ابلیس

part 159
چویا نفس عمیقی کشید
+ چیکار کردی؟
_ یکی...نمیدونم کی بود...چهره شو یادم نمیاد...چویا من بوسیدمش...میشه...منو...ببخشی؟ از قصد نبود...اون هر&زه اینکارو کرد...زنده نموند...من کشتمش چون سعی کرد...
چویا خنده ای کرد...اشتباه قضاوتش کرده بود...باور نمی‌کرد دازای سر همچین موضوعی اینطوری بهم ریخته...سر یه بوسه اجباری که حتی اون زنو زنده نزاشته...
سرشو نوازش کرد
+ فقط یه بوسه؟
دازای سرشو بالا آورد و با چشمایی که پاکی عشقش رو نشون میداد گفت
_ سعی کرد اغوام کنه...من تو حال خودم نبودم...نمیدونم چه کارای دیگه ای کرد اما مطمئن شدم که مرده...حتی قبل مرگش تموم جسم هایی که منو لمس کرد رو تیکه تیکه کردم...چویا من خیانت نکردم من حتی دستمم بهش نخورد خواهش میکنم...تو...حرفمو باور میکنی مگه نه؟
چیشده بود که رئیس مافیا اینطوری طلب بخشش میکرد؟ اگه می‌فهمید خودش چیکار کرده...چیکار باید میکرد؟
دستش رو گرفت روی تخت نشوند و بی هوا لباشو بوسید که دازای متعجب شد...روی پاهاش نشست که حوله از دورش باز شد که دازای سریع حوله رو دورش پیچید و از شرم چشماشو بست...وقتی مست بود کارا و فکراش خیلی کیوت و بامزه بود و کوچیکترین کاری که میکرد رو اعتراف می‌کرد و سر همین از مست کردن متنفر بود چون دیگه خودش نبود.
سرش رو فاصله داد و صورتش رو بوسه بارون کرد که دازای بیشتر متعجب شد...
دستش رو روی بدنش کشید و در آخر دور گردنش حلقه کرد و عقب کشیدو به صورتش خیره شد
+ حالا اثر اون دستای آلوده دیگه رو تن و لبای تو نیست...من برات تمیزش کردم.
دازای سرشو رو شونه اش گذاشت و خوابید که چویا بهش خندید...این مرد در عین حال که ترسناک بود بی دفاع و معصوم ترین آدم زندگیش بود...تصور کرد اگه دیدارشون و یا زندگیشون جور دیگه ای بود چی میشد؟ اگه چویا به هنرش ادامه می‌داد و توی گالری هنر هاشو به نمایش میزاشت و دازای رو توی گالریش میدید و اون فقط یه مرد ساده با یه زندگی عادی...
+ تو توی خانواده اشتباهی بدنیا اومدی...خانواده ای که خانواده نبودن...حتی منم بهت آسیب زدم...منو ببخش دازای!
سرش رو بغل کرد و برای چند لحظه همونطور موند.
........................................................
با حس وول خوردن چیزی تو بغلش چشماشو باز کرد و با کله نارنجی ای که رو به روش بود برخورد کرد.
دستش زیر سر چویا بود و اون کاملا لخت بود و حوله ای که مشخص بود دورش بوده و حالا باز شده روی تخت افتاده بود...
با استرس سریع رو تخت نشست اما خواب چویا سنگین بود و بیدار نشد.
بدنش رو چک کرد و نفس عمیقی کشید حتی گردنش هم کبود نبود و عکس العمل عادی ای داشت. پتو رو روش کشید و خودش دوباره دراز کشید و از پشت تو بغلش کشید و همراه با پتو بین بازو هاش قرار داد و یه دل سیر عطر موهاشو بو کشید.
صدای تقه ی در بلند شد و دازای چویا رو کامل با پتو پوشوند و اجازه ورود داد. در آروم باز شد و لویی سینی صبحانه رو آورد و روی میز گذاشت و نگاه زیر چشمی ای به چویا که تو بغل دازای مچاله شده بود نگاه کرد که دازای گفت
_ خیلی عجیبه...مگه نه؟
لویی کامل نگاهشو به دازای داد
_ قبلا...کسی که یه خدمتکار ساده بود چویا بود و تو روی تخت من لم میدادی...ولی حالا برعکس شده...کسی که الان باید تحقیر شه تویی...حالا فهمیدی که چویا چی داره که تو نداری؟
لویی سرشو پایین انداخت...حق با دازای بود...لویی زمانی که چویا فقط یه خدمتکار بود رو خیلی تحقیر و اذیت می‌کرد...اما حالا خودش اون جایگاه رو داشت و چویا هر بار که میدیدش ازش بابت زحماتش تشکر میکرد و گاهی بهش مرخصی میداد تا به دیدن خانواده اش بره و یا زمان کافی برای خودش داشته باشه...
لویی سری تکون داد که دازای گفت
_ دیگه نمیخوام اینجا کار کنی...دیگه نیازی بهت نیست امروز آخرین روزیه که اینجایی امشب وسایل هاتو جمع کن
لویی سری تکون داد برای خودش هم بهتر بود...زمانی که ازدواج کردن لویی شانس داشتن دازای رو از دست داد و وقتی خبر حاملگی چویا رو شنید به طور کامل از دازای دست کشید...الان دیگه اون مرد فقط رئیسش بود نه چیز دیگه!
تعظیم کرد
" ممنون...دازای! "
از اتاق بیرون رفت و دازای گونه نرم و پنبه ای چویا رو بوسید و گفت
_ زیبای خفته قصد نداری بیدار شی؟
+ هوممم...یکم دیگه
_ بیدار شو تو حتی لباس هم نپوشیدی...مریض میشی بلند شو
+ عیبی نداره پتو رومه...
_ مثل اینکه وجود من...
چویا برگشت و خودشو به دازای چسبوند و گفت
+ مگه شوهرم نیستی؟...به قول خودت دیگه ازت حامله ام چیزی برای مخفی یا خجالت کشیدن ندارم
دازای متعجب شد اما بعد خندید و جسم کوچیکش رو به خودش فشرد!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶۸)

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

ابلیس

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط