#ɬنویسندگیِ‌آیریس

#ɬنویسندگیِ‌آیریس
#BondـofـShadows
#lپیوند‌سایه‌ها
#ᎮᏗᏒᏖ..³

عمارت نیکولاس ولکوف، بیشتر از اینکه شبیه خونه باشه، شبیه یه قلعه‌ی سنگیِ نفرین‌شده بود که وسط جنگل‌های انبوهِ خارج از شهر، مثل یه زخم روی زمین خودنمایی می‌کرد. هیچ‌کس، حتی پرنده‌ها هم جرئت نداشتن روی لبه‌ی پنجره‌های این عمارت بشینن.
وقتی ماشینِ مشکی و ضدگلوله جلوی درِ بزرگ و آهنیِ عمارت ترمز کرد، آلیس با اخم به اون فضای تاریک نگاه کرد. نگهبان‌ها با اسلحه، مثل مجسمه کنار در ایستاده بودن.
نیکولاس بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به آلیس بندازه، از ماشین پیاده شد و با قدم‌های بلند به سمت عمارت رفت. آلیس هم با لجبازی، کیفِ کوچیکش رو محکم گرفت و با همون کفش‌های پاشنه‌بلندش، با عصبانیت دنبالش راه افتاد.
وارد سالن که شدن، عظمت عمارت توی ذوق می‌زد؛ سقف‌های بلند، تابلوهای سیاه و سفید و سکوتی که تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کرد.
آلیس نتونست جلوی خودش رو بگیره و گفت: «اینجا زندگی می‌کنی یا اینجا گورستانِ کساییه که جرات کردن باهات مخالفت کنن؟»
نیکولاس ایستاد و یهو چرخید سمتش. اون‌قدر سریع این کار رو کرد که آلیس ناخودآگاه یه قدم رفت عقب. نیکولاس با اون چشم‌های سردش که انگار می‌تونست روح آدم رو ببینه، به آلیس زل زد.
نیکولاس با لحنی که از یخ سردتر بود گفت: «اینجا جاییه که یاد می‌گیری وقتی حرف می‌زنی، باید مراقب باشی چه کلماتی رو انتخاب می‌کنی. اینجا قوانینِ تو نیست که اجرا می‌شه، آلیس.»
آلیس که نمی‌خواست کم بیاره، دهن‌کجی کرد و گفت: «اوه، چقدر ترسناک! ببین، من به خاطر بازی‌های سیاسیِ پدرم اومدم اینجا، ولی فکر نکن چون بهم گفتی “همسر”، حالا منم مثل بقیه برده‌هات ساکت می‌شم و بهت “چشم” می‌گم. من تا وقتی اینجام، همینم که هستم!»
نیکولاس یه قدم اومد جلو. حالا فاصله‌شون اون‌قدر کم بود که آلیس بوی عطر تلخ و سردش رو کاملاً حس می‌کرد. نیکولاس با صدای آروم و خش‌داری که باعث شد موهای تنِ آلیس سیخ بشه، گفت: «خیلی حرف می‌زنی، نه؟ حاضرجوابی‌ت برای دنیای بیرون خوب بود، اما اینجا…»
یهو دستش رو برد سمت دیوارِ پشت سرِ آلیس و محکم کوبید بهش. آلیس پرید هوا. نیکولاس ادامه داد: «…اینجا تنها چیزی که صدای لجبازی‌ت رو خفه می‌کنه، سکوته. برو اتاقت. و امیدوارم تا فردا صبح یاد گرفته باشی که نباید با دمِ شیر بازی کنی.»
آلیس که از نزدیکیِ زیادِ نیکولاس ضربان قلبش رفته بود روی هزار، با حرص گفت: «شیر؟ بیشتر شبیه یه گربه‌ی مغروری که فکر می‌کنه چون صدای بلندتری داره، می‌تونه همه رو بترسونه!»
نیکولاس پوزخندِ خیلی محوی زد؛ یه پوزخندی که بیشتر شبیه تهدید بود تا خنده. به یکی از محافظ‌ها اشاره کرد و گفت: «راهنماییش کن به اتاقش. و اگر سعی کرد از پنجره یا در فرار کنه، حق نداری بهش آسیب بزنی… فقط بیارش پیش خودم.»
آلیس با حرص راه افتاد دنبال محافظ. توی راهروهای سرد و سنگی، توی دلش با خودش کل‌کل می‌کرد: «فکر کردی منو می‌ترسونی؟ نیکولاس ولکوف، تو هنوز آلیس تراسک رو نشناختی!»
اما وقتی درِ سنگینِ اتاق رو بست و تنها شد، تازه فهمید که چقدر از اون فضای خفه و سرد، لرزه به تنش افتاده. با این حال، حتی برای یک لحظه هم نخواست که اون غرورِ لجوجانه‌اش رو بشکنه.

#شرط‌ ها
۲۰ کامنت
۱۰ لایک
۱۰ بازنشر

#پیوند_سایه_ها #عمارت_ولکوف #نیکولاس_و_آلیس #لجبازی_مافیایی #تنش #رمان_عاشقانه_تاریک #darkromance #mafialove #shadow_bond
دیدگاه ها (۲۵)

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁴ساعت...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁵نیکو...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..²آلیس...

#Ꮧنویسندگیِ‌آیریس#Bond_of_Shadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..¹#مرا...

شاید در دنیایی دیگر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط