✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۱۱
روز سوم، لیا از وقتی چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که بهش فکر کرد نامجون بود.
و بعد، پنج روز.
دو روز گذشته بود.
یعنی فقط سه روز دیگه مونده بود.
لیا نمیخواست به عددها فکر کنه، اما هر بار که به تقویم نگاه میکرد، انگار چیزی توی قلبش سنگینتر میشد.
گوشیاش رو برداشت.
پیامی از نامجون داشت:
«امروز ساعت پنج آماده باش.»
لیا جواب داد:
«کجا میریم؟»
چند لحظه بعد:
«امروز دیگه حق نداری بپرسی.»
لیا خندید.
«حداقل بگو چی بپوشم.»
«هرچی خودت دوست داری.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ هیچ کمکی نمیکنی.
اما ته دلش خوشحال بود.
چون میدونست چند ساعت دیگه دوباره نامجون رو میبینه.
---
ساعت پنج، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، نامجون چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ امروز خیلی قشنگ شدی.
لیا خندید.
ـ فقط امروز؟
نامجون هم خندید.
ـ نه. همیشه.
لیا برای لحظهای ساکت شد.
با اینکه مدت زیادی بود همدیگه رو میشناختن، هنوز بعضی حرفهای نامجون میتونست قلبش رو به تپش بندازه.
ـ خب، حالا بگو کجا میریم.
ـ گفتم که، سورپرایزه.
ـ نامجون!
ـ چی؟
ـ من از سورپرایز متنفرم.
ـ دروغ میگی.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی خوشحال میشی، چشمات برق میزنه.
لیا خندید.
ـ تو زیادی منو میشناسی.
نامجون آروم گفت:
ـ آره.
مکث کرد.
ـ و دوست دارم همینطور بمونه.
---
نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک شهربازی قدیمی توقف کرد.
لیا چند ثانیه به تابلو نگاه کرد.
بعد با ناباوری برگشت سمت نامجون.
ـ جدی؟
نامجون خندید.
ـ خیلی جدی.
ـ من بچه نیستم!
ـ میدونم.
ـ پس چرا آوردیم اینجا؟
نامجون پیاده شد.
ـ چون یه بار گفتی وقتی بچه بودی همیشه آرزو داشتی دوباره بیای اینجا.
لیا آرام از ماشین پیاده شد.
ـ اون رو هم یادت مونده؟
نامجون لبخند زد.
ـ گفتم که. من حرفهای تو رو فراموش نمیکنم.
لیا چیزی نگفت.
فقط دستش رو جلو برد.
نامجون دستش رو گرفت و با هم وارد شهربازی شدن.
پارت ۱۱
روز سوم، لیا از وقتی چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که بهش فکر کرد نامجون بود.
و بعد، پنج روز.
دو روز گذشته بود.
یعنی فقط سه روز دیگه مونده بود.
لیا نمیخواست به عددها فکر کنه، اما هر بار که به تقویم نگاه میکرد، انگار چیزی توی قلبش سنگینتر میشد.
گوشیاش رو برداشت.
پیامی از نامجون داشت:
«امروز ساعت پنج آماده باش.»
لیا جواب داد:
«کجا میریم؟»
چند لحظه بعد:
«امروز دیگه حق نداری بپرسی.»
لیا خندید.
«حداقل بگو چی بپوشم.»
«هرچی خودت دوست داری.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ هیچ کمکی نمیکنی.
اما ته دلش خوشحال بود.
چون میدونست چند ساعت دیگه دوباره نامجون رو میبینه.
---
ساعت پنج، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، نامجون چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ امروز خیلی قشنگ شدی.
لیا خندید.
ـ فقط امروز؟
نامجون هم خندید.
ـ نه. همیشه.
لیا برای لحظهای ساکت شد.
با اینکه مدت زیادی بود همدیگه رو میشناختن، هنوز بعضی حرفهای نامجون میتونست قلبش رو به تپش بندازه.
ـ خب، حالا بگو کجا میریم.
ـ گفتم که، سورپرایزه.
ـ نامجون!
ـ چی؟
ـ من از سورپرایز متنفرم.
ـ دروغ میگی.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی خوشحال میشی، چشمات برق میزنه.
لیا خندید.
ـ تو زیادی منو میشناسی.
نامجون آروم گفت:
ـ آره.
مکث کرد.
ـ و دوست دارم همینطور بمونه.
---
نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک شهربازی قدیمی توقف کرد.
لیا چند ثانیه به تابلو نگاه کرد.
بعد با ناباوری برگشت سمت نامجون.
ـ جدی؟
نامجون خندید.
ـ خیلی جدی.
ـ من بچه نیستم!
ـ میدونم.
ـ پس چرا آوردیم اینجا؟
نامجون پیاده شد.
ـ چون یه بار گفتی وقتی بچه بودی همیشه آرزو داشتی دوباره بیای اینجا.
لیا آرام از ماشین پیاده شد.
ـ اون رو هم یادت مونده؟
نامجون لبخند زد.
ـ گفتم که. من حرفهای تو رو فراموش نمیکنم.
لیا چیزی نگفت.
فقط دستش رو جلو برد.
نامجون دستش رو گرفت و با هم وارد شهربازی شدن.
- ۱۴۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط