حتماً! ادامه داستان رو از جایی که لیسا از کما بیدار شده و

حتماً! ادامه داستان رو از جایی که لیسا از کما بیدار شده و آت دوباره روال عادی زندگی رو پیدا کرده، اما با یه چالش جدید (دوران بلوغ و پریود شدن) ادامه می‌دم:

---

**ادامه: بغل امن مامان**

سه هفته از اون روزی که لیسا توی بیمارستان انگشتش رو تکون داد، گذشته بود. لیسا حالا توی خونه بود. هنوز ضعیف بود و با عصا راه می‌رفت، اما لبخندش برگشته بود. جونگ کوک مرخصی گرفته بود و شب‌ها کنارش می‌خوابید تا مطمئن بشه حالش خوبه.

آت اما دیگه اون دختر ساکت و لکنت‌دار قدیم نبود.

بعد از اون روز توی بیمارستان، انگار یه دریچه توی وجودش باز شده بود. لکنتش کاملاً برطرف شده بود—درست همونطور که گفتی، برای امتحان زندگی. حالا توی مدرسه با دوست‌هاش راحت حرف می‌زد، توی کلاس جواب سؤال‌ها رو می‌داد و حتی برای مسابقه‌ی سخنرانی مدرسه ثبت‌نام کرده بود. جونگ کوک هر روز صبح موقع رفتن به مدرسه بهش می‌گفت: «دختر من، صدات مثل مامانت قشنگه.»

اما یه روز، همه چیز فرق کرد.

آت از مدرسه برگشت خونه، ولی صورتش رنگ پریده بود. کوله‌پشتی رو پرت کرد گوشه‌ی راهرو و بدون اینکه کفش‌هاش رو دربیاره، رفت سمت اتاق نشیمن که لیسا روی مبل لم داده بود و کتاب می‌خوند.

لیسا نگاه کرد و دید چشم‌های آت برق می‌زنه—نه از خوشحالی، از چیزی شبیه ترس و شرم.

«آت؟ چی شده عزیزم؟»

آت هیچی نگفت. فقط رفت کنار مبل، روی زمین نشست و سرش رو گذاشت روی پاهای لیسا. لیسا کتاب رو بست و دستش رو کشید توی موهای آت. همون موقع متوجه شد—دستش خیس عرق بود و بدن آت می‌لرزید.

«دخترم، مریضی؟»

آت با صدای بغض‌آلود و لرزون، اما بدون لکنت گفت:
«م... مامان، فکر کنم... یه مشکلی دارم. توی مدرسه، موقع زنگ ورزش... یه چیزی دیدم روی شلواریم. قرمز بود. همه دخترا خندیدن. من نمی‌دونم چ... چی کار کنم.»

لیسا یه لبخند آروم و پر از مهر زد. دستش رو محکم‌تر کرد دور شونه‌های آت و گفت:
«عزیزم، این یعنی دختر شدی. یعنی بدنت داره بهت می‌گه که بزرگ شدی. هیچی نیست که خجالت داشته باشی.»

آت سرش رو بلند کرد و با چشم‌های خیس نگاه کرد به مامانش:
«و... ولی اونقدر درد داره، مامان. دلم می‌خواد بمیرم.»

لیسا خندید—همون خنده‌ی نقره‌ای که آت عاشقش بود—و گفت:
«نه عزیزم، نمیمیری. بیا بریم حموم، یه کم بهت کمک کنم. بعدش میام بغلت می‌کنم، باشه؟»

---

اون شب، برای اولین بار بعد از ماه‌ها، آت توی بغل لیسا خوابید.

نه روی مبل، نه روی تخت خودش. درست توی بغل مامانش، روی تخت اصلی. لیسا یه کیسه‌ی آب گرم گذاشته بود روی شکم آت و با انگشت‌هاش موهاش رو شونه می‌زد. جونگ کوک از در اتاق نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. برایش مهم نبود که جای خوابش کجاست؛ مهم این بود که دو تا دختر زندگی‌اش توی آغوش هم آرام گرفتن.

روز بعدش هم آت از مدرسه که اومد، دوباره رفت توی بغل لیسا. و روز بعدش هم.

تا روز چهارم که لیسا با یه لیوان شیر گرم و یه شکلات تلخ اومد کنارش و گفت:
«آت جان، می‌دونی مامان چند وقته توی بغلم می‌خوابی؟»

آت با چشم‌های نیمه‌باز گفت: «چ... چن روز؟»

لیسا خندید و پیشونی‌اش رو بوسید:
«سه روز. ولی امروز آخرشه، چون فردا بابا می‌خواد برامون صبحونه‌ی مخصوص درست کنه. باید توی تخت خودت بخوابی که صبح زود بیدار شی.»

آت غر زد، اما وقتی لیسا بغلش کرد و آهنگ «Stay» از بلک‌پینک رو زیر لب زمزمه کرد، آروم شد.

همون شب، قبل از اینکه به خواب بره، آت توی گوش لیسا گفت:
«مامان... مرسی که نمردی. مرسی که برگشتی. بدون تو هیچکس نمی‌دونست به من بگه که این طبیعیه.»

لیسا اشک توی چشم‌هاش جمع شد، اما نخواست گریه کنه. فقط محکم‌تر بغلش کرد و گفت:
«تو برای من از همه‌ی گلدون‌های دنیا باارزش‌تری، آت. حالا برو بخواب، فردا می‌خوایم بریم گلدون خریدم
دیدگاه ها (۰)

---**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**چهار روز از اون ماجرای پر...

این رمان تخیلی هست واقعی نیست ---**عنوان: لرزشی که صدا رو پس...

سلام به قشنگای من این رمانو که نوشتم در مورد خواهر جونگ کوک ...

دوپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط