قصه دوم: مالک اشتر

قصه دوم: مالک اشتر

شیری که در میدان ماند، اما از میز کنارش گذاشتند

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز گفتم در صفین، دشمن قرآن بر نیزه کرد و سپاه حق را فریب داد.
حالا برسیم به مردی که فریب نخورد.
مردی که امام علی (ع) درباره‌اش فرمود: «مالک برای من، چنان بود که من برای پیامبر بودم.»

مالک کیست؟

مالک بن حارث نخعی، مشهور به مالک اشتر.
نه یک سرباز ساده، که فرمانده‌ای در تراز تاریخ.
شجاعتش در میدان نبرد زبانزد بود. اما مهم‌تر از شمشیرش، بصیرتش بود.
او فقط نمی‌جنگید، می‌فهمید کجا و چرا می‌جنگد.

در صفین، وقتی دشمن قرآن‌ها را بر نیزه کرد،
مالک تنها کسی بود که یک لحظه هم تردید نکرد.
گفت: «یا امیرالمؤمنین! این نیرنگ است. اجازه بده کار را یکسره کنم. فقط چند ساعت تا فتح نهایی فاصله داریم.»

اما چه شد؟

لحظه‌ای که تاریخ پیچید

فشار از درون سپاه امام شروع شد.
همان‌ها که بعدها «خوارج» نام گرفتند،
آمدند و شمشیر کشیدند و گفتند:
«مالک را از میدان فرا بخوان، وگرنه تو را می‌کشیم!»

امام به مالک پیغام داد: برگرد.
مالک پاسخ داد: «یک ساعت دیگر صبر کن. کار تمام است.»
اما آن‌ها مهلت ندادند. تهدید کردند که اگر مالک برنگردد، امام را خواهند کشت.

و این گونه شد که شمشیر بصیرت، در غلاف رفت.
شیر میدان، از میز مذاکره کنار گذاشته شد.
و روباه حیله‌گر، عمروعاص، پشت میز نشست.

امام علی (ع) بعدها درباره آن لحظه فرمود:
«به خدا سوگند، من حکمیت را نمی‌خواستم. اما گروهی مرا مجبور کردند و من جز مدارا چاره‌ای نداشتم...»

چرا مالک را کنار زدند؟

چون مالک «اهرم فشار» بود.
اهرم فشاری که دشمن از آن می‌ترسید.
دشمن می‌دانست تا وقتی مالک در میدان است،
نمی‌تواند پشت میز مذاکره کلاه‌برداری کند.

پس اول مالک را از میدان حذف کردند،
بعد مذاکره را تحمیل کردند.

این یک تاکتیک قدیمی است:
❌ فرمانده بصیر را منزوی کن.
❌ میدان را خالی کن.
❌ بعد بگو: «بیایید صلح کنیم.»


امروز مالک کیست؟

مالک نماد یک نظامی بصیر است.
کسی که:
✅ می‌فهمد جنگ کی تمام می‌شود.
✅ فریب ژست صلح دشمن را نمی‌خورد.
✅ گوش به فرمان فرمانده است، نه گوش به جنجال رسانه‌ها.
✅ و هرگز پشت وطن و رهبرش را خالی نمی‌کند.

اما تاریخ تکرار می‌شود.
همیشه «قاری‌هایی» هستند که با شعارهای مقدس،
مالک را از میدان بیرون می‌کشند،
تا دشمن پشت میز مذاکره نفس راحت بکشد.


درس این قصه

اگر روزی دیدی دشمنی که تا دیروز بمب می‌ریخت،
امروز شاخه زیتون دست گرفته،
بدان که این تکراری ترین صحنه تاریخ است.
و اگر مالک‌هایت را از میدان بیرون بکشی،
فردا باید پشت میزی بنشینی که عمروعاص برایت چیده است.

می‌خوانیم:
«ابوموسی اشعری؛ ساده‌لوحی که مأمور مذاکره شد و بازی را باخت.»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی


#خسف #مالک_اشتر #حکمیت #صفین #نهج_البلاغه #فتنه_شناسی #بصیرت #اهرم_فشار #تاریخ_اسلام #عبرت_های_تاریخ #عمروعاص #جنگ_نرم #فرمانده_بصیر #حق_و_باطل #قرارگاه_بصیرت #ظهور
دیدگاه ها (۰)

قصه سوم: ابوموسی اشعریساده‌لوحی که مأمور مذاکره شد و بازی را...

قصه چهارم: عمروعاصکسی که دین را سپر کرد، مذاکره را تیغ، و حق...

قصه اول: حکمیتآنجا که قرآن‌ها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ...

بسم الله الرحمن الرحیمما قرار است اینجا قصه‌ای را روایت کنیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط