「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 137
✦.................................
ـ [ ☀🌊 ۹:۰۰ | ویلای ساحلی ]
نور طلایی صبح از لای پردههای ضخیم اتاق رد شده بود و آرام روی تخت افتاده بود؛ صدای موجها از پشت پنجره میآمد و نسیم خنکی پرده را کمی تکان میداد.
نیکی هنوز کاملاً در خواب بود؛ موهایش روی بالش پخش شده و خودش را زیر پتو جمع کرده بود. چند ثانیه بعد، با احساس گرمای آفتاب روی صورتش ابروهایش را درهم کشید و صورتش را به سمت دیگر برگرداند
اما نور باز هم دنبالش آمد.
پتو را روی سرش کشید و خواست دوباره بخوابد، اما صدای موجی که محکمتر به ساحل میخورد، خواب را از سرش پراند.
چند ثانیه بیحرکت ماند، بعد آرام چشم هایش را باز کرد، نگاهش روی سقف ثابت ماند و هنوز مغزش درست کار نمیکرد.
دستش را کورمالکورمال سمت جای خالی کنار خودش برد؛ انگشتهایش روی ملحفه کشیده شد و وقتی چیزی پیدا نکرد، چشم هایش کمی بازتر شد، سرش را برگرداند؛ جای جونگکوک خالی بود.
نیکی چند ثانیه به بالش نگاه کرد، بعد لب هایش را جمع کرد و زیر لب گفت:
+ باز زودتر بیدار شده...
پتو را کنار زد و نشست، موهایش کاملاً به هم ریخته بود و چند تار مو روی صورتش افتاده بود، دستش را روی صورتش کشید و خمیازهی بلندی کشید.
+ ساعت چنده اصلاً؟
چند ثانیه اطرافش را نگاه کرد، بعد با بی حوصلگی از تخت پایین آمد، پاهای بر៸هنه اش روی کف سرد اتاق قرار گرفت. هنوز کمی خوابآلود بود...
به سمت حمام رفت، در را باز کرد و چراغ را روشن کرد. چند دقیقه بعد آب خنک روی صورتش ریخت و کمکم خواب از سرش پرید دستهایش را زیر آب گرفت صورتش را شست و بعد جلوی آینه ایستاد.
به انعکاس خودش درآینه نگاه کرد؛ موهای آشفته، چشمهای کمی پفکرده و صورتی که هنوز آثار خواب رویش مانده بود.
چند بار با کف دست صورتش را آرام ضربه زد و موهایش را از جلوی صورتش کنار زد. بعد مسواک زد، صورتش را خشک کرد و برگشت داخل اتاق.
کمد را باز کرد و چند ثانیه بین لباسها گشت تا بالاخره یک تیشرت گشاد سفید و شلوارک ورزشی مشکی برداشت.
لباسهای خوابش را عوض کرد، موهایش را شل پشت سرش بست و دوباره به سمت تخت برگشت.
همین که خواست روی تخت بنشیند، چشمش به چیزی افتاد که تا آن لحظه ندیده بود؛ گوشیاش روی میز کوچک کنار پنجره قرار داشت.
نیکی همانجا متوقف شد، چند ثانیه به گوشی خیره ماند و بعد ابروهایش بالا رفت.
+ گوشیِ منه؟!
چند قدم جلو رفت و آن را برداشت، صفحه را روشن کرد و همان لحظه فهمید چهشده؛ جونگکوک گوشی را آورده بود.
لبخند کوچکی بیاختیار روی لبش نشست. انگشتش را روی صفحه کشید و همان لحظه چند اعلان روی صفحه ظاهر شد، چند تماس از دسترفته و اسم «یونا» بینشان بود.
نیکی همانجا نشست و صفحه را چند ثانیه نگاه کرد؛ یونا. فقط دیدن اسمش کافی بود تا آن حس دلتنگی عجیبی که چند روز بود ته دلش نگه داشته بود دوباره برگردد.
نیکی انگشتش را روی اسم یونا گذاشت و بیمعطلی تماس گرفت، گوشی را کنار گوشش برد؛ یک بوق... دو بوق.. سه بوق...
نیکی بیاختیار صاف نشست
+ یونا... جواب بده دیگه
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 137
✦.................................
ـ [ ☀🌊 ۹:۰۰ | ویلای ساحلی ]
نور طلایی صبح از لای پردههای ضخیم اتاق رد شده بود و آرام روی تخت افتاده بود؛ صدای موجها از پشت پنجره میآمد و نسیم خنکی پرده را کمی تکان میداد.
نیکی هنوز کاملاً در خواب بود؛ موهایش روی بالش پخش شده و خودش را زیر پتو جمع کرده بود. چند ثانیه بعد، با احساس گرمای آفتاب روی صورتش ابروهایش را درهم کشید و صورتش را به سمت دیگر برگرداند
اما نور باز هم دنبالش آمد.
پتو را روی سرش کشید و خواست دوباره بخوابد، اما صدای موجی که محکمتر به ساحل میخورد، خواب را از سرش پراند.
چند ثانیه بیحرکت ماند، بعد آرام چشم هایش را باز کرد، نگاهش روی سقف ثابت ماند و هنوز مغزش درست کار نمیکرد.
دستش را کورمالکورمال سمت جای خالی کنار خودش برد؛ انگشتهایش روی ملحفه کشیده شد و وقتی چیزی پیدا نکرد، چشم هایش کمی بازتر شد، سرش را برگرداند؛ جای جونگکوک خالی بود.
نیکی چند ثانیه به بالش نگاه کرد، بعد لب هایش را جمع کرد و زیر لب گفت:
+ باز زودتر بیدار شده...
پتو را کنار زد و نشست، موهایش کاملاً به هم ریخته بود و چند تار مو روی صورتش افتاده بود، دستش را روی صورتش کشید و خمیازهی بلندی کشید.
+ ساعت چنده اصلاً؟
چند ثانیه اطرافش را نگاه کرد، بعد با بی حوصلگی از تخت پایین آمد، پاهای بر៸هنه اش روی کف سرد اتاق قرار گرفت. هنوز کمی خوابآلود بود...
به سمت حمام رفت، در را باز کرد و چراغ را روشن کرد. چند دقیقه بعد آب خنک روی صورتش ریخت و کمکم خواب از سرش پرید دستهایش را زیر آب گرفت صورتش را شست و بعد جلوی آینه ایستاد.
به انعکاس خودش درآینه نگاه کرد؛ موهای آشفته، چشمهای کمی پفکرده و صورتی که هنوز آثار خواب رویش مانده بود.
چند بار با کف دست صورتش را آرام ضربه زد و موهایش را از جلوی صورتش کنار زد. بعد مسواک زد، صورتش را خشک کرد و برگشت داخل اتاق.
کمد را باز کرد و چند ثانیه بین لباسها گشت تا بالاخره یک تیشرت گشاد سفید و شلوارک ورزشی مشکی برداشت.
لباسهای خوابش را عوض کرد، موهایش را شل پشت سرش بست و دوباره به سمت تخت برگشت.
همین که خواست روی تخت بنشیند، چشمش به چیزی افتاد که تا آن لحظه ندیده بود؛ گوشیاش روی میز کوچک کنار پنجره قرار داشت.
نیکی همانجا متوقف شد، چند ثانیه به گوشی خیره ماند و بعد ابروهایش بالا رفت.
+ گوشیِ منه؟!
چند قدم جلو رفت و آن را برداشت، صفحه را روشن کرد و همان لحظه فهمید چهشده؛ جونگکوک گوشی را آورده بود.
لبخند کوچکی بیاختیار روی لبش نشست. انگشتش را روی صفحه کشید و همان لحظه چند اعلان روی صفحه ظاهر شد، چند تماس از دسترفته و اسم «یونا» بینشان بود.
نیکی همانجا نشست و صفحه را چند ثانیه نگاه کرد؛ یونا. فقط دیدن اسمش کافی بود تا آن حس دلتنگی عجیبی که چند روز بود ته دلش نگه داشته بود دوباره برگردد.
نیکی انگشتش را روی اسم یونا گذاشت و بیمعطلی تماس گرفت، گوشی را کنار گوشش برد؛ یک بوق... دو بوق.. سه بوق...
نیکی بیاختیار صاف نشست
+ یونا... جواب بده دیگه
- ۶۳۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط