#سایه_های_نقره_ای ✨
#سایه_های_نقره_ای ✨
پارت دهم: بوسه در میانِ ستارههای سرد
نور سفید، وقتی فروکش کرد، سکوتی سنگینتر از قبل برقرار کرد. داسوم و جینو در میانهی گرد و غبار و جرقههای جادویی گم شده بودند. تالارِ کریستالی، حالا گویی در حال فروپاشی بود؛ ریشههای درختِ آغاز، از ضربهی داسوم، به جای نور، از خونِ نقرهای میباریدند.
در میان این ویرانی، تهیونگ خود را در میان آغوشِ سردِ لارا یافت. او لارا را در آغوش گرفته بود، اما لارا دیگر مانند یک انسان گرم نبود. او مانند تندیسی از سنگِ قیمتی و یخ بود. چشمان نقرهای لارا، خالی از هرگونه احساسِ انسانی بود، گویی روحش در اعماقِ درختِ آغاز گم شده بود.
«لارا... خواهش میکنم...» تهیونگ با صدایی لرزان، صورت او را میان دستانش گرفت. «من نمیخواهم یک الهه را نجات بدهم. من فقط لارا را میخواهم. همان دختری که در زیر نور ماه، به من قول داد که هرگز تنها نماند. همان دختری که خندههایش، تنها موسیقیِ دنیای تاریک من بود.»
لارا با نگاهی بیروح به او خیره شد. رگهای نقرهای روی گردنش میتپیدند، گویی قدرتِ درخت داشت بر او مسلط میشد. او زمزمه کرد: «تهیونگ... من دیگر آن دختر نیستم. من حالا بخشی از نظمِ جهان هستم. عشق... یک مفهومِ کوچک و فانی است که در برابر این ابدیت، هیچ معنایی ندارد.»
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد، اما او عقب ننشست. او میدانست که اگر لارا را در این سردی رها کند، او برای همیشه در این تنهاییِ باشکوه گم خواهد شد. او پیش رفت و پیشانیاش را به پیشانیِ سرد لارا تکیه داد.
«اگر عشق فانی است، پس من حاضرم با تو فانی شوم،» تهیونگ با صدایی که از ایمان و عشق میلرزید، گفت. «اما اگر تو به خاطر این قدرت، قلب خودت را از دست بدهی، پس این جهان، ارزشِ زنده ماندن ندارد.»
در آن لحظه، تهیونگ کاری کرد که هیچ جادوگری جرأت انجامش را نداشت. او لبهایش را بر لبهای سرد و نقرهای لارا گذاشت. این یک بوسه نبود؛ این یک پیمان بود. بوسهای که از میانِ آتشِ دل او و یخِ روح لارا عبور کرد.
در ابتدا، لارا مانند یک مجسمه بیحرکت ماند. اما ناگهان، چیزی در اعماقِ هستهی نقرهای او لرزید. گرمایِ نفسهای تهیونگ، مانند شعلهای در میانِ قطب شمال، شروع به ذوب کردنِ یخهای روح لارا کرد.
یک لرزشِ عمیق در بدن لارا پیچید. چشمان نقرهای او شروع به تغییر کرد؛ رنگ نقرهای کمرنگ شد و در میانهی آن، رنگ قهوهایِ گرم و آشنای چشمانِ انسانیاش، مثل طلوع خورشید در میان مه، پدیدار شد.
او پلک زد. یک قطره اشک، اما این بار نه از جنس نقره، بلکه از جنسِ آبِ گرم و انسانی، روی گونهی تهیونگ افتاد.
«تهیونگ...» صدای لارا دوباره خودش بود. لرزان، ضعیف، اما پر از زندگی. او دستانش را بالا آورد و با انگشتانی که دیگر یخ نبودند، صورت تهیونگ را لمس کرد. «من... من برگشتم. تاریکی داشت مرا میبلعید، اما صدای قلبت... صدای قلبت مثل یک راهنما، مرا از اعماق به سطح آورد.»
اما این لحظهی رمانتیک، کوتاه بود. صدای خندهی هیستریک داسوم از دور شنیده شد. «چقدر زیبا! چقدر دلانگیز! اما میدانید مشکل عشق چیست؟ عشق، نقطه ضعف است. و من، نقطه ضعف شما را پیدا کردهام!»
داسوم با سلاحی که حالا از تاریکیِ خالص ساخته شده بود، به سمت آنها یورش آورد. در همان لحظه، جینو نیز که از میان ریشهها بیرون آمده بود، با چشمانی که از جنون میدرخشید، به سمت آنها حمله کرد.
لارا، در حالی که هنوز در آغوش تهیونگ بود، به او نگاه کرد. نگاهی که در آن هم ترس بود و هم یک تصمیمِ نهایی. «تهیونگ، باید بجنگیم. اما این بار، نه برای قدرت... برای اینکه بتوانیم دوباره به آن باغ برگردیم.»
ادامه دارد.... ✨
پارت دهم: بوسه در میانِ ستارههای سرد
نور سفید، وقتی فروکش کرد، سکوتی سنگینتر از قبل برقرار کرد. داسوم و جینو در میانهی گرد و غبار و جرقههای جادویی گم شده بودند. تالارِ کریستالی، حالا گویی در حال فروپاشی بود؛ ریشههای درختِ آغاز، از ضربهی داسوم، به جای نور، از خونِ نقرهای میباریدند.
در میان این ویرانی، تهیونگ خود را در میان آغوشِ سردِ لارا یافت. او لارا را در آغوش گرفته بود، اما لارا دیگر مانند یک انسان گرم نبود. او مانند تندیسی از سنگِ قیمتی و یخ بود. چشمان نقرهای لارا، خالی از هرگونه احساسِ انسانی بود، گویی روحش در اعماقِ درختِ آغاز گم شده بود.
«لارا... خواهش میکنم...» تهیونگ با صدایی لرزان، صورت او را میان دستانش گرفت. «من نمیخواهم یک الهه را نجات بدهم. من فقط لارا را میخواهم. همان دختری که در زیر نور ماه، به من قول داد که هرگز تنها نماند. همان دختری که خندههایش، تنها موسیقیِ دنیای تاریک من بود.»
لارا با نگاهی بیروح به او خیره شد. رگهای نقرهای روی گردنش میتپیدند، گویی قدرتِ درخت داشت بر او مسلط میشد. او زمزمه کرد: «تهیونگ... من دیگر آن دختر نیستم. من حالا بخشی از نظمِ جهان هستم. عشق... یک مفهومِ کوچک و فانی است که در برابر این ابدیت، هیچ معنایی ندارد.»
اشک در چشمان تهیونگ حلقه زد، اما او عقب ننشست. او میدانست که اگر لارا را در این سردی رها کند، او برای همیشه در این تنهاییِ باشکوه گم خواهد شد. او پیش رفت و پیشانیاش را به پیشانیِ سرد لارا تکیه داد.
«اگر عشق فانی است، پس من حاضرم با تو فانی شوم،» تهیونگ با صدایی که از ایمان و عشق میلرزید، گفت. «اما اگر تو به خاطر این قدرت، قلب خودت را از دست بدهی، پس این جهان، ارزشِ زنده ماندن ندارد.»
در آن لحظه، تهیونگ کاری کرد که هیچ جادوگری جرأت انجامش را نداشت. او لبهایش را بر لبهای سرد و نقرهای لارا گذاشت. این یک بوسه نبود؛ این یک پیمان بود. بوسهای که از میانِ آتشِ دل او و یخِ روح لارا عبور کرد.
در ابتدا، لارا مانند یک مجسمه بیحرکت ماند. اما ناگهان، چیزی در اعماقِ هستهی نقرهای او لرزید. گرمایِ نفسهای تهیونگ، مانند شعلهای در میانِ قطب شمال، شروع به ذوب کردنِ یخهای روح لارا کرد.
یک لرزشِ عمیق در بدن لارا پیچید. چشمان نقرهای او شروع به تغییر کرد؛ رنگ نقرهای کمرنگ شد و در میانهی آن، رنگ قهوهایِ گرم و آشنای چشمانِ انسانیاش، مثل طلوع خورشید در میان مه، پدیدار شد.
او پلک زد. یک قطره اشک، اما این بار نه از جنس نقره، بلکه از جنسِ آبِ گرم و انسانی، روی گونهی تهیونگ افتاد.
«تهیونگ...» صدای لارا دوباره خودش بود. لرزان، ضعیف، اما پر از زندگی. او دستانش را بالا آورد و با انگشتانی که دیگر یخ نبودند، صورت تهیونگ را لمس کرد. «من... من برگشتم. تاریکی داشت مرا میبلعید، اما صدای قلبت... صدای قلبت مثل یک راهنما، مرا از اعماق به سطح آورد.»
اما این لحظهی رمانتیک، کوتاه بود. صدای خندهی هیستریک داسوم از دور شنیده شد. «چقدر زیبا! چقدر دلانگیز! اما میدانید مشکل عشق چیست؟ عشق، نقطه ضعف است. و من، نقطه ضعف شما را پیدا کردهام!»
داسوم با سلاحی که حالا از تاریکیِ خالص ساخته شده بود، به سمت آنها یورش آورد. در همان لحظه، جینو نیز که از میان ریشهها بیرون آمده بود، با چشمانی که از جنون میدرخشید، به سمت آنها حمله کرد.
لارا، در حالی که هنوز در آغوش تهیونگ بود، به او نگاه کرد. نگاهی که در آن هم ترس بود و هم یک تصمیمِ نهایی. «تهیونگ، باید بجنگیم. اما این بار، نه برای قدرت... برای اینکه بتوانیم دوباره به آن باغ برگردیم.»
ادامه دارد.... ✨
- ۲۰۱
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط