ستاره‌های دو قلب

ستاره‌های دو قلب
Part 5:

**از زبون دامیان:**
*مهمونی بکی عالی بود. با آنیا رقصیدم، دستش تو دستم جادو کرد. حالا هر روز می‌خوام ببینمش. قلبم مال اونه...*

**از زبون آنیا:**
*رقص با دامیان رویایی بود! بکی فوق‌العاده‌ست. بابا لوید مشکوکه، اما من خوشحالم. ستاره‌هامون داره زیاد می‌شه! 🥰*

**از زبون بکی:**
*موفقیت! حالا باید پارت بعدی رو برنامه‌ریزی کنم. مامان یورم شاید کمک کنه، اون قویه! 😜*

**از زبون نویسنده:**
خونه فورجرها، لوید (جاسوس حرفه‌ای) مشکوک نگاه می‌کرد: "آنیا، کیه این پسر؟" یور (قاتل مخفی) خندید: "عشقه، عزیزم. من حمایت می‌کنم." یوری (برادر یور، پلیس) غرغر کرد: "اگه اذیتش کنه، نابودش می‌کنم!" آنیا خندید و همه‌شون در آغوش کشیدن، خانواده جاسوسی‌شون حالا عشق رو هم پوشش می‌داد.
دیدگاه ها (۳)

ستاره‌های دو قلب Part 6: **از زبون دامیان:** *خانواده دیزر...

ستاره‌های دو قلب Part 7: **از زبون دامیان:** *شام با خانواد...

ستاره‌های دو قلب Part 4:**از زبون دامیان:** *صبح فردا، هنوز...

ستاره‌ های دو قلب Part 3: Moonlit Confessions**از زبون دامی...

مقدمه رمان انیا ۱۷ سال ،دامیان ۱۸ سال ، بکی ۱۸ سال دارند. و ...

پارت بیستم [فصل اول] | قدم اول پروژه 🌸📚صبح همان روز...اولین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط