«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۴
; من كيم؟
پسر گمشده کنت
اتاق تاريك بود.
خستگي هنوز تو تمام تنم بود.
احتمالا به خاطر مسکن بود.
لرزون باز چشمامو بستم و ناخواسته باز به خواب رفتم
با صداي زمزمه ارومی هشیار شدم اما چشم باز نکردم.
صداي يه زن بود..
خیلی اروم گریه میکرد و به زور گفت ما .. ما میخواستیم از این قضايا دورش كنيم ولي.. مايكل نبايد تنهاش میذاشتیم. هم اون درد
کشید و هم ما..
صداي.. خداي من.. مامان فریا...مامان فريا..
بابا مايكل فريا- لطفا .. الان به آرامش نیاز داره مامان با گریه گفت چقدر خانوم و بزرگ شده..
بابا تو که توی این ۱۱سال هر روز و یا یه روز درمیون اومدي و
دیدیش..
قلبم لرزید. هر روز؟
مامان-اره... اما از نزدیک دیدنش لمس کردنش
دست نوازش نرمی به سرم کشید و گفت: تایکا من..دختر ناز و
کوچولوي من..
دیگه نمیتونستم طاقت بیارم
درمونده زمزمه کردم مامان
و چشمامو باز کردم و موهای قرمز قشنگ و صورت اشکیش رو
دیدم..
جوان و زیبا..
بلند زد زیر گریه و گفت جانم..جانم..
و تند خيلي محکم بغلم کرد.
منم با دلتنگي زدم زیر گریه و محکم بغلش کردم سفت فشارم داد و گفت: عزيز دلم...نميدوني..نميدوني چقدر دلم برات
تنگ شده بود دختر کوچولوي من..
تند گفتم منم منم مامان
سرمو تند بوسید و گفت: عمر من...چرا اینجا اخه؟
بابا کنارمون نشست و کمرم رو نوازش کرد و گفت: فریا داری اذیتش
ميكني.. ضعيفه هاا...
مامان خودشو کنار کشید و نوازشم کرد
با عشق و دلتنگ نگام میکرد..مثل من...
اشکش جاری شد.
تند پاکش کرد و لبخند زد و گفت: عزیزم چه کردی با خودت؟
چشمامو بستم و گفتم یه کار بد
بابا دستی به بازوم کشید.
نگاش کردم و پردرد گفتم میشه کاری برام کرد؟ میشه برگردم؟ داغون سر به نه تکون داد و جمله دیشب رو تکرار کرد هر نفر یه سفر
گرفته گفتم تو رفتی؟
سر به نه تکون داد.
ناباور :گفتم اما تو اونجا بودي.. من دیدمت..
دستم رو گرفت و گفت من هیچ وقت تو ١٥٣٤ نبودم ..تایکا.. شاید...
مامات گفتار
110دستم رو گرفت و گفت من هیچ وقت تو ١٥٣٤ نبودم تایکا..شاید...
مامان تند گفت شاید جدت بود و تو شبيه جدتي..
و بابا سرتکون داد.
بابا نبود..
داغون به دستم خیره شدم.
بابا مهربون :گفت از دیشب دارم فک میکنم که شاید من باید برم با کتاب برم و..برم و وی تو رو ببینم و شاید بتونم با خودم بیارمش
ولي.. سریع نگاش کردم و هول گفتم ولي چي؟
نگاهش پردرد شد و کتابچه مشکي رو توي دستش بالا گرفت و گفت: هرکس..یه سفر و يك تاريخ متفاوت.. امکان نداره ببرتم ١٥٣٤.. اگرم ببره. نمیتونم کسی رو با خودم بیارم
اشکم پرغم و اشفته جاري شد..
دست روي صورتم کشیدم.
مامان با عشق شونه مو نوازش کرد.
یه دفعه یادم افتاد و هول گفتم: عمه.. عمه ماریا اونجا بود.. بابامتعجب اخم کرد و گفت: چی؟ ماريا؟ اشتباه ميکني..
تند :گفتم اشتباه نمیکنم به خدا اونجا ..بود میگفت دنبال یه گمشده
میگرده میخواست کمکم کنه برگردم خونه
بابا و مامان به هم نگاه کردن.
مامان گنگ گفت: ماریا رفته یونان جهان گردی
آشفته زل زدم بهشون
نه.. من مطمينم عمه ماریا اونجا بود.
بابا گنگ گفت تو مطميني ماریا بوده؟ تو رو شناخت؟ کلافه گفتم من مطمینم خودش بود..منو شناخت..من شناختمش میخواست کمکم کنه بیام خونه... گیج و نفهمیده نفساشون رو بیرون دادن.
داغون چشمامو بستم
بابا من يه چيزي
بيخودي امیدوار چشم باز کردم
مامان تند گفت: الان نه...
بابا نگاش کرد.
مامان تلخ و جدي گفت حالش خوب نیست مایکل..
تند گفتم نه نه. خوبم.. من خوبم...میخوام بشنوم..
و هول به بابا نگاه کردم و گفتم بگو ..بابا خواهش میکنم. چیزی
فهميدي؟فهميدي؟
نفس عمیقی کشید و گفت: وی...چون.. یه کنت بوده... به سختی
اما.. بالاخره شد و... شجره نامه شو درآوردم..
تند تكوني خوردم و گفتم: خوب..خوب...
عمیق تو چشمام نگاه کرد و گفت تاریخ منتظر تو نمیمونه تایکا لرزون و اشفته :گفتم فقط بگو چی پیدا کردي
نگاهشو از نگاهم کند و اروم گفت کنت وی هریسون در
سال..١٥٣٤..
سرشو بالا آورد و زل زد تو چشمام و گفت در ١٥٣٤با دختري به اسم ونسا ازدواج کرده و صاحب دوتا پسر شده که نسل خانواده اش از همین طریق ادامه پیدا کرده. اون... مشاور ملکه دوران هم شده بود که. بعد. گردن زدن ملکه اون رو هم به جرم خیانت به کشور گردن
زدن
انگار برق بهم وصل شده بود..
اب يخي که روي سرم خالي شد اونقدر دردناك و شوکه کننده بود که
نفس کشیدن رو از یادم برد
تو سال ١٥٣٤..
دقیقا همون سالی که من بودم..يعني..
يعني احتمالا چندماه و شاید چند روز بعد برگشت من به این دنیا و
part ۸۴
; من كيم؟
پسر گمشده کنت
اتاق تاريك بود.
خستگي هنوز تو تمام تنم بود.
احتمالا به خاطر مسکن بود.
لرزون باز چشمامو بستم و ناخواسته باز به خواب رفتم
با صداي زمزمه ارومی هشیار شدم اما چشم باز نکردم.
صداي يه زن بود..
خیلی اروم گریه میکرد و به زور گفت ما .. ما میخواستیم از این قضايا دورش كنيم ولي.. مايكل نبايد تنهاش میذاشتیم. هم اون درد
کشید و هم ما..
صداي.. خداي من.. مامان فریا...مامان فريا..
بابا مايكل فريا- لطفا .. الان به آرامش نیاز داره مامان با گریه گفت چقدر خانوم و بزرگ شده..
بابا تو که توی این ۱۱سال هر روز و یا یه روز درمیون اومدي و
دیدیش..
قلبم لرزید. هر روز؟
مامان-اره... اما از نزدیک دیدنش لمس کردنش
دست نوازش نرمی به سرم کشید و گفت: تایکا من..دختر ناز و
کوچولوي من..
دیگه نمیتونستم طاقت بیارم
درمونده زمزمه کردم مامان
و چشمامو باز کردم و موهای قرمز قشنگ و صورت اشکیش رو
دیدم..
جوان و زیبا..
بلند زد زیر گریه و گفت جانم..جانم..
و تند خيلي محکم بغلم کرد.
منم با دلتنگي زدم زیر گریه و محکم بغلش کردم سفت فشارم داد و گفت: عزيز دلم...نميدوني..نميدوني چقدر دلم برات
تنگ شده بود دختر کوچولوي من..
تند گفتم منم منم مامان
سرمو تند بوسید و گفت: عمر من...چرا اینجا اخه؟
بابا کنارمون نشست و کمرم رو نوازش کرد و گفت: فریا داری اذیتش
ميكني.. ضعيفه هاا...
مامان خودشو کنار کشید و نوازشم کرد
با عشق و دلتنگ نگام میکرد..مثل من...
اشکش جاری شد.
تند پاکش کرد و لبخند زد و گفت: عزیزم چه کردی با خودت؟
چشمامو بستم و گفتم یه کار بد
بابا دستی به بازوم کشید.
نگاش کردم و پردرد گفتم میشه کاری برام کرد؟ میشه برگردم؟ داغون سر به نه تکون داد و جمله دیشب رو تکرار کرد هر نفر یه سفر
گرفته گفتم تو رفتی؟
سر به نه تکون داد.
ناباور :گفتم اما تو اونجا بودي.. من دیدمت..
دستم رو گرفت و گفت من هیچ وقت تو ١٥٣٤ نبودم ..تایکا.. شاید...
مامات گفتار
110دستم رو گرفت و گفت من هیچ وقت تو ١٥٣٤ نبودم تایکا..شاید...
مامان تند گفت شاید جدت بود و تو شبيه جدتي..
و بابا سرتکون داد.
بابا نبود..
داغون به دستم خیره شدم.
بابا مهربون :گفت از دیشب دارم فک میکنم که شاید من باید برم با کتاب برم و..برم و وی تو رو ببینم و شاید بتونم با خودم بیارمش
ولي.. سریع نگاش کردم و هول گفتم ولي چي؟
نگاهش پردرد شد و کتابچه مشکي رو توي دستش بالا گرفت و گفت: هرکس..یه سفر و يك تاريخ متفاوت.. امکان نداره ببرتم ١٥٣٤.. اگرم ببره. نمیتونم کسی رو با خودم بیارم
اشکم پرغم و اشفته جاري شد..
دست روي صورتم کشیدم.
مامان با عشق شونه مو نوازش کرد.
یه دفعه یادم افتاد و هول گفتم: عمه.. عمه ماریا اونجا بود.. بابامتعجب اخم کرد و گفت: چی؟ ماريا؟ اشتباه ميکني..
تند :گفتم اشتباه نمیکنم به خدا اونجا ..بود میگفت دنبال یه گمشده
میگرده میخواست کمکم کنه برگردم خونه
بابا و مامان به هم نگاه کردن.
مامان گنگ گفت: ماریا رفته یونان جهان گردی
آشفته زل زدم بهشون
نه.. من مطمينم عمه ماریا اونجا بود.
بابا گنگ گفت تو مطميني ماریا بوده؟ تو رو شناخت؟ کلافه گفتم من مطمینم خودش بود..منو شناخت..من شناختمش میخواست کمکم کنه بیام خونه... گیج و نفهمیده نفساشون رو بیرون دادن.
داغون چشمامو بستم
بابا من يه چيزي
بيخودي امیدوار چشم باز کردم
مامان تند گفت: الان نه...
بابا نگاش کرد.
مامان تلخ و جدي گفت حالش خوب نیست مایکل..
تند گفتم نه نه. خوبم.. من خوبم...میخوام بشنوم..
و هول به بابا نگاه کردم و گفتم بگو ..بابا خواهش میکنم. چیزی
فهميدي؟فهميدي؟
نفس عمیقی کشید و گفت: وی...چون.. یه کنت بوده... به سختی
اما.. بالاخره شد و... شجره نامه شو درآوردم..
تند تكوني خوردم و گفتم: خوب..خوب...
عمیق تو چشمام نگاه کرد و گفت تاریخ منتظر تو نمیمونه تایکا لرزون و اشفته :گفتم فقط بگو چی پیدا کردي
نگاهشو از نگاهم کند و اروم گفت کنت وی هریسون در
سال..١٥٣٤..
سرشو بالا آورد و زل زد تو چشمام و گفت در ١٥٣٤با دختري به اسم ونسا ازدواج کرده و صاحب دوتا پسر شده که نسل خانواده اش از همین طریق ادامه پیدا کرده. اون... مشاور ملکه دوران هم شده بود که. بعد. گردن زدن ملکه اون رو هم به جرم خیانت به کشور گردن
زدن
انگار برق بهم وصل شده بود..
اب يخي که روي سرم خالي شد اونقدر دردناك و شوکه کننده بود که
نفس کشیدن رو از یادم برد
تو سال ١٥٣٤..
دقیقا همون سالی که من بودم..يعني..
يعني احتمالا چندماه و شاید چند روز بعد برگشت من به این دنیا و
- ۱.۲k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط