پارت 32
پارت 32
🎀🦋 ویو آت 🦋🎀
آت: بیا دیگه!
ته: باشه. 😐
🚗 توی ماشین...
هیونوو: ته، چه خبرااا؟ میبینم با آت آشتی کردی! 😏
آت زیر لب: دایی... 😑
هیونوو: چیه مگه؟ 😂
ته: آره دیگه.
آت: دایی، تو چرا انقدر فضولی؟! 😑
هیونوو: من؟! فضول؟! فقط دارم اطلاعات کسب میکنم. 😂
آت: اطلاعات لازم نکرده! 😭
ته: 😂
آت: تو هم نخند!
ته: باشه... 😐😂
𐙚🦋
🎀 ویو آت 🎀
وقتی رسیدیم، اومدم توی خونه و با صدای بلند داد زدم:
آت: دایییییی! 😭
هیونوو: چیه؟! این چه وضعیه؟! 😐
ته: ...
هیونوو: آت، زشته خب! 😂
آت: چرا؟! من دیشب اینجا رو تمیز کردم، چرا باید دوباره اینجوری شه؟! 😭
هیونوو: عزیزم برو بالا لباس عوض کن، خودم تمیز میکنم.
آت: مطمئنی؟ 😐
هیونوو: آره بابا، برو دیگه. 😂
🎀 ویو ته 🎀
با دیدن آت ناخودآگاه لبخند زدم.
ته: وای... آت خیلی خوبه. 🥹
نمیدونم چرا حس میکنم دوستش دارم...
هیونوو: ببخشید، کلاً اینطوریه. 😂
همون لحظه آت از بالا داد زد:
آت: مگه من چجوریم؟! 😐
هیونوو: آت، گوه خوردم! 😭😂
آت: بخور، نوش جونت! 😌
ته: 😂😂
آت: ته، تو هم زیادی نخند!
ته: من چیزی نگفتم! 😐
هیونوو: آت، میام بالا!
آت: میای چه غلطی کنی؟! 😐
هیونوو: باشه بسه دیگه! 😭😂
ته: من فکر کنم بهتره سکوت کنم. 😐
هیونوو: آفرین! حداقل یکی عاقل این خونهست. 😂
ته: ... 😐
آت: من شنیدمااا! 😑
هیونوو: تو اصلاً چیزی نشنیدی! برو لباس عوض کن. 😂
آت: 😑
چند دقیقه بعد...
هیونوو: ته، بیا بشینید، غذا بیارم.
ته: باشه.
𐙚🌸
🎀 ویو آت 🎀
لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین.
همین که رسیدم، دیدم ته یهجوری نگام میکنه... 👀
آت: طوری شده؟
🎀 ویو ته 🎀
ته: خیلی زیبا شده...
چند ثانیه غرق نگاهش شده بودم که آت دوباره صدام کرد.
ته: ها؟! نه، نه... چیزی نیست. 😐
آت: مطمئنی؟ 🤨
ته: آره.
هیونوو از اون طرف: اوووووه! 👀😂
آت: دایییی! غذا بخور ساکت شو! 😭
هیونوو: چشم خانوم رئیس! 😂
🍽️ وسط غذا بودیم که هیونوو یهدفعه گفت:
هیونوو: ته، تا حالا عاشق شدی؟ 👀
آت: به تو چه؟!
هیونوو: هیششش! تو چرا جواب میدی؟! 😂
آت: چون سوال پرسیدی! 😑
ته یه نگاه به آت کردم.
ته: نمیدونم... چطوری بفهمم؟
آت: منم نمیدونم. ماشاالله تو با تجربهای دایی، به ما بگو. 😂
هیونوو: آت... 😑
آت: خب چی؟! تو گفتی دیگه! 😂
هیونوو: اگه عاشق کسی باشی، هر لحظه به فکرشی، نگرانشی... وقتی میبینی لبخند میزنه، ناخودآگاه خودتم خوشحال میشی و کلی چیز دیگه.
ته: چه جالب...
هیونوو: مگه نه آت؟ 😏
آت: ...
هیونوو: چرا ساکت شدی؟ 👀
آت: دارم غذا میخورم! 😑
هیونوو: آهااا... غذا! 😂
🎀🦋 ویو آت 🦋🎀
فکرم کامل رفته بود سمت حرفای دایی...
«هر لحظه به فکرشی... نگرانشی... وقتی لبخند میزنه، خودتم خوشحال میشی...»
یعنی...؟
همون موقع ته صدام کرد.
ته: آت؟ کجایی؟
آت: ها؟! حواسم نبود... 🥹
ته: چند دقیقهست صدات میکنم.
آت: ببخشید... یه کم تو فکر بودم.
هیونوو زیر لب: اووووه... 😏
آت: داییییی! 😭
هیونوو: من چیزی نگفتممم! 😂
ته: 😂
آت: شما دوتا منو دیوونه میکنید! 😑😭
𐙚🦋💜✨🎀🌸
🎁🦋 هدیه به شماهاااا، قشنگای من! 🥹💗
حمایت فراموش نشهههه 🎀✨
پارت بعدی رو از دست ندیددد 👀🔥 🦋🌷💜🎀✨
🎀🦋 ویو آت 🦋🎀
آت: بیا دیگه!
ته: باشه. 😐
🚗 توی ماشین...
هیونوو: ته، چه خبرااا؟ میبینم با آت آشتی کردی! 😏
آت زیر لب: دایی... 😑
هیونوو: چیه مگه؟ 😂
ته: آره دیگه.
آت: دایی، تو چرا انقدر فضولی؟! 😑
هیونوو: من؟! فضول؟! فقط دارم اطلاعات کسب میکنم. 😂
آت: اطلاعات لازم نکرده! 😭
ته: 😂
آت: تو هم نخند!
ته: باشه... 😐😂
𐙚🦋
🎀 ویو آت 🎀
وقتی رسیدیم، اومدم توی خونه و با صدای بلند داد زدم:
آت: دایییییی! 😭
هیونوو: چیه؟! این چه وضعیه؟! 😐
ته: ...
هیونوو: آت، زشته خب! 😂
آت: چرا؟! من دیشب اینجا رو تمیز کردم، چرا باید دوباره اینجوری شه؟! 😭
هیونوو: عزیزم برو بالا لباس عوض کن، خودم تمیز میکنم.
آت: مطمئنی؟ 😐
هیونوو: آره بابا، برو دیگه. 😂
🎀 ویو ته 🎀
با دیدن آت ناخودآگاه لبخند زدم.
ته: وای... آت خیلی خوبه. 🥹
نمیدونم چرا حس میکنم دوستش دارم...
هیونوو: ببخشید، کلاً اینطوریه. 😂
همون لحظه آت از بالا داد زد:
آت: مگه من چجوریم؟! 😐
هیونوو: آت، گوه خوردم! 😭😂
آت: بخور، نوش جونت! 😌
ته: 😂😂
آت: ته، تو هم زیادی نخند!
ته: من چیزی نگفتم! 😐
هیونوو: آت، میام بالا!
آت: میای چه غلطی کنی؟! 😐
هیونوو: باشه بسه دیگه! 😭😂
ته: من فکر کنم بهتره سکوت کنم. 😐
هیونوو: آفرین! حداقل یکی عاقل این خونهست. 😂
ته: ... 😐
آت: من شنیدمااا! 😑
هیونوو: تو اصلاً چیزی نشنیدی! برو لباس عوض کن. 😂
آت: 😑
چند دقیقه بعد...
هیونوو: ته، بیا بشینید، غذا بیارم.
ته: باشه.
𐙚🌸
🎀 ویو آت 🎀
لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین.
همین که رسیدم، دیدم ته یهجوری نگام میکنه... 👀
آت: طوری شده؟
🎀 ویو ته 🎀
ته: خیلی زیبا شده...
چند ثانیه غرق نگاهش شده بودم که آت دوباره صدام کرد.
ته: ها؟! نه، نه... چیزی نیست. 😐
آت: مطمئنی؟ 🤨
ته: آره.
هیونوو از اون طرف: اوووووه! 👀😂
آت: دایییی! غذا بخور ساکت شو! 😭
هیونوو: چشم خانوم رئیس! 😂
🍽️ وسط غذا بودیم که هیونوو یهدفعه گفت:
هیونوو: ته، تا حالا عاشق شدی؟ 👀
آت: به تو چه؟!
هیونوو: هیششش! تو چرا جواب میدی؟! 😂
آت: چون سوال پرسیدی! 😑
ته یه نگاه به آت کردم.
ته: نمیدونم... چطوری بفهمم؟
آت: منم نمیدونم. ماشاالله تو با تجربهای دایی، به ما بگو. 😂
هیونوو: آت... 😑
آت: خب چی؟! تو گفتی دیگه! 😂
هیونوو: اگه عاشق کسی باشی، هر لحظه به فکرشی، نگرانشی... وقتی میبینی لبخند میزنه، ناخودآگاه خودتم خوشحال میشی و کلی چیز دیگه.
ته: چه جالب...
هیونوو: مگه نه آت؟ 😏
آت: ...
هیونوو: چرا ساکت شدی؟ 👀
آت: دارم غذا میخورم! 😑
هیونوو: آهااا... غذا! 😂
🎀🦋 ویو آت 🦋🎀
فکرم کامل رفته بود سمت حرفای دایی...
«هر لحظه به فکرشی... نگرانشی... وقتی لبخند میزنه، خودتم خوشحال میشی...»
یعنی...؟
همون موقع ته صدام کرد.
ته: آت؟ کجایی؟
آت: ها؟! حواسم نبود... 🥹
ته: چند دقیقهست صدات میکنم.
آت: ببخشید... یه کم تو فکر بودم.
هیونوو زیر لب: اووووه... 😏
آت: داییییی! 😭
هیونوو: من چیزی نگفتممم! 😂
ته: 😂
آت: شما دوتا منو دیوونه میکنید! 😑😭
𐙚🦋💜✨🎀🌸
🎁🦋 هدیه به شماهاااا، قشنگای من! 🥹💗
حمایت فراموش نشهههه 🎀✨
پارت بعدی رو از دست ندیددد 👀🔥 🦋🌷💜🎀✨
- ۲۶۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط