زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت بیست و سوم
_______________
همینجوری باهم در حال حرف زدن بودن که در اتاق جونگکوک باز میشه و قامت مرد جلو در نمایان میشه..تهیونگ سریع بلند شد و نگران لب زد:
_س.سرم و از دستت کندی!..
گوشه در رو نگاه داشت تا نیافته..
_ن.نمیتونم..باید برم کار دارم..
_ کجا میری یعنی چی کار دارم ...برو تو اتاق!..
اومدی قدمی برداره که سرش گیج رفت و محکمتر گوشه در رو نگه داشت
_ با من لج نکن جونگکوک برو تو اتاق میدونی برام مهمی لطفا..
دستی به صورتش کشید و آروم و بی جون لب زد:
_ باید باهات حرف بزنم ته ته ..
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دست جونگکوک رو گرفت و با خودش تو اتاق برد .
_اول دراز بکش بعد حرف می‌زنیم..هروقت میگی ته ته یعنی کامل داری فروپاشی میکنی من میشناسمت...
_ دیدی اهمیت ندادن هم کار رو درست نکرد؟!...رفت با یکی دیگه..
_ات با کسی تو رابطه اس؟
_جک ...
_جک؟!..شوخی ات گرفته ؟... ات با جک تو رابطه نیست جونگکوک ..
_حتی براش حالم مهم نبود ..اهمیت داد؟!..نه .‌.
_ تو هنوزم براش مهمی ...
_ من دیگه برا خودمم مهم نیستم‌‌..
_ جونگکوک داری حرص منو در میاری...اصلا میشنوی چی میگم؟!...اون دختر هنوزم بفکرته اون‌‌‌...
هنوز حرفش تمام نشده بود که در کمی محکم باز شد و صدای ات تو اتاق پیچید ‌...
_ ج.جونگکوک چیشد؟!..
با دیدن جونگکوکی که نیم خیز رو تخت نشسته نفس عمیقی کشید و قدم هاش و تند کرد همینجوری که سمتش میرفت لب زد:
_احمق...عادت داری فقط آدم و نگران کنی‌‌..
_ من ...
هنوز حرف جونگکوک کامل نشده بود که ات بهش رسید و دستش و دو طرف صورت جونگکوک گذاشت و محکم لب هاش رو بو.سی.د ..
بعد یک تا دو دقیقه ازش جدا شد جونگکوک و تهیونگ نیم نگاهی بهم کردن ات لب زد:
_جئون جونگکوک دیگه مهم نیست‌‌‌...دیگه مهم نیست اگر بخوای بهم محل نزاری یا قبول نکنی منو ‌‌..من مال توعم و تو باید میفهمی باید من و قبول کنی‌‌...
_جک.‌.
ات نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_گور بابای جک ...اون همکارمه‌‌‌..
تهیونگ همینجوری که سمت در میرفت لب زد :
_من دیگه میرم شما تنها باشید ...
جونگکوک بالافاصله ادامه داد:
_تهیونگ نرو بمون....
اما ته بدون اهمیت در رو بست از پشت شیشه اتاق با لبخند و ذوق دستی برا جونگکوک تکون داد همینکه برگشت با قیافه هه سو مواجه شد
_یاا چتهه؟!
_ات چیکار کرد؟!!
_میخوای بدونی ؟
_بدو بگو جناب کیم وگرنه دیگه برات غذا درست نمیکنم
تهیونگ سریع و محکم هه سو رو بو..سید و لب زد:
_اینکار رو کرد بچه..
هه سو که از این کار یه دفعه خجالت کشیده بود برگشت رو صندلی نشست و گفت:
_اصلا به من چه چیکار کرد...
تهیونگ خنده ریزی کرد و قدمی برداشت تا کنار هه سو بشینه..
ویو جونگکوک...
_میدونستی هنوزم خیلی دوست دارم؟!
_ و تو میدونستی مجبور بودم برم ؟..تا بتونم به چیزی که تو ذهنم بود برسم وگرنه من جونمم برای تک میدم..از همون روز اولی که دیدمت از همون روز توی بار برای پرونده نا بک جین..وقتی فهمیدم زن داری خیلی خورد تو ذوقم ولی کنار اومدم.... کنار اومدم چون...
هنوز حرفش تمام نشده بود که داخل بغل گرمی فرو رفت ..
_بزار عطرت و نفس بکشم..
همونجوری که تو بغل هم بودن ات لب زد:
_چقدر منو دوست داری جونگکوک؟!
_خب...تو..
هنوز حرفش تمام نشده بود که در باز شد و دکتر اومد داخل...
@خب خب...آقای جئون ...سرم رو که از دستت کندی ...میتونی مرخص بشی بری خونه فقط..خوب بخواب،غذا بخور و به خودت برس ...دفعه بعدی اینجا نبینمت..
جونگکوک لبخندی زد :
_چشم دکتر سو ..

@ برگه ترخیص ات هم اون بچه گرفت میتونی بری..
دکتر بیرون رفت که ات لب زد:
_منظورش تهیونگه؟
جونگکوک همونجوری که آستین هاش و درست میکرد:
_اره ...دکتر سو از بچگی تقریبا ما رو میشناسه..
از در بیرون رفت و یک راست تهیونگ رو بغل کرد
_ازت ممنونم ته ته..
_میدونم ...بایدم باشی..

صدای هه سو از اونور شنیده شد که گفت:
_یاا این عاشقانه هاتون و بزارید برا بعدا من گشنمهه...تهیونگ تا چند دقیقه دیگه برام غذا نخری به مسیح طلاقت میدم..
_توعه نیم وجبی میخوای منو طلاق بدی؟
_وای خدایا باز این احمقا شروع کردن..
دست هردوتاشون و گرفت و سمت خروجی کشوند.
_ببینید خستم حوصله ندارم خفه میشید یا همینجا گواهی فوت صادر کنم براتون..؟
سوار ماشین شدن و حرکت کردن که جونگکوک لب زد:
_برو سمت سازمان..
میخواست حرفش رو ادامه بده که تهیونگ:
_جئون جونگکوککک...
با فریادش همه ترسیدن که جونگکوک آروم لب زد:
_چته...گوشیمو میخوام ..
ادامه دارد..
نظر یادت نره رفیق..




#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۴)

زندگی دوباره...پارت بیست و دوم__________________از دفترش خار...

زندگی دوباره...پارت بیست و یک_______________________دلتنگتم....

زندگی دوباره...پارت نوزدهم______________________________با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط