ازدواج اجباری Part
ازدواج اجباری... Part 2
#سونگمین
جلوی در ماشین وایسادی و میخواستی در ماشین رو باز کنی که سونگمین زودتر از تو دستگیره در رو گرفت و در ماشین رو برات باز کرد... با چشمای متعجب نگاهش کردی.. چشماشو ازت گرفت و سرشو چرخوند
_برای تمرینه... اونجا من باید درو برات باز کنم
بدون هیچ حرفی سوار شدی.. سونگمین در سمت تورو بست و خودشم سوار ماشین شد..
تا زمانی که رسیدین به مهمونی تنها صدایی که توی ماشین شنیده میشد صدای نفس کشیدنتون بود... سکوت توی ماشین فضای سنگینی رو ایجاد کرده بود که هردوتونو اذیت میکرد... ولی هیچکدومتون هیچ میلی به حرف زدن نداشتین پس تصمیم گرفتین اون فضای سنگینو تا رسیدن به مهمونی تحمل کنین
جلوی کاخ سفیدی که دور تا دورش ماشین های لوکس و گرون قیمت پارک شده بودن رسیدین.. با پیاده شدن سونگمین همه ی نگاها روی شما زوم شد... سونگمین در ماشین رو برات باز کرد... پیاده شدی و با لبخندی فیک به همسرت خیره شدی و دستشو گرفتی.. اما سونگمین جوری با عشق نگاهت میکرد که حتی خودت هم شک کرده بودی این نگاها و لبخند سونگمین واقعا از روی اجباره؟
وارد کاخ شدین و روی صندلی مخصوص خودتون نشستین... بعد از مدتی براتون نوشیدنی آوردن... میخواستی سومین لیوان نوشیدنی رو سر بکشی که سونگمین لیوانو از دستت گرفت...
_داری چیکار میکنی؟میخوای مست بشی؟
÷با سه تا که مست نمیشم.. لطفا لیوانو بهم پس بده..
_بهت گفتم نباید زیاد بخوری
÷خیلی خب بابااا.. غرغرو
_الان غرغرو رو با من بودی؟
÷دقیقا با شخص شخیص خودت بودم
با حالت اعتراض بحثو ادامه داد...
_الان خوبه من بهت بگم لجبازهِ یه دنده ی خودخواهه مغرو..
÷او او او او مستر کیم... بزن رو ترمز با هم بریم
_اصن من چرا وایسادم باتو بحث میکنم
÷کجااا... تو دوساله تو خونه از ده متریه من رد نشدی... دقیقا از کجا فهمیدی من مغرور و خودخواه و یه دند...
با سر رسیدن اقای کانگ شریک تجاری خانواده سونگمین حرفتو قطع کردی و خودتو جمع جور کردی.. سونگمین مشغول صبحت با اقای کانگ بود که تو یه مشکل اضطراری برات پیش اومد.. منتظر فرصتی بودی که به شوهرت بگی داری کجا میری ولی اون زیادی گرم صحبت بود... پس بدون هیچ حرفی به سمت دستشویی رفتی...
......
×دونگ چانا... به نظرت این عشقی که دارن بهمون نشون میدن واقعیه؟
قهقه ای سر داد
×نظرت چیه خودمون بفهمیم پسر کیم دونگ چو واقعا دختره رو دوست داره یا نه؟
نگاهی به دستیارش انداخت و تمام خواستشو با همون نگاه بهش فهموند...
~اطاعت... رئیس لی
continues...
#سونگمین
جلوی در ماشین وایسادی و میخواستی در ماشین رو باز کنی که سونگمین زودتر از تو دستگیره در رو گرفت و در ماشین رو برات باز کرد... با چشمای متعجب نگاهش کردی.. چشماشو ازت گرفت و سرشو چرخوند
_برای تمرینه... اونجا من باید درو برات باز کنم
بدون هیچ حرفی سوار شدی.. سونگمین در سمت تورو بست و خودشم سوار ماشین شد..
تا زمانی که رسیدین به مهمونی تنها صدایی که توی ماشین شنیده میشد صدای نفس کشیدنتون بود... سکوت توی ماشین فضای سنگینی رو ایجاد کرده بود که هردوتونو اذیت میکرد... ولی هیچکدومتون هیچ میلی به حرف زدن نداشتین پس تصمیم گرفتین اون فضای سنگینو تا رسیدن به مهمونی تحمل کنین
جلوی کاخ سفیدی که دور تا دورش ماشین های لوکس و گرون قیمت پارک شده بودن رسیدین.. با پیاده شدن سونگمین همه ی نگاها روی شما زوم شد... سونگمین در ماشین رو برات باز کرد... پیاده شدی و با لبخندی فیک به همسرت خیره شدی و دستشو گرفتی.. اما سونگمین جوری با عشق نگاهت میکرد که حتی خودت هم شک کرده بودی این نگاها و لبخند سونگمین واقعا از روی اجباره؟
وارد کاخ شدین و روی صندلی مخصوص خودتون نشستین... بعد از مدتی براتون نوشیدنی آوردن... میخواستی سومین لیوان نوشیدنی رو سر بکشی که سونگمین لیوانو از دستت گرفت...
_داری چیکار میکنی؟میخوای مست بشی؟
÷با سه تا که مست نمیشم.. لطفا لیوانو بهم پس بده..
_بهت گفتم نباید زیاد بخوری
÷خیلی خب بابااا.. غرغرو
_الان غرغرو رو با من بودی؟
÷دقیقا با شخص شخیص خودت بودم
با حالت اعتراض بحثو ادامه داد...
_الان خوبه من بهت بگم لجبازهِ یه دنده ی خودخواهه مغرو..
÷او او او او مستر کیم... بزن رو ترمز با هم بریم
_اصن من چرا وایسادم باتو بحث میکنم
÷کجااا... تو دوساله تو خونه از ده متریه من رد نشدی... دقیقا از کجا فهمیدی من مغرور و خودخواه و یه دند...
با سر رسیدن اقای کانگ شریک تجاری خانواده سونگمین حرفتو قطع کردی و خودتو جمع جور کردی.. سونگمین مشغول صبحت با اقای کانگ بود که تو یه مشکل اضطراری برات پیش اومد.. منتظر فرصتی بودی که به شوهرت بگی داری کجا میری ولی اون زیادی گرم صحبت بود... پس بدون هیچ حرفی به سمت دستشویی رفتی...
......
×دونگ چانا... به نظرت این عشقی که دارن بهمون نشون میدن واقعیه؟
قهقه ای سر داد
×نظرت چیه خودمون بفهمیم پسر کیم دونگ چو واقعا دختره رو دوست داره یا نه؟
نگاهی به دستیارش انداخت و تمام خواستشو با همون نگاه بهش فهموند...
~اطاعت... رئیس لی
continues...
- ۱۶۰
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط