پارت وقتی اسمها هنوز گفته نشده بودندMeeting again
پارت ۴: وقتی اسمها هنوز گفته نشده بودند---Meeting again p4
شب از اون شبهایی بود که بارون قطع نمیشد،
نه تند، نه آروم،
یه بارون سمج که انگار تصمیم گرفته بود همهچیز رو خیس کنه، حتی فکرها رو، حتی خاطرهها رو، حتی دلهایی که وانمود میکردن محکمان.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود، شیشه سرد زیر انگشتهاش، و نور چراغهای خیابون که کش میاومد روی زمین خیس.
پشت سرش، یونگی روی مبل نشسته بود، آروم، ساکت، اما اون سکوت دیگه شبیه آرامش نبود؛ بیشتر شبیه آمادهباش بود.
+«بارون انگار نمیخواد تموم شه…»
صداش نرم بود، اما دلش بیقرار.
یونگی نگاهش رو از گوشی برداشت، فقط برای چند ثانیه.
_ «بعضی چیزا باید ببارن تا تموم شن.»
ا/ت برگشت و نگاهش کرد.
این جملهها جدید بودن.
یونگی قبلاً اینطوری حرف نمیزد.
+«تو امروز عجیبی.»
این رو با لبخند گفت، اما چشمهاش دنبال جواب واقعی میگشت.
یونگی از جاش بلند شد، نزدیک اومد، فاصلهای که عمداً کم شد.
دستش رو گذاشت روی کمر ا/ت، گرم، محکم، آشنا.
_ «عجیبی منو دوست نداری؟»
ا/ت نفسش لرزید.
دستهاش ناخودآگاه رفت دور گردن یونگی.
+«من همهجورِ تو رو دوست دارم.»
یونگی خم شد و بوسهای عمیقتر از همیشه روی لبهای ا/ت گذاشت،
بوسهای که بیشتر از عشق،
نیاز توش بود.
نیاز به فراموش کردن،
نیاز به چسبیدن به چیزی واقعی.
چند ثانیه بعد، پیشونیش رو به پیشونی ا/ت چسبوند.
نفسش گرم بود.
_ «اگه یه روز دیدی کمحرفتر شدم…»
مکث.
طولانیتر از حد معمول.
+«اگه؟»
ا/ت زمزمه کرد.
یونگی ادامه نداد.
بهجاش، دوباره بوسیدش، کوتاهتر، سریعتر.
_ «هیچی… مهم نیست.»
و این،
اولین دروغ واقعی بود.
نه با کلمه،
با حذف.
چند دقیقه بعد، گوشی یونگی دوباره لرزید.
این بار نه یکبار،
چندبار پشت سر هم.
یونگی حتی صفحه رو کامل باز نکرد.
صورتش سفت شد.
چشمهاش تیرهتر.
+«جواب نمیدی؟»
ا/ت این رو گفت، خیلی عادی، خیلی بیخطر.
یونگی نفس عمیقی کشید.
_ «باید برم بیرون، الان.»
+«الان؟ تو این بارون؟»
دلش فرو ریخت، بیدلیل اما شدید.
یونگی کاپشنش رو برداشت.
برای لحظهای مردد موند.
بعد جلو اومد، صورت ا/ت رو توی دستهاش گرفت و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه، گفت:
_ «منتظرم بمون.»
+«همیشه میمونم.»
ا/ت بدون فکر گفت.
در بسته شد.
بارون شدیدتر شد.
ا/ت نمیدونست چرا،
اما دلش گرفت.
نه از رفتن،
از حسی که میگفت این رفتن شبیه قبلیها نیست.
چند خیابون اونطرفتر، داخل یه ماشین مشکی با شیشههای دودی، یونگی سوار شد.
فضا سنگین بود، بوی سیگار و چرم خیس.
× «دیر کردی.»
صدا آروم بود، اما توش هیچ انعطافی نبود.
یونگی نگاهش رو بالا آورد.
تهیونگ رو دید؛
راحت نشسته بود، یک دستش روی فرمون، نگاهش جلو، انگار همهچیز تحت کنترلشه.
_ «ترافیک بود.»
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که به چشمهاش نرسید.
× «دروغ گفتنت بهتر شده… یا فکر میکنی من دیگه دقت نمیکنم؟»
یونگی ساکت موند.
این سکوت، جواب بود.
× «شنیدم خیلی به خونه وابسته شدی.»
تهیونگ سرش رو کج کرد، نگاهش نافذ.
× «آدم وقتی چیزی برای از دست دادن پیدا میکنه، خطرناک میشه.»
یونگی فکش سفت شد.
_ «حواسم هست.»
× «امیدوارم.»
ماشین راه افتاد.
× «چون بلک رز با احساسات سازگار نیست.»
بارون روی شیشه میکوبید.
یونگی چشمهاش رو بست.
تصویر ا/ت اومد جلو چشمش.
لبخندش.
لمسش.
اون «همیشه میمونم».
و همون لحظه فهمید،
بین دنیایی که توش زندگی میکرد
و دنیایی که دوستش داشت،
دیگه فاصله افتاده.
و ا/ت،
توی خونه،
با چراغ روشن و قلبی ناآرام،
نمیدونست
اسم مردی که امشب وارد زندگیشون شد،
قراره
همهچیز رو عوض کنه.
---
🌑پایان پارت ۴
منتظر باش!
حمایت ها خیلی کم شده دیگه انرژی برای گذاشتن پارت بعد ندارم🥴
شب از اون شبهایی بود که بارون قطع نمیشد،
نه تند، نه آروم،
یه بارون سمج که انگار تصمیم گرفته بود همهچیز رو خیس کنه، حتی فکرها رو، حتی خاطرهها رو، حتی دلهایی که وانمود میکردن محکمان.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود، شیشه سرد زیر انگشتهاش، و نور چراغهای خیابون که کش میاومد روی زمین خیس.
پشت سرش، یونگی روی مبل نشسته بود، آروم، ساکت، اما اون سکوت دیگه شبیه آرامش نبود؛ بیشتر شبیه آمادهباش بود.
+«بارون انگار نمیخواد تموم شه…»
صداش نرم بود، اما دلش بیقرار.
یونگی نگاهش رو از گوشی برداشت، فقط برای چند ثانیه.
_ «بعضی چیزا باید ببارن تا تموم شن.»
ا/ت برگشت و نگاهش کرد.
این جملهها جدید بودن.
یونگی قبلاً اینطوری حرف نمیزد.
+«تو امروز عجیبی.»
این رو با لبخند گفت، اما چشمهاش دنبال جواب واقعی میگشت.
یونگی از جاش بلند شد، نزدیک اومد، فاصلهای که عمداً کم شد.
دستش رو گذاشت روی کمر ا/ت، گرم، محکم، آشنا.
_ «عجیبی منو دوست نداری؟»
ا/ت نفسش لرزید.
دستهاش ناخودآگاه رفت دور گردن یونگی.
+«من همهجورِ تو رو دوست دارم.»
یونگی خم شد و بوسهای عمیقتر از همیشه روی لبهای ا/ت گذاشت،
بوسهای که بیشتر از عشق،
نیاز توش بود.
نیاز به فراموش کردن،
نیاز به چسبیدن به چیزی واقعی.
چند ثانیه بعد، پیشونیش رو به پیشونی ا/ت چسبوند.
نفسش گرم بود.
_ «اگه یه روز دیدی کمحرفتر شدم…»
مکث.
طولانیتر از حد معمول.
+«اگه؟»
ا/ت زمزمه کرد.
یونگی ادامه نداد.
بهجاش، دوباره بوسیدش، کوتاهتر، سریعتر.
_ «هیچی… مهم نیست.»
و این،
اولین دروغ واقعی بود.
نه با کلمه،
با حذف.
چند دقیقه بعد، گوشی یونگی دوباره لرزید.
این بار نه یکبار،
چندبار پشت سر هم.
یونگی حتی صفحه رو کامل باز نکرد.
صورتش سفت شد.
چشمهاش تیرهتر.
+«جواب نمیدی؟»
ا/ت این رو گفت، خیلی عادی، خیلی بیخطر.
یونگی نفس عمیقی کشید.
_ «باید برم بیرون، الان.»
+«الان؟ تو این بارون؟»
دلش فرو ریخت، بیدلیل اما شدید.
یونگی کاپشنش رو برداشت.
برای لحظهای مردد موند.
بعد جلو اومد، صورت ا/ت رو توی دستهاش گرفت و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه، گفت:
_ «منتظرم بمون.»
+«همیشه میمونم.»
ا/ت بدون فکر گفت.
در بسته شد.
بارون شدیدتر شد.
ا/ت نمیدونست چرا،
اما دلش گرفت.
نه از رفتن،
از حسی که میگفت این رفتن شبیه قبلیها نیست.
چند خیابون اونطرفتر، داخل یه ماشین مشکی با شیشههای دودی، یونگی سوار شد.
فضا سنگین بود، بوی سیگار و چرم خیس.
× «دیر کردی.»
صدا آروم بود، اما توش هیچ انعطافی نبود.
یونگی نگاهش رو بالا آورد.
تهیونگ رو دید؛
راحت نشسته بود، یک دستش روی فرمون، نگاهش جلو، انگار همهچیز تحت کنترلشه.
_ «ترافیک بود.»
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که به چشمهاش نرسید.
× «دروغ گفتنت بهتر شده… یا فکر میکنی من دیگه دقت نمیکنم؟»
یونگی ساکت موند.
این سکوت، جواب بود.
× «شنیدم خیلی به خونه وابسته شدی.»
تهیونگ سرش رو کج کرد، نگاهش نافذ.
× «آدم وقتی چیزی برای از دست دادن پیدا میکنه، خطرناک میشه.»
یونگی فکش سفت شد.
_ «حواسم هست.»
× «امیدوارم.»
ماشین راه افتاد.
× «چون بلک رز با احساسات سازگار نیست.»
بارون روی شیشه میکوبید.
یونگی چشمهاش رو بست.
تصویر ا/ت اومد جلو چشمش.
لبخندش.
لمسش.
اون «همیشه میمونم».
و همون لحظه فهمید،
بین دنیایی که توش زندگی میکرد
و دنیایی که دوستش داشت،
دیگه فاصله افتاده.
و ا/ت،
توی خونه،
با چراغ روشن و قلبی ناآرام،
نمیدونست
اسم مردی که امشب وارد زندگیشون شد،
قراره
همهچیز رو عوض کنه.
---
🌑پایان پارت ۴
منتظر باش!
حمایت ها خیلی کم شده دیگه انرژی برای گذاشتن پارت بعد ندارم🥴
- ۲۸۴
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط