مدرسه همیشه با سوجین به پارک کنار مدرسه میرفتیم تا از اونجا انعکاس شفق خورشید و روی دریای نیلی رنگ نزدیکش ببینیم.. یه جورایی پاتقمون همون پارک با خزل های رنگارنگ برگ درختا با چمن های خشک و آسمون همیشه ابیش بود.. اینجا بهتر و بیشتر از هرجای دیگهای دید وسیع تر و بهتری نسبت به کرانه های آسمون داشت و دریایهی اینجا همیشه نیلی رنگ بود درست برعکس زندگی ما اینجا آسمون صافی داشت و هیچ کدوم از درختا و گل ها پژمرده یا خشک نشده بودن..
& غذاهای مدرسه عااالیه اونقدر که حتی با فکر کردن بهشونم سیر میشم
چپ چپ نگاهش کردم
& چیه خب خوشمزه هست
نگاهمون رو به عروسی خورشید روی دل دریا دادیم و لذت بردیم
& خیلی خوشحالم که امروز جمعه ست و دوروز تعطیل داریم
پوزخندی زدم
+ اینو کسی میگه که تمام طول هفته رو سخت کار میکنه و آخر هفته ها برای ریلکس کردن به جزیره میره نه آدمایی مثل من و تو که روز تعطیل و کاریشون حتی به اندازه یه نخ سوزن از هم تفاوت نداره
خندید
& راست میگیا
تا ساعت هشت اونجا وقت سپری کردیم ولی بعد راه بزرگترین سیاه چاله کره زمین رو که توش بیش از صد میلیون نفر بدون جلیقه نجات غرق شده بودن رو در پیش گرفتیم
& یونا اون امیلی نیست داره با دو می یاد سمتمون
نگاهی به طول حیاط انداختم امیلی با پاهای کوچیکش دوان دوان به سمتمون میومد
+ چرا خودشه.. نکنه اتفاق بدی افتاده؟!
با نگرانی به سمتش دوییدیم و خودشو انداخت تو بغلم
: یونا.. یونا فردا.. فردا صبح قراره یه خانواده بیاد.. اونا قراره یه دختربچه با خودشون ببرن
.............
- ۱۳.۱k
- ۱۶ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط